تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود
نوشته های پراكنده یك مسعود

سلام و خداحافظ...

این 100اُمین پست این وبلاگ هست

دیگه بهیچ وجه تو این بلاگ هیچ پستی رو آپ نخواهم کرد

از این به بعد (در صورتیکه که قابل بدونید) میتونید از آدرس زیر مطالبم رو دنبال کنید

http://www.masoudz.com


دستنوشته های یک مسعود





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/10/26 :: توسط : مسعود زمانی

آهنگهای "کیتی مِلوآ" (Katie Melua) رو خیلی دوست دارم... همه آهنگهاش هویت دارند و با احساس خونده میشوند. خودش هم انسان بی غل و غش و دور از جنجالی بنظر میرسه... یه آهنگ (که کلیپ خیلی هوشمندانه ای هم براش ساخته شده) داره به اسم "9 میلیون دوچرخه" داره که هیچوقت از شنیدنش سیر نمیشم... ولی خب تو این پست کاری به این آهنگش ندارم.

کیتی ملوآ

صبحی داشتم آلبومهای گلچینم رو گوش میدادم که ناغافل گوشم خورد به آهنگی که خیلی وقت بود گوش نداده بودم. آهنگی که عنوانش (هم اسم با آلبومش) "Call Off The Search" {پینوشت 1} هست، که معنیش میشه "جستجو رو متوقف کنید" که در واقع همونجوری که واضحه به توقف عملیات جستجو اشاره داره... یعنی اگه کسی داره دنبال چیزی میگرده ازش خواسته میشه که دیگه ادامه نده...

البته تو این آهنگ، "خانم ملوآ" میگه اونی که همیشه دنبالش بوده رو پیدا کرده، هرچند که مثلاً فرشته نیست و از آسمون نیومده ولی خب دیگه نمیخواد به جستجو ادامه بده... خب این خیلی قشنگه... ولی همه اون چیزی نیست که میشه از عنوان این آهنگ برداشت کرد...

تو فیلم ها دیدید مثلاً یکی تو جنگل یا تو دریا یا توی هر جهنم دره ای گم میشه؟ یه تیم جستجو و نجات تشکیل میشه و میزنن تو دل همون جهنم دره فوق الذکر... هی میگردند... هی میگردند... هی میگردند... یه موقع هایی مثلاً یه تیکه لباس پیدا میکنند یا شاید هم کیف اونی که گم شده یا در مواقع خیلی مهیب حتی یه بخشی از بدنش رو... ولی خب اصل جنس رو هنوز پیدا نکردند...

بعدش یهویی میبینند که باباجان! هزینه ها داره سر به فلک میکشه و عمر و وقت و خیلی چیزهای دیگه داره تو این جستجو هدر میره... خب باید صادق بود... هر آدمی یه مقداری برای تیمهای جستجو ارزش داره... مثلاً من اگه گم بشم خیلی فرق میکنه با اینکه پسر صاحب کارخونه "تک ماکارون" گم بشه {پینوشت 2}... بعدش چیکار میکنند؟ اونوقت همین اصطلاح خانم مِلوآ رو تو بی سیم به همه اطلاع میدند:

Call Off The Search

یعنی خب نشد که بشه یعنی پیدا بشه... از همتون ممنونیم... برگردید خونه هاتون

خب یه موقع هایی هست که داری (حالا نه لزوماً وسط جهنم دره!) میگردی... هی میگردی... هی میگردی... ولی خب پیدا نمیکنی اخوی... پیدا نمیکنی... حالا یکی ناامید نمیشه و سالها به جستجو ادامه میده خب ادامه بده... اگه پیدا کرد که خب مبارکه... ولی اگه خیلی دیر پیداش کنه تبدیل میشه به "بِن گان" {پینوشت 3}... و اگه هم پیدا نکرد که خب میشه یه چیزی تو مایه های کیمیاگرهای قدیم{پینوشت 4} ...

در نتیجه برهمگان واضح و مبرهن هست که :

"بگردید... خیلی هم بگردید؛ ولی خب اگه یافت نشد جراتشو داشته باشید که تو بیسیم فریاد بزنید (آروم هم گفتید مشکلی نداره):

Call Off The Search

خب اینم پیام بهداشتی این هفته بود...همینجوری

پینوشت 1 : وقتی میخواستم ریفرنسها رو مرتب کنم متوجه شدم این موزیک در واقع یکی از آهنگهای فیلم Mia Sarah (سارای من) هستش.

پینوشت 2 : طبیعی هست که دنبال من بیشتر میگردند...

پینوشت 3 :
خداییش کسی یادش هست "بِن گان" کی بود؟ خب هرکی یادش نیست یکبار دیگه این کتاب رو بخونه یا حداقل فیلمش رو ببینه یا شایدم کارتونش رو...

پینوشت 4 : "
سنگ جادو" رو پیدا نکردند، ولی خب به پیشرفت علم شیمی!!! کمک کردند...




نوع مطلب : نكات جالب، موسیقی، طنز، متفرقه، 
برچسب ها : Katie Melua،

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/8 :: توسط : مسعود زمانی

پنج شنبه و جمعه (به لطف خالی شدن بخش اعظمی از وقتم!!!) در یک ماراتن لذت بخش نشستم یک ضرب فصل (همون سیزن!) پنجم سریال "چگونه مادرتون رو ملاقات کردم" رو دیدم و کلی خندیدم و کلی هم چیزای جدید یاد گرفتم...

راجع به این سریال تو یکی از پستهام {لینک} نوشته بودم و حقیقتاً علیرغم معایب فراوانش خیلی دوستش دارم... همونطور که گفتم نکات آموزنده زیادی توش بود و آموزنده ترینش تو قسمت شانزدهمش بود... اون موقع که دیدمش نفهمیدم ،ولی الان و بخصوص امشب خیلی خوب درک کردم پیام اون قسمت رو ...

چگونه با مادرتون آشنا شدم

یه اصطلاحی دارند این ساکنین بلاد کفر که خیلی معانی جالبی داره...
"Someone Got You On The Hook"
 معنای تحت اللفظیش میشه "به قلابش گیری" ولی معانی عمیقتری در پس پرده این ترکیب بظاهر معصوم نهفته است... که مهمترینشون اینه که "یجورایی بهش گیر کردی ولی اون تو رو تو آب نمک نگهداشته برای روز مبادا وگرنه مالی نیستی و در اثر کوچکترین اتفاقی مرخصی"... یعنی تقریباً مثل بازیکن ذخیره هایی که دقیقه نود هم تعویض نمیشند بیان تو ولی خب اسمشون اینه که توی رئال مادرید یا بارسلون بازی میکنند... البته وحی مُنزَل نیست، شما هرچی دوست داری ترجمه کن... یه معنی دیگه اش هم میشه خب به یه دلیلی که میتونه "دوشیدن" (از لحاظ مالی البته!!) و یا بارکشی و یا کلاً دیگر سوء استفاده ها باشه، صورت بگیره... یعنی مثلاً تو نمره هات خوبه و یا تو گردن کلفتی و یا تو آشناهای زیادی داری و از این قبیل مسائل...

نکته اینه که این اپیزود سریال میگه که این وسط یه چرخه وجود داره... به این شکل که تو یجورایی هم قلاب دستته و هم قلاب به دهنت گیر کرده... یعنی چی؟ خوب گوش کنید تا بگم:

یعنی اینکه همه بطور پیش فرض برای دوستی یا ازدواج و یا هر کوفت دیگه ای ،چند تا شانس و چند تا اصطلاحاً CASE دارند {پینوشت 1}... خب چون دو به شک هستند این ریسک رو نمیکنند که یکی خداینکرده تو زرد دربیاد و از شانس بدشون بعد از انتخابشون اینو بفهمند!!!!... برای همین اونی رو که شانس بیشتری داره نزدیکتر میکنند ولی بقیه رو قلاب به دهن دنبال خودشون میکشند... غافل از اینکه خودشون هم معمولاً قلاب یکی دیگه به دهنشون گیره و قص علیعذا...

از ابعاد اخلاقیش که بگذریم، حالا یه نظریه روان شناسی هست که میگه بعضی ها اصلاً اعتقادی به این داستان ها ندارند و اصلاً هم قصد ازدواج یا رفاقت هم ندارند ولی برای اینکه ثابت کنند (بیشتر به خودشون) که چیزی از بقیه کم ندارند خب قلاب رو میندازند که چند نفر لب و لوچه و فک و دهنشون بهش گیر کنه {پینوشت 2}... یعنی یجورایی "من قلاب میندازم پس هستم"... و بعد از درون احساس Satisfactions پیدا کنند از این فتح الفتوح...

ولی بنظر من اینکار درستی نیست و اغلب تاوون میدید... نکنید اینکارو... این بود پیام بهداشتی این هفته...


{پینوشت 1}: اونهایی که اینجوری نیستند یا خیلی خوش شانس هستند یا خیلی بد شانس... که خوش شانسی و بد شانسی چند سال دیگه مشخص میشه...

{پینوشت 2}: این کار اونجورهایی هم که بنظر میاد بی خطر نیست... ممکنه بجای یه ماهی قرمز مامانی؛ یهویی کوسه ای
، وال قاتلی و یا حتی اختاپوس (نه از نوع پیشگو البته!!!)... نگید که نگفتم هااااا

نکته انحرافی: "بارنی
" دوستت داریم... روح منی "استینسون"... هرچند که در نهایت من خودم میدونم که "لئونارد"ی بیش نیستم (به این پست {لینک} مراجعه شود)





نوع مطلب : نكات جالب، طنز، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : Hook، How I met your Mother،

ارسال شده در تاریخ : 1389/04/28 :: توسط : مسعود زمانی

مهدی با کمی تردید دسته کلید را بلند کرد و پنل روی جعبه رو باز کرد... کمی به ساعتش نگاه کرد... هنوز خیلی مونده بود... آفتاب هنوز تیز نشده بود ولی نمیدونست چرا اینقدر عرق کرده بود... کلاهش رو برداشت و با دستمال سر خیس از عرقش رو خشک کرد... بی اختیار پشت گوشهاش هم با همون دستمال خشک کرد... یاد مادرش افتاد که همیشه یادش مینداخت پشت گوشهاش همیشه کثیف میمونه... تو دلش فاتحه ای خوند...

کلاهش رو دوباره سرش گذاشت... یکم جلوتر رفت تا حضورش بیشتر تو خیابون حس بشه... کاشکی اونم حضورش رو بیشتر حس میکرد... ولی خب اون فقط یه شانس برای اینکار داشت و نمیخواست اونو از دست بده...

صدای ترمز اونو بخودش آورد... لکسوز مشکی که گویا قصد داشت چراغ رو با سرعت طی کنه با قرمز شدن اون، سریع روی ترمز زد و دقیقاً روی خط عابر متوقف شد... با آرامش به سمتش رفت و با اشاره دستش ازش خواست شیشه ماشین رو بده پایین... تو دلش گفت فقط یه تذکر محکم... شیشه که اومد پایین سر یه دختر با آرایش غلیظ اومد بیرون... تو رو خدا ببخشید یهویی متوجه چراغ شدم... و بعد با صدایی نازکتر ادامه داد: قول میدم تکرار نشه... مهدی دلش سوخت... دوستاش همیشه میگفتند حال این بچه تهرونیها رو باید گرفت ولی خب دلش نمی اومد... با صدایی محکم گفت: از این به بعد بیشتر احتیاط کنید... الانم آروم بیایید عقب چون روی خط عابر هستید...

همینجوری که ماشین داشت آروم آروم عقب می اومد از ماشین کناریش صدایی شنید که میگفت: بنده خدا لیسانس وظیفه هست... آهی کشید... این خدمت مزخرف کی قرار بود تموم بشه... خیلی احتیاط میکرد که کسی رو بدون دلیل جریمه نکنه...میدونست که با اینکار حرفهای زشتی نسبت بهش میزنن و اصلاً نمیخواست نسبت به مادر خدابیامرزش اهانتی صورت بگیره... مادر... مادر... تنها چیزی که آرومش میکرد یاد مادرش بود...

چراغ سبز شد و لکسوز مشکی ایندفعه با سرعت کمتر براه افتاد... یکبار دیگه ساعتش رو نگاه کرد... داشت وقتش میرسید... تایمر چراغ روی 90 ثانیه بود... سریع به سمت پنل برگشت و کلید رو انداخت... دستش روی دکمه آماده بود... از کوچه پایینی 206 آلبالویی رو دید که داره وارد خیابون میشه... تایمر روی 50 اومد... ریسک نکرد و سریع دکمه رو زد... یهویی تایمر اومد روی 4 و بعد زرد و سرانجام قرمز شد اونم با زمان 180 ثانیه ای...

خیلی راننده ها نتونستند با این تغییر ناگهانی کنار بیان... و روی خط عابر و یا جلوتر متوقف شدند... یکی دو تاشون با تعجب با خیابون مقابل نگاه میکردند و متعجب از اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ آمبولانس یا ماشین خاصی رد نمیشه و از دلیل این چراغ قرمز ناگهانی سردرنمیاوردند...


206 آلبالویی به آرومی تو سایه درخت متوقف شد،... سپیده سرشو از شیشه آورد بیرون، نگاهی با تایمر انداخت... 170... ماشین رو خاموش کرد... هوا هنوز گرم نشده بود و شیشه ها رو پایین داده بود... نگاهی به صندلی کناریش انداخت و انبوهی از پرونده ها که سرشون از تو زونکن قدیمی بیرون زده بود... زیر لب گفت: مزخرف... و بعد موبایلش رو برداشت و سعی کرد خودشو با اون مشغول کنه ولی سریع بیخیال شد...

تو ایینه وسط نگاهی به خودش انداخت... آروم چند تا تار موی طلایی که از زیر روسریش بیرون زده بودند رو توی روسریش کرد... با خودش فکر کرد عجب خریتی کرده به بابا گفته میخواد تو شرکتش کار کنه... اونم با روحیه بابا که مو رو از ماست میکشه... هنوز دو ماه نشده بود که میرفت و اندازه تمام عمرش کار کرده بود...

دوست داشت با دوستاش برن خرید، ولی بزرگترین درس تمام زندگیش این بود که با بابا نمیشد شوخی کرد... یه آه بلند کشید و شروع کرد نگاه کردن به ماشینهای دیگه... زیر لب گفت آخه خدایا اینم شانس هست ما داریم... و با چشمهای خمار از کم خوابی دیشب دوباره خیابون رو مرور کرد...

مهدی از پشت درخت و در یک زاویه مناسب خیره مونده بود... یه نیرویی میخکوبش کرده و هیچ چیز دیگه ای نمیدید... هیچی.. فقط فقط زیبایی بی نهایت بود که داشت خودش رو تو ایینه نگاه میکرد و موهاشو رو درست میکرد... یاد سهراب افتاد ... "روی زیبا دو برابر شده است..." نمیدونست اینکارش گناه داره یا نه ولی سیر نمیشد از دیدنش... حاضر بود زمان متوقف بشه... قدیمها کتاب شعر میخوند خنده اش میگرفت از این که مثلاً "دیدن روی یار" چه ها که نکرده با این شاعران نگون بخت... ولی الان با تمام سلولهاش اونها رو درک میکرد... اگه میگفتند همه چیزت رو بده و بهت اجازه میدیم تا هروقت که بخوای فقط نگاهش کنی بدون مکث قبول میکرد...

صدای بوق یکی دو تا راننده بخودش آورد... راننده ها از اینکه میدیدند خیابان مقابل خلوته و الکی پشت چراغ هستند کلافه شده بودند و هی بوق میزدند... مهدی نگاهی به بالا انداخت و تایمر رو دید که داره به عدد 10 نزدیک میشه... آهی کشید و گفت اینم از 180 ثانیه امروز...

سپیده ماشین رو روشن کرد و راه افتاد... اوایل خیلی تعجب میکرد که چرا همیشه این چراغ وقتی بهش میرسه قرمز میشه و حتی در دقایق مختلف هم این قضیه تکرار میشه... ولی دیگه بیخیال شده بود... زبونش مو درآورده بود از بس گفته بود خدایا اینم شانسه ما داریم ولی خب مثل اینکه خدا گوشش بدهکار نبود و این چراغ قرار نبود حتی یکبار هم وقت رسیدنش سبز باشه...

مهدی تا جایی که چشمش توان داشت 206 آلبالویی رو نگاه کرد... ماشینها که رد میشدن از نگاه ها و از حرکات کلامها میتونست متوجه بشه زیاد خوشحال نیستند و شاید هم بهش فحش هم بدند... ولی میدونست مادرش میدونه چی تو دلش میگذره... و میبخشدش...

دوباره کلاهش رو برداشت و با دستمال عرق پیشونی و سرش و البته پشت گوشهاش رو پاک کرد... از همین الان برای فردا و 180 ثانیه بعدی، لحظه شماری میکرد...


----
مسعود - تیر 1389





نوع مطلب : داستان کوتاه، متفرقه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/04/25 :: توسط : مسعود زمانی

"م" ترمز دستی رو کشید... نگاهی به به دوروبر انداخت... جای خلوت و با صفایی بود، به کنار خودش و اون موجود بی همتا نگاه کرد...  با پشت دست راستش گونه های قشنگش رو نوازش کرد... با لبخند رو به ".." گفت: بنظرم اینجا مناسب باشه،".." بیصدا خندید... چشمهای سیاهش درخشش عجیبی داشت و خنده های نخودیش باعث میشد گونه های قشنگش برجسته تر بنظر بیاد... "م" هردفعه نگاهش میکرد همین فکر رو میکرد و به واقع هیچوقت از دیدنش سیر نمیشد...

درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد... صندوق عقب رو باز کرد و زیرانداز و بقیه وسایل رو بیرون آورد، ".." که هنوز لبخند به چهره داشت با دستش به سمت درخت تبریزی کهنسالی نزدیک رودخانه اشاره کرد درست همون لحظه باد شدت گرفت و روسری آبیش از سرش جدا شد... موهای طلاییش که همرنگ خوشه های گندم پشت سرش بود، به رقص دراومدند... انگار که ".." هم جزئی از مزرعه بود و همصدا با طبیعت "م" رو صدا میزد... "م" با آرامش بقیه وسایل رو به سمت همون درخت برد... در عرض چند دقیقه همه چیز مهیا شد...

"م" دوباره به اطراف نگاه کرد... زمین تقریباً تا خط افق هیچ عوارضی نداشت و باد ملایمی، خوشه های طلایی گندم رو به رقص عجیبی واداشته بود... با جاده اصلی خیلی فاصله داشتند و حتی صدای ماشین ها هم شنیده نمیشد... در فواصل چند ده متری و در حاشیه مزرعه درختان تبریزی سایه گستر رودخانه کم آب ولی روانی بودند که پیوستگی صدایش هر دل شیدایی رو به وجد می آورد... صدای دلنشین آب تنها نوایی بود که اون سکوت بی نظیر رو میشکست... هر چند دقیقه یکبار هم باد تمام نیروش رو جمع میکرد تا صدایی از شاخه های خسته درختان تبریزی دربیاره که تلفیق اونها ارکستر غریبی شده بود پر از آرامش...


"م" به چشمهای مشکی ".." خیره شد، ".." که سرگرم مرتب کردن وسایل بود، بار نگاه "م" رو روی خودش احساس کرد... سرشو بالا آورد... نیازی به حرف زدن نبود... انگار تمام هستی از اون ها میخواست با هم باشند... هیچ مزاحمتی نبود... ".." بلند شد و کنار "م" نشست... دراز کشید و سرشو روی پاهای گذاشت... و چشمهاشو بست... "م" آروم شروع به نوازش موهای طلاییش کرد... آروم آروم... همونجوری که همیشه دوست داشت... وقتی دستش به پیشونیش خورد نتونست تحمل کنه... خم شد و روی پیشانیش را بوسید...

".." چشمهاشو باز کرد، نگاهی به چشمهای حالا پر از اشک "م" انداخت... با دستاش دستهای "م" رو گرفت و بوسید... "م" هرچه توی چشمهاش رو نگاه میکرد بیشتر لذت میبرد... چشمهای سیاه ".." به اندازه تمام عالم عمق داشت... هرچقدر خیره میشدی نمیتونستی تهش رو ببینی... بارها با خودش فکر کرده بود نباید زیاد به چشمهاش خیره بشه... مطمئن بود اگه زیاد ادامه بده بالاخره یه روز دیوانه میشه... ولی یه حس غریبی درونش فریاد میکشید که "توی اون سیاهی خودتو گم کن... یجوری که تا ابد هم هیچکس پیدات نکنه... یجوری که تا ابد محکوم باشی به موندن  توی چشمهاش و چه شیرین تبعیدی است این سفر بی انتها"...

باد لای شاخه ها پیچید... صدای دل انگیز آب لحظه ای قطع نمیشد... "م" خم شد و چشمهای ".." رو بوسید... بدون مکث و پشت سرهم... طعم شوری توی دهانش احساس کرد... اشک های ".." دونه دونه از روی صورت سفیدش به پایین میریخت و روی صورتش که حالا بخاطر آفتاب کمی به سرخی هم میزد رودخونه های کوچیکی درست میکرد...

"م" لحظه ای مکث کرد و خیره نگاه کرد... توی هیچ تابلوی نقاشی و توی هیچ کتاب شعری چنین پاک و بی غل و غش، معصومیت به تصویر کشیده نشده بود و در کلمات جاری نشده بود... حاضر بود قسم بخوره که سنگدل ترین آدمها هم نمیتونستند این از کنار چنین تصویری بی تفاوت عبور کنند... شاید بجای ".." اگر کس دیگه ای بود سریع دوربین همیشه آماده اش رو درمی آورد و اون لحظه رو جاودانه میکرد ولی خیلی خیلی درباره ".." حسود بود... حتی حاضر نبود تماشای یه تار مویش رو با کسی قسمت کنه...

"م" بیشتر خم شد و در حالیکه لبهاش رو به لبهای ".." نزدیک میکرد زمزمه کرد: «دوستت دارم»... لبهای ".." بی اراده باز شدند و صدایی نامفهوم پاسخ داد: «م...م دو...ت.. داوم... زززم» ... شاید هر فرد دیگه ای بود شوکه میشد و حداقل لحظه ای مکث میکرد تا این اصوات نامفهوم رو تجزیه و تحلیل کنه... ولی "م" بی محابا و با حرارت ".." رو بوسید...

"م" با خودش فکر کرد: وقتی چشمهای سیاهش میتونن تا ابد تو رو غرق خودشون کنند و گم بشی تو بی انتهای سیاهی چشمهاش، چه نیازی به حرف زدن هست... و خودشو تا ابد تبعید کرد به سرزمین بی انتهای چشمهایش...


----
مسعود - خرداد 1389




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/03/22 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 25 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو