تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - سرسختان - قسمت سوم
نوشته های پراكنده یك مسعود




نزدیک بوده تعادلش رو از دست بده... نگین دستش رو دوباره به نرده ها تکیه داد و و با دست دیگه اش عصا رو محکم گرفت... متزلزل نشون میداد و پای گچ گرفته اش هم حالت ترحم برانگیزی بهش داده بود... آسانسورهای خراب دانشکده دیگه بخشی از هویت اونجا شده بودند و کاریش نمیشد کرد... فریبرز رو دید که از در اومد توی لابی دانشکده و خیره و متحیر داشت نگاهش میکرد ... توجهی نکرد و تلاشش رو ادامه داد...

فریبرز با خودش فکر کرد این شراره دیوونه چرا ایندفعه همراهش نیست... شاید اگه کسی دوروبرش بود یجوری نشون میداد که از تقلا کردن نگین لذت میبره ولی واقعیت چیز دیگه ای بود... از همون روز اول حس کرده بودن گین براش با همه فرق میکنه و بتدریج بیشتر از رقابت و کل کل چیز دیگه ای بود که باعث میشد اونو بیشتر از همه اذیت کنه...

نگاهی به دور و بر انداخت... گرمای ظهر مرداد همه رو فراری داده بود... مکث کوتاهی کرد و با اعتماد به نفس به سمتش رفت... نگین تمام وزنش رو انداخت روی عصا تا کیف سنگینش تعادلش رو بهم نریزه... حس کرد کسی بهش نزدیک میشه... یعنی... تا اومد برگرده نوک عصا سرخورد و به شدت و بصورت خطرناکی از پشت خورد زمین.... در لحظه آخر دست قوی فریبرز رو دید که بند کیفش رو گرفته و در چند سانتی متری زمین به آرومی داره رهاش میکنه تا محکم به زمین نخوره...

فریبرز مثل همیشه و بدون مکث گفت : نزدیک بود یکی از مغزهای دانشکده رو از دست بدیم و کف دانشکده پر از مغز بشه...  شرط میبندم همه سر ساندویچ مغزتون! دعوا میکردند... ولی من صمیمانه و به شرافتم قسم میخورم تا اخر عمرم لب به ساندویچ مغزتون نزنم... فریبرز با خودش فکر کرد که شوک حادثه تا چند دقیقه ای زبون نگین رو قفل میکنه و اون میتونه تا دلش بخواد متلک بندازه بهش... اومد شروع کنه دوباره به حرف زدن...

نگین ولی خیلی خونسرد در حالیکه تلاش میکرد رو پا بشه بدون اینکه نگاهش کنه گفت: منم قول میدم که دیگه توی کتری آزمایشگاهتون "سی لاکس" نندازم... خنده روی دهن فریبرز خشکید... بی انصاف... پس هفته پیش همش پشت سرهم مستراح بودیم بخاطر این بود... عصبی شد ولی خودش رو جمع کرد و گفت: هاان پس کار شما بود... حالا من قوی هستم مشکلی نیست.... دکتر حجتی بدبخت فرداش دانشگاه نیومد ... خیلی بی انصافید خانم ادیبی...

نگین که حالا داشت خاک روی مانتوش رو می تکوند لبخند سردی زد و گفت: من جاتون باشم دیگه با لیوان بزرگه که روش نوشته 2009 هم چیزی نمیخورم... بهتره ندونید باهاش چیکار کردم... اینا رو گفتم که از زیر دین شما دربیام...

فریبرز حس کرد چیزی توی دلش داره هم میخوره چون اون لیوان خودش بود... ولی اینجا جای حال بهم خوردن نبود... گفت: بزارید کیفتون رو من بیارم... شما یکم نامتعادلید... انتظار داشت نگین مقاومت یا تعارف کنه... ولی نگین کیف رو توی صورتش پرتاب کرد و گفت پشت سرم راه بیفت بیا... فریبرز چیزی نگفت ولی مطمئن بود صدای اهسته نگین که داشت میگفت "حمال برقی" رو هم در انتهای اون جمله شنید...

موبایلش رو گذاشت توی جیب پیراهنش و پشت سر نگین راه افتاد... سرعتش کند بود و چهار طبقه دیگه باید میرفتند... فریبرز با یه لرزش کوچیک توی صداش گفت: خانم ادیبی میشه یه سئوال بپرسم... نگین با متانت ولی با صدایی کلفت جواب داد: بپرس ای بنده خیره سر...

فریبرز به آرومی گفت: خیلی برام سئواله چرا بورس آمریکا ول کردید و دکترا همینجا موندید؟ ... نگین انتظار این سئوال رو نداشت... این از کجا میدونست؟ حتماً شراره دهن لقی کرده باز... من من کنان گفت: خانواده اجازه ندادند... من اینجا راحت تر هستم... حتی یه بچه هم میتونست بفهمه داره دروغ میگه... پاگرد رو پیچیدند... فریبرز دوباره پرسید: خانواده!! مگه داداشتون... ببخشید برادرتون آمریکا نیست الان؟ عموتون هم که مرتب در سفره به اونجا... نگین از تعجب وایستاد و با تندی پرسید اینا رو از کجا میدونید شما... فریبرز لبخند موزیانه ای زد ابرویی بالا انداخت . گفت حالاااااا و حرکتشو ادامه داد...

نگین خودشو جمع کرد و راه افتاد... به محکمی گفت: دلیلی نداره بخوام برای شما توضیح بدم ولی چون میدونم احتمال داره از فوضولی بترکی بهت میگم... چون اگه بترکی هیچ کی دلش نمیگیره به تیکه هات دست بزنه... حتی گربه ها هم لب به مغز پلیدت نمیزنند... فریبرز خندید و گفت : حتماً همینطوره ... پس بگید تا توی صورتتون منفجر نشدم... و روشو برگردوند و چشم تو چشم نگاهش کرد... نگین هم برای اینکه از رو بندازدش خیره و بیروح تو چشمهاش خیره شد، یکم مکث کرد و راهشو ادامه داد... گفت: خب من اینجا رو بیشتر دوست دارم و دلم نمیاد دانشکده رو ول کنم... و با خنده مخصوص خودش اضافه کرد: چیزهایی اینجا هست که تو هیچ دانشکده ای تو هیچ جای دنیا پیداش نمی کنم... اینو که گفت خواست سریع برگرده و ببینه عکس العمل فریبرز چیه ولی دوباره نوک عصاش در رفت و بشکل خطرناکی به طرف پایین پله ها پرت شد...

فریبرز خودشو انداخت تو مسیر افتادنش و خیلی راحت تونست از پشت با دستهاش کنترلش کنه... خدا رو شکر کرد که خیلی سبک بود... ولی شدت ضربه باعث شد مقنعه نگین عقب بره و تمام موهای طلاییش پخش بشه توی صورت فریبرز... اگه یکی از دور میدید فکر میکرد فریبرز موهاش رو های لایت کرده.. در کمتر از چند ثانیه فریبرز هیچی نفهمید و چیزی ندید... بوی عطر موهای نگین پیچید توی بینیش... سریع نگین رو برگردوند و و نشوند روی پله... فریبرز که همیش خونسرد بود بوضوح عصبی شده بود...

نگین ولی خونسرد و با خنده ای زیر لب و در حالیکه داشت موهاش رو مرتب میکرد به فریبرز اشاره ای کرد و گفت : امروز خیلی قهرمان بازی درمیاری؟ جو نگیرتت هااا فکر نکنی من بیخیالت میشم با اینکارات... فریبرز من من کنان گفت: همچین انتظاری هم نداشتم... بقیش هم خودت برو... و کیفش رو انداخت جلوی پاهای نگین و دوان دوان از پله ها رفت پایین... نفس نفس عجیبی میزد...

نگین در حالیکه میخندید خیلی خونسرد دستشو کرد تو جیبش و موبایل فریبرز رو درآورد... از سرعت عملش خیلی لذت برد ...نگاهی به موبایل اندخت و خنده رذیلانه ای کرد... وقت زیادی نداشت باید دست بکار میشد...

برای نگین کمتر از نیم ساعت طول کشید تا تمام اطلاعات موبایل فریبرز رو بکشه بیرون و بریزه روی کامپیوتر بک آپ بگیره... شماره ها، قرار ملاقات ها و از همه مهمتر اس ام اس ها و عکسها ... همه رو ریخت روی کامپیوتر و با دقت و هیجان شروع به خوندنشون کرد... برخلاف ظاهرش و رفتاراش چندان موجود پلیدی نبود... به دخترهای زیادی اس ام اس داده بود ولی مضمون تعداد کمی از اونها رو میشد عاشقانه و گول زننده تلقی کرد ولی در کل خبری نبود... چیزی که خیلی متعجب و شوکه اش کرد شماره خودش بود که اون تو بود... ولی تقریباً شماره اکثر دخترای دانشکده توش بود که با توجه به شهرت فریبرز و اینکه دانشجوی دکترا بود زیاد تعجبی نداشت...

عکسها هم بیشتر مال مسافرتهای و با بچه های دانشکده بود ولی چیزی که یکم بهمش ریخت عکس خودش بود که با مهارت از عکس دسته جمعی جشن فارغ التحصیلی بریده شد بود،... یعنی.... لبخند ظریفی زد و با یه مکث خندید... از همون خنده های معروفش...

سریع عکس بک گراند موبایلش رو که عکسی از طلوع آفتاب بود با عکس "گوفی" عوض و همه شماره ها رو بجز مال خودش پاک کرد عکسها و اس ام اس ها رو هم همینطور... یکم فکر کرد و فهمید باید چیکار کنه...

لنگ لنگان برگشت به همونجایی که فریبرز نذاشته بود بیفته و موبایل رو گذاشت روی زمین و نزدیک پاگرد... و سریعاً دور شد...

موبایلش که زنگ خورد و شماره فریبرز افتاد با لبخند گوشی رو برداشت و گفت: بله بفرمایید... فریبرز خونسرد مثل همیشه گفت: خیلی کارت بامزه بود و خیلی خوشم اومد... فقط میخواستم بگم شاید دفعه بعد خودم بزنم زیر عصات تا بچه های دانشکده عصرونه ساندویچ مغز بخورند... نگین خندید و گفت ممنونم از لطفت ولی تا یادم نرفته یه سری بزن به فوروم بچه های دانشکده و پاسخ هوادارها رو بده... یه لینک گذاشتم شاید برات جذاب باشه...

فردا تقریباً همه بچه های دانشکده داشتند راجع به وبلاگ جدیدی که حاوی تمام عکسها و اس ام اس های موبایل فریبرز بود صحبت میکردند... امسش هم خیلی بامزه بود که برای همه بچه ها یادآور اتفاقات پارسال (مصاحبه رادیویی) بود :


فریبرز که همیشه با جنبه نشون میداد این دفعه بهم ریخته بود... نسبت به حریم خصوصیش خیلی حساس بود و انتظار اینو نداشت ... ولی فقط خودش میدونست چیز دیگه ای هست که این بهم ریختگی رو تشدید میکنه... خودش با خودش روراست بود و میدونست داستان چیه... اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود... راز دلش آشکار شده بود... همین که عکس تکی نگین توی سایت نبود خودش نشونه این بود که فهمیده بود...

نگین توی خونه نشسته بود و داشت توی لپتاپ عکسهای فریبرز رو مرور میکرد... یه عکس بود که فریبرز توی برفها و روی یه تخته سنگ داشت رو به دوربین میخندید... با خودش فکر کرد خداییش خنده قشنگ و مردونه ای داره... مادر صداش کرد برای شام... جواب داد الان میام... بلند شد که بره ولی برگشت نگاهی به مانیتور انداخت مکثی کرد و خم شد روی مانیتور، عکس فریبرز رو بوسید و در حالیکه صورتش گل انداخته بود، لنگ لنگان به سمت در اتاق رفت.


-----
مسعود - اردیبهشت 89


پینوشت : دلتون شاد باشه همیشه




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/27 :: توسط : مسعود زمانی
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو