تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - ...سرشک غم به دامن
نوشته های پراكنده یك مسعود

شیشه رو داد پایین و سرشو از اون آورد بیرون... آهای گاریچی تکون بده دیگه اون لش رو... از توی ماشین جلویی مرد میانسال از تو آیینه بغل نگاهی به پسر انداخت... کمی خیره شد و چیزی نگفت... پسر از جواب ندادن اون بیشتر عصبانی شد... دستش رو گذاشت روی بوق... ممتد بود و گوشخراش... چراغ سبز شد... مرد میانسال با خونسردی ماشین رو توی دنده گذاشت و حرکت کرد و در حالیکه ماشین پسر از کنارش رد میشد حرکت نامفهوم (ولی قابل حدس زدن) لبهاش رو دید که چیزی رو زمزمه میکنه... با خودش فکر کرد که چی شده این جوونا اینجوری شدند... اینهمه عجله برای چی...

پسر در حالیکه از زوزه های موتور قدرتمند ماشینش لذت میبرد پاشو روی پدال فشار داد... از این پیرزن خیلی بدش می اومد... پنج شنبه ها روز تفریحش بود ولی اون باید همه رو میبرد خونه اون پیرزن.... با منطقش جور درنمی اومد که چرا باید برن آدمی رو ببینن که حتی به زحمت میتونه صداشون رو بشنوه... ولی ماشین بابا بود و اگه قرار بود بزنه بیرون باید حرفشو گوش میکرد... فحشی داد و سرعتش رو بیشتر کرد...

به فرشته گفته بود تا ساعت 6 میرسونه خودشو... دستشو گذاشت روی بوق... چرا ملت اینجوری رانندگی میکنند... از سرراهم برید کنار... فرشته رو توی کلاس زبان دیده بود... اوایل اصلاً آنتن نمیداد... ولی خب هرکسی کار خودشو بلده... الان دو هقته بود که میبردش بیرون... خیلی مقاوم بود ولی میدونست اگه همه چی همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کرده ... خندید...

پخش ماشین رو برای دهمین بار روشن کرد... کلی آهنگ باحال ریخته بود روی سی دی... ولی این لعنتی هم اذیت میکرد... مرتب صدای آهنگ قطع و وصل میشد... اعصابش خراب شد... با مشت کوبید روی فرمان ماشین... دستش رو دراز کرد سمت سیستم پخش ماشین و سی دی رو درآورد... پر از خط و خطوط بود... لعنتی... برای یه لحظه جلو رو نگاه کرد... و وحشت تمام وجودش رو پر کرد...

انبوه ماشین های جلوش باعث شد که با قدرت پدال ترمز رو تا آخر فشار بده... صدای وحشتناکی بلند شد... ولی در 5 سانتی متری ماشین جلویی تونست نگهداره... بوی مزخرف لاستیک هاش فضا رو پر کرده بود... قلبش 200 تا داشت میزد... ولی سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده... دست چپ لرزانش رو گذاشت لب در ماشین و دست راستش رو با بی خیالی گذاشت پشت گردنش... ترافیک عجیبی بود و ماشین ها کیپ کیپ کنار هم بودند...

وقتی خیالش جمع شد که نگاه همه از روش برداشته شده، دوباره رفت سروقت پخش ماشین... نه هیچجوری قرار نبود اون سی دی پخش بشه.. رفت سراغ داشبورد و سی دی های توش که شاید چیز دندونگیری پیدا کنه... این نه... شجریان!!!! ... گندتون بزنه با این سی دی هاتون... مردک شصت سالشه هنوز نمیفهمه چی گوش بده... بازم زیر لب یه فحش داد... یه سی دی پیدا کرد که روش چیزی نوشته نشده بود...

با ناامیدی سی دی رو گذاشتش تو سیستم... و دکمه پخش رو زد...  درست همین لحظه از سمت راست ماشین به اندازه تقریباً دو متر جا خالی شد... با سرعت خواست بره سمت جای خالی که ناگهان صدای مهیبی اومد ... ماشینی که از عقب میخواست اون فضای خالی رو پرکنه ،زده بود بهش... فحشی اینبار با صدای بلند داد و از ماشین پرید بیرون...

کودک پشت شیشه صداها  رو نمیشنید ولی توی ماشین های جلویی میدید که چند تا آدم بزرگ بدجوری دارن با هم بازی!!! میکنن... بازیشون اصلاً هم بامزه نبود... چرخید و ماشین کناری رو نگاه کرد... پیرزن و پیرمرد رو دید که خیس اشک همدیگه رو در آغوش گرفتند و ... مامان رو که محو بازی!! ماشین جلوییها بود صدا کرد...

شهین برگشت
که ببینه بچه چی میگه خشکش زد... پیرمرد و پیرزن ماشین بغلی خیلی بیتوجه به اطرافشون داشتند بشدت همدیکه رو میبوسیدند... شهین که شکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه...

با تعجب شیشه رو داد پایین... صدای فحشها و داد و بیداد اون چند نفر مانع از این نبود که بتونه صدای بسیار بلند و البته دل انگیز آواز "گل نراقی" رو از سیستم صوتی ماشین جلویی بشنوه...

مرا ببوس... مرا ببوس... برای آخرین بار...

ملغمه عجیبی بود... ولی اون دو سپیدموی، توی اون همه سر و صدا فقطِ فقط صدای آواز رو می شنیدند...


شب سیاه سفر کنم... ز تیره راه گذر کنم ...

نگه کن ای گل من  ... سرشک غم به دامن ... برای من میفشان


ثریا یکبار دیگه توی چشمهای پرچین و چروک  و مات و پر از اشک بهمن خیره شد... بی محابا بار دیگه بوسیدش... بهمن به گرمی بوسه اش رو پاسخ داد و توی گوشش زمزمه کرد: هیچوقت از دوست داشتنت خجالت نکشیدم... هیچوقت...

دختر زیبا ... امشب بر تو مهمانم ... در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا ... از برق نگاه تو ... اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من


-----------
مسعود زمانی اردیبهشت 89

پی نوشت: این داستان چند شب پیش نوشتم و جزو نوشته هایی بود که هیچوقت نمیخواستم بزارم توی اینترنت، ولی تو یه تاکسی خسته، راننده خوش ذوق اون آهنگ رو گذاشته بود و اینو یه نشونه تلقی کردم و ...

کمی و کاستی هایش رو ببشخید...

برام دعا کنید





نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/19 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو