تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - چاله مغلوب
نوشته های پراكنده یك مسعود

سلام

کلی ذوق میکنی و خوشحالی که خواهر کوچیکت داره تجربی میخونه و شاید در آینده (اگه دلش بخواد) پزشک بشه و یا تو رشته های مشابه تحصیل کنه... از تمام تایم فیلم دیدنهات میزنی و کلی بیدار شدن صبح های زود رو تحمل میکنی و خیلی مسائل دیگه... فقط فقط بخاطر اینکه دوست داری موفق بشه

حالا اینها رو چرا گفتم؟ خب دیگه داستان داره

شب خسته و کوفته با چشمانی سرخ و خواب همراه عرق البته از نوع «جبین»! میای خونه... جلوی در به استقبالت میاد و میبوستت و بعد یکهو همینجوری بدون اخطار  و در حالیکه با دو تا چشم پر از شیطنت داره نگاهت میکنه میگه : داداشی... تو مغلوبی!

یکم مکث میکنی و براش توضیح میدی که خواهر عزیزم بخدا من آدم حالا خیلی موفق نه ولی خوب برای خودم کسی هستم و کسی نتونسته شکستم بده... و یا حداقل مواردش معدود بوده

ولی اون خیلی ملایم سرش رو به علامت تکذیب تکون میده و دوباره تاکید میکنه که نه تو مغلوبی... باز سعی میکنی قانعش کنی ولی یواش یواش کل بدبختیهات و شکست هات میاد جلوی چشت و بتدریج و در طی سی ثانیه حس میکنی آره.. تو یه مغلوبی ... همیشه شکست خوردی... همیشه تو در و دیوار بودی ... تو هیچی نیستی ...و کلی از این فکرهای مایوس کننده...

خیلی آویزونتر از اونی که وارد شده بودی به راحت ادامه میدی و پهن میشی روی lبل... به خودت تلقین میکنی که نه ... نباید بزاری یه بچه تو رو بهم بریزه... تو خیلی هم غالبی و پیروز... برای اینکه پیروزیت رو بیشتر لمس کنی میری جلوی آیینه و بخودت یکم نگاه میکنی و تو چشمهای خودت خیره میشی و زمزمه میکنی تو پیروزی... یهویی از پشت سرت همون دو تا چشم مشکی شیطون رو میبینی که دارن نگاهت میکنن... هول میکنی... برمیگردی ... یکم مکث میکنه و خیلی اروم با لحن یه معلم میگه : آفرین یخورده دقت کنی خودتم متوجه میشی که مغلوبی... با عصبانیت میگی نخیرم ... این طور نیست... بدو بدو میری طبقه دوم... میشینی پشت کامپیوتر... دل و دماغ نداری... میگی نه... ایندفعه نه... همین که ازش فرار میکنی مشخص میکنه که مغلوبی... برو پایین بهرشکلی شده تفهیمش کن که مغلوب نیستی...

میری پایین و میگی پاشو بیا اینجا ببینم... خیلی مودب کتابشو میبنده و میاد کنارت... ازش میخوای که برات توضیح بده چرا بهت میگه مغلوب... خیلی خونسرد و خیره نگاهت میکنه... آروم انگشتش اشاره دست راستش رو بلند میکنه و یهویی خیلی با سرعت بشکلی تهدید آمیز میاره سمت صورتت... سعی میکنی جاخالی بدی ولی نمیتونی (تو دلت میگی و یه شکست دیگه...) سرنوشت رو میپذیری و چشمات رو میبندی و سعی میکنی درد رو فراموش کنی... ولی دردی احساس نمیکنی و فقط فشار یه انگشت روی نطقه میانی چونه خودت احساس میکنی... چشمات رو باز میکنی و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدی... شروع به صحبت کردن میکنه (خیلی آروم و متین):

چیز زیادی از چیزهایی که گفت نفهمیدم ولی خلاصه کلامش این بود که چون من وسط چونه ام یه چال! دارم و هیچکس تو خونه این چال رو نداره بنابر یه سری قوانین ژنتیکی من تو این خونه یه گونه مغلوب محسوب میشم...

یه حس غریبی بهت میگه که با همون چاله ات یه ضربه ای به چشماش بزنی... ولی خب حس برادرانه مانع میشه... در حالیکه کتابشو باز میکنه تا مطالعش رو ادامه بده بدون اینکه بهت نگاه کنه، با خودکار لای کتابش اشاره ای بهت میکنه و میگه : گونه مغلوب... و فرو میره توی کتاب

از یه طرف دمغ و داغونی ولی از طرف دیگه خوشحالی که فقط یه چاله مغلوب داری و خودت لزوماً مغلوب نیستی... ولی خب لجت هم میگیره که چجوری نیم وجب بچه چه جوری با دو تا کلمه بهمت ریخته...

در کل یه خواهر کوچیک که تجربی میخونه گاهی اوقات میتونه رو اعصاب باشه و البته اینکه یه چال زنخدانی هم روی چونه ات داشته باشی میتونه این قضیه رو تشدید کنه...

شانس آوردیم زمان حضرت حافظ از این قرتی بازی ها نبود وگرنه...

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند  *** جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید *** هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز! تو دست ما نرسد *** گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


شاد باشید و مغلوب نباشید




نوع مطلب : نكات جالب، طنز، متفرقه، 
برچسب ها : مغلوب،

ارسال شده در تاریخ : 1388/12/19 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو