تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - صد و هشتاد ثانیه
نوشته های پراكنده یك مسعود

مهدی با کمی تردید دسته کلید را بلند کرد و پنل روی جعبه رو باز کرد... کمی به ساعتش نگاه کرد... هنوز خیلی مونده بود... آفتاب هنوز تیز نشده بود ولی نمیدونست چرا اینقدر عرق کرده بود... کلاهش رو برداشت و با دستمال سر خیس از عرقش رو خشک کرد... بی اختیار پشت گوشهاش هم با همون دستمال خشک کرد... یاد مادرش افتاد که همیشه یادش مینداخت پشت گوشهاش همیشه کثیف میمونه... تو دلش فاتحه ای خوند...

کلاهش رو دوباره سرش گذاشت... یکم جلوتر رفت تا حضورش بیشتر تو خیابون حس بشه... کاشکی اونم حضورش رو بیشتر حس میکرد... ولی خب اون فقط یه شانس برای اینکار داشت و نمیخواست اونو از دست بده...

صدای ترمز اونو بخودش آورد... لکسوز مشکی که گویا قصد داشت چراغ رو با سرعت طی کنه با قرمز شدن اون، سریع روی ترمز زد و دقیقاً روی خط عابر متوقف شد... با آرامش به سمتش رفت و با اشاره دستش ازش خواست شیشه ماشین رو بده پایین... تو دلش گفت فقط یه تذکر محکم... شیشه که اومد پایین سر یه دختر با آرایش غلیظ اومد بیرون... تو رو خدا ببخشید یهویی متوجه چراغ شدم... و بعد با صدایی نازکتر ادامه داد: قول میدم تکرار نشه... مهدی دلش سوخت... دوستاش همیشه میگفتند حال این بچه تهرونیها رو باید گرفت ولی خب دلش نمی اومد... با صدایی محکم گفت: از این به بعد بیشتر احتیاط کنید... الانم آروم بیایید عقب چون روی خط عابر هستید...

همینجوری که ماشین داشت آروم آروم عقب می اومد از ماشین کناریش صدایی شنید که میگفت: بنده خدا لیسانس وظیفه هست... آهی کشید... این خدمت مزخرف کی قرار بود تموم بشه... خیلی احتیاط میکرد که کسی رو بدون دلیل جریمه نکنه...میدونست که با اینکار حرفهای زشتی نسبت بهش میزنن و اصلاً نمیخواست نسبت به مادر خدابیامرزش اهانتی صورت بگیره... مادر... مادر... تنها چیزی که آرومش میکرد یاد مادرش بود...

چراغ سبز شد و لکسوز مشکی ایندفعه با سرعت کمتر براه افتاد... یکبار دیگه ساعتش رو نگاه کرد... داشت وقتش میرسید... تایمر چراغ روی 90 ثانیه بود... سریع به سمت پنل برگشت و کلید رو انداخت... دستش روی دکمه آماده بود... از کوچه پایینی 206 آلبالویی رو دید که داره وارد خیابون میشه... تایمر روی 50 اومد... ریسک نکرد و سریع دکمه رو زد... یهویی تایمر اومد روی 4 و بعد زرد و سرانجام قرمز شد اونم با زمان 180 ثانیه ای...

خیلی راننده ها نتونستند با این تغییر ناگهانی کنار بیان... و روی خط عابر و یا جلوتر متوقف شدند... یکی دو تاشون با تعجب با خیابون مقابل نگاه میکردند و متعجب از اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ آمبولانس یا ماشین خاصی رد نمیشه و از دلیل این چراغ قرمز ناگهانی سردرنمیاوردند...


206 آلبالویی به آرومی تو سایه درخت متوقف شد،... سپیده سرشو از شیشه آورد بیرون، نگاهی با تایمر انداخت... 170... ماشین رو خاموش کرد... هوا هنوز گرم نشده بود و شیشه ها رو پایین داده بود... نگاهی به صندلی کناریش انداخت و انبوهی از پرونده ها که سرشون از تو زونکن قدیمی بیرون زده بود... زیر لب گفت: مزخرف... و بعد موبایلش رو برداشت و سعی کرد خودشو با اون مشغول کنه ولی سریع بیخیال شد...

تو ایینه وسط نگاهی به خودش انداخت... آروم چند تا تار موی طلایی که از زیر روسریش بیرون زده بودند رو توی روسریش کرد... با خودش فکر کرد عجب خریتی کرده به بابا گفته میخواد تو شرکتش کار کنه... اونم با روحیه بابا که مو رو از ماست میکشه... هنوز دو ماه نشده بود که میرفت و اندازه تمام عمرش کار کرده بود...

دوست داشت با دوستاش برن خرید، ولی بزرگترین درس تمام زندگیش این بود که با بابا نمیشد شوخی کرد... یه آه بلند کشید و شروع کرد نگاه کردن به ماشینهای دیگه... زیر لب گفت آخه خدایا اینم شانس هست ما داریم... و با چشمهای خمار از کم خوابی دیشب دوباره خیابون رو مرور کرد...

مهدی از پشت درخت و در یک زاویه مناسب خیره مونده بود... یه نیرویی میخکوبش کرده و هیچ چیز دیگه ای نمیدید... هیچی.. فقط فقط زیبایی بی نهایت بود که داشت خودش رو تو ایینه نگاه میکرد و موهاشو رو درست میکرد... یاد سهراب افتاد ... "روی زیبا دو برابر شده است..." نمیدونست اینکارش گناه داره یا نه ولی سیر نمیشد از دیدنش... حاضر بود زمان متوقف بشه... قدیمها کتاب شعر میخوند خنده اش میگرفت از این که مثلاً "دیدن روی یار" چه ها که نکرده با این شاعران نگون بخت... ولی الان با تمام سلولهاش اونها رو درک میکرد... اگه میگفتند همه چیزت رو بده و بهت اجازه میدیم تا هروقت که بخوای فقط نگاهش کنی بدون مکث قبول میکرد...

صدای بوق یکی دو تا راننده بخودش آورد... راننده ها از اینکه میدیدند خیابان مقابل خلوته و الکی پشت چراغ هستند کلافه شده بودند و هی بوق میزدند... مهدی نگاهی به بالا انداخت و تایمر رو دید که داره به عدد 10 نزدیک میشه... آهی کشید و گفت اینم از 180 ثانیه امروز...

سپیده ماشین رو روشن کرد و راه افتاد... اوایل خیلی تعجب میکرد که چرا همیشه این چراغ وقتی بهش میرسه قرمز میشه و حتی در دقایق مختلف هم این قضیه تکرار میشه... ولی دیگه بیخیال شده بود... زبونش مو درآورده بود از بس گفته بود خدایا اینم شانسه ما داریم ولی خب مثل اینکه خدا گوشش بدهکار نبود و این چراغ قرار نبود حتی یکبار هم وقت رسیدنش سبز باشه...

مهدی تا جایی که چشمش توان داشت 206 آلبالویی رو نگاه کرد... ماشینها که رد میشدن از نگاه ها و از حرکات کلامها میتونست متوجه بشه زیاد خوشحال نیستند و شاید هم بهش فحش هم بدند... ولی میدونست مادرش میدونه چی تو دلش میگذره... و میبخشدش...

دوباره کلاهش رو برداشت و با دستمال عرق پیشونی و سرش و البته پشت گوشهاش رو پاک کرد... از همین الان برای فردا و 180 ثانیه بعدی، لحظه شماری میکرد...


----
مسعود - تیر 1389





نوع مطلب : داستان کوتاه، متفرقه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/04/25 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو