تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - FAST! food
نوشته های پراكنده یك مسعود

شکمش خیلی ضعف میکرد... ولی مرد سعی کرد نگاهش رو از روی صورت دختر برنداره... خیره و با چشمهایی گرد بهش نگاه میکرد... اینقدر تمرکز کرد که کم کم تمام صورتش به لرزه اومد... صورتش قرمز قرمز شده بود... صورت دخترک در چند سانتی متریش بود و هر لحظه امکان داشت حتی سرشون بهم بخوره... دخترک خیلی خیلی وحشتزده شده بود... ولی جرات نمیکرد نگاهش رو ورداره... مرد با اون قیافه عجیبش بخودی خود ترسناک بود و حالا این رفتارها هم از خودش نشون میداد...

مرد سعی کرد کلمه ای بگه و در اون همه لرزش و فشار فقط تکرار وحشتناکی از حروف توی اتاق طنین انداز میشد که هر لحظه بلندتر هم میشد... رویا دست نرگس رو ول نمیکرد... جرات نداشت برگرده نرگس رو نگاه کنه ولی از فشار دستش حس میکرد حال اونم با خودش فرقی نداشته باشه... عیبی نداره ... یکم تحمل کنم همه چی درست میشه... دودی که تو اتاق بود نفس کشیدن رو سخت کرده بود...


یهویی و بدون هیچ اخطاری سکوت........ مرد نفسش رو نگه داشت که باعث شد صورتش اینقدر قرمز بشه که حتی از زیر ریش انبوهش هم قرمزی صورتش مشخص بود... خیلی آروم نفسش رو داد بیرون و رویا با خودش فکر کرد که با اینکار چند سانتی از قدش کم شد...

مرد سرش رو چرخوند به سمت نرگس... یکم نگاهش کرد... رویا هم به نرگس نگاه کرد... نرگس رو دیگه نمیشناخت... رنگش مثل روسریش سفید سفید شده، فقط با این تفاوت که عینک قرمزش اونو شبیه یه قارچ کرده بود که بوضوح میلرزید... مرد با صدایی خیلی عجیب که انگار از یه دنیای دیگه می اومد دهانش رو باز کرد و رو به نرگس بزبونی عجیب غریب چیزی گفت... نرگس با اینکار مرد تقریباً داشت بیهوش میشد و چشمای بادومیش شروع به دو دو زدن کرد...

مرد یهویی روشو کرد به سمت رویا و در حالیکه با انگشت کثیف (وای ناخوناش همه سیاه بود!) نرگس رو نشون میداد، با صدایی خیلی آروم و خسته گفت... همینه... کار همینه... رویا مثل برق زده ها روشو کرد به سمت نرگس... باورش نمیشد... شاید اون اوایل یکم بهش شک کرد ولی سریع برطرف شده بود... چرا نرگس... چرا...

صدای مرد رشته افکارش رو پاره کرد... من باید برم... اینجا فضاش سنگین شده... نباید زیاد اینجا بمونیم... خطرناکه... ولی رویا نتونست از جاش تکون بخوره... همینجوری هاج و واج داشت نرگس رو تماشا میکرد... نرگس هنوز مثل قارچ بود... یه قارچ سمی!!... همیشه بمن حسادت میکردی... نرگس که هنوز نفس هم نمیتونست بکشه دستشو از لای دست رویا کشید بیرون (داشت لهش میکرد... به هیکل استخونیش نمی اومد اینقدر قوی باشه) نفس عمیقی کشید و به رویا که از شدت خشم چشم چپش میزد (همیشه عصبانی میشد اینجوری میشد) گفت: دختر دیوونه نشو... این یارو دروغ میگه... من چرا باید اینکار رو باهات بک...

رویا دیگه مغزش کار نمیکرد... همونجوری چهارزانو که نشسته بود به سمتش پرید... حتی نزاشت حرفش تموم بشه... تو ... تو با اون دماغ عملیت از من دزدیدیش... از اولش میدونستم... نرگس که از شدت ضربه شوکه شده بود تنها کاری کرد این بود که دو تا دستش رو گرفت جلوی بینیش... رویا هم تا جایی که میتونست موهای بافته شده نرگس رو کشید... صدای جیغ اون دو تا تمام اتاق هتل رو پر کرده بود... پیشخدمتها وحشتزده در رو باز کردند و اومدند و دو تا دختر رو در حال کتک کاری دیدند... بتول خیلی خونسرد رفت جلو و با یک دست رویا و با دست دیگه نرگس رو گرفت و از هم جدا کرد... رویا فقط فحش میداد... نرگس یکم ساکت تر بود، دستاش هنوز روی دماغش بود ولی بقیه صورتش پر از جای ناخن های رویا بود...

بتول از نرگس پرسید چتون شما دو تا؟... نرگس هق هق کنان فقط تونست بگه اون مرده... بتول نگاهی به بقیه اتاق انداخت و پرسید: کدوم مرده...

مرد توی ساندویچی بیرون هتل وایستاده بود... از زور گرسنگی نتونسته بود حتی خودشو از اونجا دور کنه... به پسرک پشت پیشخوان گفت... سریعترین چیزی که میتونی بدی بخورم رو میخوام... پسرک یکم ظاهر عجیب مرد با اون گردنبندهای مسخره رو ورنداز کرد و گفت: ارزونترین منظورتونه؟... مرد با بیحالی از تو جیبش یه تراول  100 هزار تومنی گذاشت روی پیشخون و گفت: نه... سریعترین...




-----
مسعود - اردیبهشت 89





نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/4 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو