تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - آفتاب سرخ
نوشته های پراكنده یك مسعود

پسر سعی کرد خودشو بیشتر از قبل به دیوار بچسبونه... راه رفتنش خیلی سخت شده بود ولی خب آفتاب ظهرهای تابستون عجیب عمود بود و سایه عجیب نایاب... دیوار آجری نه چندان بلند خونه باغ توی کوچه، تنها جایی بود که میشد از سایه درون آن بهره جست... ولی هرچی که میگذشت افتاب عمودتر میشد و سایه نایاب تر ...برگشت و با دلهره به عقب نگاه کرد...

روزها از خونه بیرون نمی اومد... اگر هم می اومد سعی میکرد سمت غروب باشه... سعی کرد گامهاشو آهسته و تو یه راستا بزاره... کمی جلوتر دیوار تموم میشد... نگاهی به دور و بر انداخت و خلوتی کوچه لبخندی به لبهاش نشوند... با سرعت شروع به دویدن کرد تا برسه به اون یکی دیوار و تو سایه اش آروم بگیره...


سپیده به کمک دست آزادش صورت پویان رو نوازش کرد... نیمکت پارک اندازه 4 نفر جا داشت ولی اون دو تا با خساست تمام چسبیده بودند به همون گوشه کنار دسته نیمکت...کیفهاشون هم مثل خودشون، ولی توی اون گوشه نیمکت پارک چسبیده بودند بهم تا خداینکرده فاصله ای نیفته میون دو وجود ملتهب از گرما... یکی عشق و دیگری... پویان میخندید... سپیده ولی فقط لبخند میزد... کلاً سپیده اصلاً اونجا نبود... تو آسمونها سیر میکرد... باورش نمیشد که پویان کنارش بود... دوست داشت همون لحظه ساعتش از کار بیفته... زمان متوقف بشه... همین دمی که با پویان بود به اندازه تمام دنیا ارزش داشت... با خودش فکر کرد اگه الان هم میمرد هیچ مشکلی نداشت...

پویان نفس نفس میزد... نه از دویدن همون یه تیکه کوچه بلکه از هول... درست وسط فاصله میون دو کوچه یه پسربچه رو دیده که در مسیر متقاطع با اون داره حرکت میکنه... با یه حرکت سریع پرید و خودشو رسوند اونور... خیلی وحشت کرد... یعنی دیده بود؟ به خودش لعنت فرستاد که اومده بیرون... ولی چاره ای نداشت... تلفنها قطع بود... باید خودشو به خونه مادرش میرسوند... پیرزن کافی بود یکم دلش شور بزنه... پنج تا سکته ناقص جای هیچ ریسکی نمیزاشت... سعی کرد سرعت گامهاش رو بیشتر کنه...

سپیده همون تنگ کوچیکه رو انتخاب کرد... راحت تر میتونست دستش بگیره و از یه طرف هم ماهی قرمز و سیاه توش چشمای گنده خیلی بامزه ای داشت... پویان حتماً خوشش میومد... البته امروز قرار نداشتند ولی از یه طرف کلاس تشکیل نشد و از طرف دیگه چون قرار بود یخورده زودتر برگرده شهرشون باید کارها رو جلو مینداخت... باید غافلگیرش میکرد... میدونست شنبه ها ساعت 6 عصر کجا میتونه پیداش کنه... ولی خب راه طولانی بود... این دومین اتوبوسی بود که عوض میکرد... روس صندلی اتوبوس که اروم گرفت با لبخندی  به لب ماهی رو نگاه کرد... لبش رو به شیشه چسبوند و خیلی حرفهایی رو که خجالت میکشید به پویان بزنه یواش یواش توی تنگ و برای ماهی کوچولو زمزمه کرد...


پویان خسته شده بود... این مدل یه وری راه رفتن شاید اولش بامزه باشه ولی بعد از مدتی خیلی خسته کننده میشه... ولی بالاخره همه چی تموم شد و رسید... زنگ رو زد... کلید رو یادش رفته بود بیاره... چند دقیقه بعد در باز شد و صورت نگران و چروکیده و مهربان مادر رو دید... همه چی رو خلاصه کرد... حتی تو نرفت... چون همیشه بهش گیر میداد که آنتن تلویزیونشو درست کنه... تو این آفتاب... بالاپشت بوم!!!!! مگه از جونم سیر شدم.... سرو تهش رو سریع هم اورد و گفت نگران نباشه و این حرفها... باید برمیگشت...

سپیده دیگه خسته شده بود... باید همین الان ها میرسید... با یه دست تُنگ رو نگه داشت و با اون یکی از تو کیفش بسته کادو رو درآورد... دوست داشت همینجوری از بالای سکو بپره بغلش (یکی از آرزویهاش بود) ولی خب دستش پر بود... پاهاش بیتاب بودند و مرتب تاب میخوردند... بالاخره اومد... از پیچ با سرعت اومد داخل کوچه...  پویان این فروشگاه موسیقی رو خیلی دوست داشت و شنبه ها می اومد تا خودشو آپدیت کنه... ولی... ولی... تو یه لحظه که شاید یکسال براش طول کشید اون هم دید... موهاش تقریباً باز بود و روسری قرمزش عین یه خط خون فقط روی بخش کوچیکی از موهای طلاییش رو پوشونده بود و دستهاش توی دست پویان مثل اینکه زنجیر شده بود... حالشو نفهمید... تنگ ماهی از دستش ول شد روی زمین و با صدایی وحشتناک شکست... اونم درست روی سایه پویان... ماهی نگون بخت بدجوری داشت بالا و پایین میپرید... اونم روی جایی که قلب سایه پویان باید میبود...

پویان دوباره به همون تقاطع و فاصله میون دو کوچه رسید... با احتیاط مضاعف دوروبر رو نگاه کرد... فرصت خوبی بود تا با خیال راحت رد بشه... دوید... و تندتر و یهویی بدون هیچ اخطاری پایش لغزید... و با سینه افتاد روی زمین... از جاش بلند شد... خون همه زمین رو پر کرده بود و تمام چاله چوله ها مثل جزیره هایی پراکنده در میان دریای خون غوطه ور بودند... دستش یکم درد میکرد ولی مهم نبود... دور و بر رو خوب نگاه کرد... کسی نبود...

خون لباساش هم پوشونده بود... هرکی دیگه بود از وحشت نمیتونست تکون بخوره... ولی پویان به آرومی لباساش و شلوارش رو از خاک تکوند... کمی جلوتر رفت... ساعت کمی از ظهر گذشته بود و آفتاب کمی مایل تر شده بود... و سایه لعنتی هم یکم کشیده تر... برگشت و به سایه اش خیره شد... توی کوچه به اندازه یه سطل بزرگ خون پخش شده بود... لبخند تلخی زد و همینجوری که جلو میرفت سایه اش ردی از خون بجا میزاشت...

مکثی کرد و پوزخندی زد... دوباره به عقب نگاه کرد... نفرین غریبی بود... مدتها بود "شب رو" شده بود و خیلی وقت بود این صحنه رو ندیده بود... خون سرخ عین آتشفشان از درون سایه اش میجوشید... درست از جایی که میبایست قلبش میبود...


-----
مسعود زمانی - اردیبهشت 89
 




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/14 :: توسط : مسعود زمانی
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو