تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - Lunatic
نوشته های پراكنده یك مسعود

فریبرز دستی به موهای کم پشتش کشید... تو آیینه دستشویی کمی بخودش نگاه کرد و زورکی لبخندی زد، سی سال بیشتر نداشت ولی چهل ساله نشون میداد، لبخند از روی لبش رفت، دیگه وقتش بود... برگشت، در رو باز کرد و به سمت تخت خواب برگشت... طرح اندام قشنگش از زیر ملحفه سفید بخوبی مشخص بود... پنجره باز بود و نسیم خنک تابستانی پرده ها رو بشکل شاعرانه ای تکون میداد... شایدم با هر وزشی روحی خسته از سکوت شب، راهش رو باز میکرد به اون "سالن موسیقی"... این اصطلاحی بود که فرح بکار میبرد... میگفت وقتی توی چشمهای فریبرز نگاه میکنه یه موزیکی تو دلش شروع به نواختن میکنه که هرچقدر هم سعی کرده نتونسته حتی یک دهم زیباییش رو تو یکی از ساخته هاش نشون بده...

فریبرز به سمت تخت حرکت کرد و در کنارش مکثی کرد... صورت زیبای اونو ستایش میکرد... تو همون نور ناتوان چراغ خواب، سایه روشن خطوط چهره فرشته گونه اش دل از هر روح سرگردانی می ربود... خم شد و به آرومی موهای طلاییش رو کنار زد و به نرمی بال یه پروانه بوسه ای بر پیشونی بلندش زد... دوست داشت بوسه ها رو ادامه بده ولی وقت زیادی نداشت... بازم بهش خیره شد... نهایت زیبایی...

فرح کمی جابه جا شد... قرص ها کار خودشون رو کرده بودند و قرار نبود به این راحتیها از خواب بیدار بشه... فریبرز برگشت و به سمت درب باز تراس رفت... روی صندلی راحتی چوبی نشست و سرش رو به بالا گرفت... ماه کامل بود ... و عجیب خواستنی... نفس عمیقی کشید... بوی شب بوها و چمن خیس از باران دیروز، به حد دیوانه کننده ای بینی اش را نوازش میداد... ولی اون چیزی که بیشتر دیونه اش میکرد نور ماه بود... تو همین چند لحظه انگار نورش چند برابر شده بود... ساعتش رو نگاه کرد... صندلی رو کنار زد...


دستش رو توی جیبش کرد... گچ سفید و کاغذ تا شده رو درآورد و روی کف چوبی تراس شروع به ترسیم کرد... دایره ها، نیم دایره ها، سمبل های باستانی... همه چیز رو از حفظ بود... تقریباً دو سالی بود که اینکار رو میکرد... بالاخره تموم شد... برای اطمینان نگاهی به کاغذ انداخت... همه چیز سرجایش بود...

برگشت توی اتاق... از روی میز توالت آیینه دسته دار کوچیک فرح رو برداشت... و با عجله به سمت تراس برگشت... آیینه رو در مرکز طرحی که کشیده بود گذاشت... کاغذ رو باز کرد و جملات زیرش رو نگاه کرد و شروع کرد به خوندن...  اون نوشته ها رو حتی اساتید دانشگاه به سختی میتونستند بفهمند ولی فریبرز کار سختی پیش رو نداشت... پایان نامه دکترایش در ارتباط با زبان آشوری و خط سلطنتی آنها که شبیه خط میخی ولی متفاوت در مفهوم بود، ارائه کرده بود... و همان موقع ها بود که این را پیدا کرده بود...

سطح آیینه شروع به اندکی لرزش نمود... ابتدا هاله ای نقره ای روی آن شروع به حرکت کرد و بعد انگار که درونش مایعی باشد، موج برداشت و به رنگ آبی کمرنگ دراومد... چند لحظه بعد آیینه به شکل طبیعیش برگشت... فریبرز چشمش را بست و با احتیاط و بدون نگاه کردن آیینه را برداشت... به سمت تخت حرکت کرد... و اون موجود بی همتا هنوز روی تخت همچون یک فرشته در خواب بود...


آیینه رو به صورتش نزدیک کرد و آخرین کلمات رو هم زیر لب زمزمه کرد... چون آیینه روبروی صورت فرح بود نمی تونست ببینه چی میشه، ولی بازتاب کمرنگ نور آبی روی صورتش رو بوضوح میدید... و دوباره همه چیز بحال طبیعی برگشت... ایینه رو گذاشت روی میز... با دستمال تراس رو تمیز کرد و درش رو بست... در نهایت دوباره به سمت دستشویی رفت...یکم تو آیینه به چروک های اطراف چشمهاش خیره شد... تو ذهنش موجی از خاطرات مرور شد...

توی کتابخونه بود... عکسی که از لوح سنگی گرفته شده بود خیلی شفاف و واضح بود... از لندن براش ارسال کرده بودند و خیلی هیجان زده خیره به خطوط نگاه کرد... باورش نمیشد... خیلی هیجان داشت...با ولع شروع به خوندن کرد... ولی... ولی خط آخر بدجوری تو فکر فروبردش...

فریبرز به حال خودش اومد... به سمت تخت برگشت... خسته بود... اینکارا خیلی ازش انرژی گرفته بود ولی با اینحال خیلی محکم فرح رو در آغوش گرفت... خاطرات بازم توی ذهنش چرخیدند...

بارون همه رو فراری داده بود، ولی نیمکت خیس فضای سبز تالار رودکی هنوز پذیرای دو روح ناآرام و بی توجه به سردی قطرات بیرحم باران آذر ماه بود... فریبرز دستش رو از زیر روسری برد به سمت گردن با شکوه فرح و زمزمه کرد بزرگترین آرزوت چیه... فرح سرش رو برگردوند و با لبخند پاسخ داد : هیچکس نمیتونه برآورده اش کنه؟ فریبرز گفت: حالا تو بگو... و فرح پاسخ داد: این که تا ابد زیبا بمونم...

سایه شاخه درخت افتاده بود روی شیشه پنجره و نسیم یجوری تکونش میداد انگار داره براش دست تکون میده... فریبرز لبخند تلخی زد و در حالیکه سرش رو به بازوی فرح چسبونده بود به خطوط آخر لوح فکر کرد و هشداری که توش فریاد زده شده بود... هر جادویی تاوانی داشت و تاوان این جادو، پیر شدن جادوگر بود... فریبرز بیخیال خندید، نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست... نفسش پر بود از عطر تن فرح...



-----
مسعود زمانی  - اردیبهشت 89




پینوشت : Lunatic هم به معنای "ماه پرست" و هم به معنای "مجنون" است.




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/18 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو