تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب اسفند 1388
نوشته های پراكنده یك مسعود

یه بنده خدایی همیشه میگقت زندگی دو بخشه... پیروزی ها و تجرببات.


برای من سال گذشته بدون تردید همش تجربه بود... حتی وقتی میخوام مرورش کنم حالم بهم میخوره... برای هیچ ثانیه ایش دلم تنگ نمیشه و خوشحالم که تا یکی دو روز دیگه گورشو همراه خیلی چیزهای دیگه گم میکنه میره پی کارش...

از یه چیز بیشتر از همه متنفرم و اونم تلف شدن عمرمه... همیشه رو به جلو حرکت کردم وامسال متاسفانه بدلیل اشتباهاتم همش درجا زدم و رو به عقب رفتم... امسال بطور کامل سال پِرت زندگی من بود... هیچ چیزی بهم اضافه نشد و خیلی افراد و خیلی چیزها رو از دست دادم... و هیج کسی و هیچ چیزی بهم اضافه نشد.

آدمها رو همیشه خیلی دوست داشتم و تقریباً همه زندگیم وقف دیگران بود ولی دیگه همه چی تموم شد... دیگه میخوام واسه خودم زندگی کنم.

دلم برای حال خوبم تنگ شده... یه جایی تو این چند سال مسعود رو گم کردم... نمیدونم توی کدوم بازار شلوغ چشمم خیره به کدوم متاع مسخره دنیا شده بود که دستشو ول کردم... الان باید 27 سالش باشه... هر کی دیدش بمن بگه و هرگونه اطلاعاتی که منجر به پیدا کردنش بشه مژدگانی داره...

در کل الان چند سال هست که همیشه شب اخر سال میگیم که این مزخرفترین سال زندگیم بوده و امیدوارم همه چی بهتر بشه... امیدوارم دیگه از این بدتر نشه حداقل.


در کل برای همه سالی بدون تجربه و پر از موفقیت آرزو میکنم.

 -------------------------------

من دیدم این پست زیادی برای آخرین پست سال تیره و تار هستش ، بنابراین یکم دست به اصلاحات میزنم... این سال همچین بی برکت هم نبود.. یکی دو تا دوست خوب پیدا کردم و تجربیاتی که شرحش رفت هم از یه لحاظ اونقدرها هم بد نبودند... ترجیح میدم تو این سن اشتباهات بزرگ زندگیم رو انجام بدم تا توی چهل پنجاه سالگی....

همتون شاد و سربلند باشید و زندگیتون شکلاتی باشه





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : سال 88،

ارسال شده در تاریخ : 1388/12/27 :: توسط : مسعود زمانی

سلام

کلی ذوق میکنی و خوشحالی که خواهر کوچیکت داره تجربی میخونه و شاید در آینده (اگه دلش بخواد) پزشک بشه و یا تو رشته های مشابه تحصیل کنه... از تمام تایم فیلم دیدنهات میزنی و کلی بیدار شدن صبح های زود رو تحمل میکنی و خیلی مسائل دیگه... فقط فقط بخاطر اینکه دوست داری موفق بشه

حالا اینها رو چرا گفتم؟ خب دیگه داستان داره

شب خسته و کوفته با چشمانی سرخ و خواب همراه عرق البته از نوع «جبین»! میای خونه... جلوی در به استقبالت میاد و میبوستت و بعد یکهو همینجوری بدون اخطار  و در حالیکه با دو تا چشم پر از شیطنت داره نگاهت میکنه میگه : داداشی... تو مغلوبی!

یکم مکث میکنی و براش توضیح میدی که خواهر عزیزم بخدا من آدم حالا خیلی موفق نه ولی خوب برای خودم کسی هستم و کسی نتونسته شکستم بده... و یا حداقل مواردش معدود بوده

ولی اون خیلی ملایم سرش رو به علامت تکذیب تکون میده و دوباره تاکید میکنه که نه تو مغلوبی... باز سعی میکنی قانعش کنی ولی یواش یواش کل بدبختیهات و شکست هات میاد جلوی چشت و بتدریج و در طی سی ثانیه حس میکنی آره.. تو یه مغلوبی ... همیشه شکست خوردی... همیشه تو در و دیوار بودی ... تو هیچی نیستی ...و کلی از این فکرهای مایوس کننده...

خیلی آویزونتر از اونی که وارد شده بودی به راحت ادامه میدی و پهن میشی روی lبل... به خودت تلقین میکنی که نه ... نباید بزاری یه بچه تو رو بهم بریزه... تو خیلی هم غالبی و پیروز... برای اینکه پیروزیت رو بیشتر لمس کنی میری جلوی آیینه و بخودت یکم نگاه میکنی و تو چشمهای خودت خیره میشی و زمزمه میکنی تو پیروزی... یهویی از پشت سرت همون دو تا چشم مشکی شیطون رو میبینی که دارن نگاهت میکنن... هول میکنی... برمیگردی ... یکم مکث میکنه و خیلی اروم با لحن یه معلم میگه : آفرین یخورده دقت کنی خودتم متوجه میشی که مغلوبی... با عصبانیت میگی نخیرم ... این طور نیست... بدو بدو میری طبقه دوم... میشینی پشت کامپیوتر... دل و دماغ نداری... میگی نه... ایندفعه نه... همین که ازش فرار میکنی مشخص میکنه که مغلوبی... برو پایین بهرشکلی شده تفهیمش کن که مغلوب نیستی...

میری پایین و میگی پاشو بیا اینجا ببینم... خیلی مودب کتابشو میبنده و میاد کنارت... ازش میخوای که برات توضیح بده چرا بهت میگه مغلوب... خیلی خونسرد و خیره نگاهت میکنه... آروم انگشتش اشاره دست راستش رو بلند میکنه و یهویی خیلی با سرعت بشکلی تهدید آمیز میاره سمت صورتت... سعی میکنی جاخالی بدی ولی نمیتونی (تو دلت میگی و یه شکست دیگه...) سرنوشت رو میپذیری و چشمات رو میبندی و سعی میکنی درد رو فراموش کنی... ولی دردی احساس نمیکنی و فقط فشار یه انگشت روی نطقه میانی چونه خودت احساس میکنی... چشمات رو باز میکنی و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدی... شروع به صحبت کردن میکنه (خیلی آروم و متین):

چیز زیادی از چیزهایی که گفت نفهمیدم ولی خلاصه کلامش این بود که چون من وسط چونه ام یه چال! دارم و هیچکس تو خونه این چال رو نداره بنابر یه سری قوانین ژنتیکی من تو این خونه یه گونه مغلوب محسوب میشم...

یه حس غریبی بهت میگه که با همون چاله ات یه ضربه ای به چشماش بزنی... ولی خب حس برادرانه مانع میشه... در حالیکه کتابشو باز میکنه تا مطالعش رو ادامه بده بدون اینکه بهت نگاه کنه، با خودکار لای کتابش اشاره ای بهت میکنه و میگه : گونه مغلوب... و فرو میره توی کتاب

از یه طرف دمغ و داغونی ولی از طرف دیگه خوشحالی که فقط یه چاله مغلوب داری و خودت لزوماً مغلوب نیستی... ولی خب لجت هم میگیره که چجوری نیم وجب بچه چه جوری با دو تا کلمه بهمت ریخته...

در کل یه خواهر کوچیک که تجربی میخونه گاهی اوقات میتونه رو اعصاب باشه و البته اینکه یه چال زنخدانی هم روی چونه ات داشته باشی میتونه این قضیه رو تشدید کنه...

شانس آوردیم زمان حضرت حافظ از این قرتی بازی ها نبود وگرنه...

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند  *** جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید *** هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز! تو دست ما نرسد *** گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


شاد باشید و مغلوب نباشید




نوع مطلب : نكات جالب، طنز، متفرقه، 
برچسب ها : مغلوب،

ارسال شده در تاریخ : 1388/12/19 :: توسط : مسعود زمانی

سلام

فیلم «راز» رو چندین و چند مرتبه دیدم (راستی یكی عقیده داشت كه آدمهای ضعیف از این فیلمها خوششون میاد!!!...
اصلاً من ضعیف... ) یه بخشی از فیلم كه خیلی ازش خوشم میاد همون قسمتی هست كه یكی از نویسندگان اشاره میكند كه در خانه ای زندگی میكند كه روزگاری دقیقاً همان را تصویر كرده بود... من البته خونه رویاییم رو خیلی زیاد تو ذهنم تصویر كردم ولی دیدم بد نیست برای اینكه اطمینان حاصل كنم كه چند سال آینده تو همون خونه ای زندگی میكنم كه تصویرش كردم، یه جایی (مثلاً وبلاگ خسته خودم) ثبتش كنم تا عبرتی باشد برای آیندگان كه قدرت جاذبه روباور كنند...

خانه من در نزدیكی كوه و با نمای خیلی خوب به كوهپایه و كل شهر قرار داره...خانه من دقیقاً 1000 متر زمین و دقیقاً 350 متر بنا دارد و دو طبقه میباشد. ساختمان شمالی است طبیعتاً (هرچند كه میگویند دزد خورش ملسه!!) و پس از ورود به داخل محوطه دو مسیر از ورودی منشعب میشوند... یكی به سمت پاركینگ (با جای سه ماشین) و دیگری بصورت مارپیچ های ملایم به داخل حیاط... داخل حیاط اطراف مسیرهای عبوربا شمشادهای پرپشت از چمنكاری جدا شده اند... باغچه و فضای سبز زیاد شلوغ نیست و نهایتاً 6 درخت (دو سیب و دو نارنگی و یك چنار) در آن قرار دارند در یه نقطه طلایی بید مجنون با یه صندلی و یه سایبون قرار گرفته اند. گلهای مختلف هم فضاهای خالی رو (نه بصورت بی نظم البته!) پوشش داده اند. سیستم آبیاری هم كه از چاه تامین میشه بصورت قطره ای اونها رو سیراب میكنه.

ساختمان دو طبقه است و با سه پله اختلاف از سطح زمین قرار داره، درب ورودی قطعاً چوبی با رنگ قهوه ای روشن  هستش... پس از ورود در یك كریدور سه متری جالباسی جاكفشی و سویس بهداشتی قرار دارند كه با یك در دیگه از پذیرایی و اشپزخونه جدا میشوند... آشپز خونه با متراژ 40 متری خودش فضای مناسب و با نورگیری خوبی درون ساختمون داره و ازادی عمل كاملی به بانو! میده تا بتونه تمام هنرش رو با‌ آسودگی عرضه كنه، سرویس اصلی آشپزخانه دقیقا در وسط آشپزخانه و مجهز به مدرنترین تكنولوژیها میباشه... سیستم كابینت ام دی اف با رنگ چوب هستش...  یه میز ناهار خوری چهارنفره هم توی آشپزخونه وجود داره... آشپزخانه بصورت اوپن از دو بخش كوچك و بزرگ پذیرایی جدا شده و یه درب از اینایی
كه كافه ها تو فیلمهای كابویی دارند اونو به پذیرایی وصل میكنه.

پذیرایی با متراژ 80+25 متری خودش و با كفپوش سرامیك (با ته مایه رنگ سبز) به دو بخش تقسیم میشه كه در مرز خودشون با دو پله از هم جدا میشوند... یه سرویس راحتی تو بخش كوچیك به همراه میز ناهار خوری 12 نفری و یه سرویس استیل توی بخش بزرگتر قرار گرفته... شومیه هم كه خب جزه لاینفك این بخش هست...به كمك  پله های با شیب ملایم و با یه پاگرد (بهمراه دو پنجره بزرگ رو به حیاط) به طبقه دوم میشد راه پیدا كرد كه اتاق خوابها و سرویسهای حمام و دو تراس رو شامل میشه... یه سرویس حمام بزرگ كه مجهز به سونا و جكوزی هست  و دو سرویس كوچك در اتاق بزرگتر و یكی دیگر از اتاقها... در كل 4 خوابه هست و یه اتاق مستر با متراژ 40 متر برای اقا و بانو!!! و سه اتاق هم برای بچه ها كه البته چون بچه ها دو تا هستند اون اتاق برای كتابخانه عزیزم استفاده میشه... در طبقه دوم تراس اصلی با متراژ 30 متری خودش نمای دل انگیزی از حیاط و بیرون خونه رو به بیننده میده... لبه های تراس با گلهای شمعدای و یاس تزئین شده و میز و صندلی های حصیری برا اوقات استراحت در اونجا در نظر گرفته شده اند... تراس كوچكتری هم در اتاق مستر وجود داره.

اینم بگم كه تم اصلی رنگ خونه من (و بانو) سبز هستش... سرویسها و پرده ها و مبلمان هم از این قائده مستثنی نیستند... البته اتاق بچه ها میتونه رنگش متفاوت باشه... حالا ببینیم نظر خود بچه ها چیه


كتابخانه با نهایت استفاده از فضا ساخته میشه... تا سقف پر از كتاب های مورد علاقه ام و در وسط اتاق دو میز مطالعه با دو چراغ مطالعه قدیمی تزئین بخش دل انگیزترین بخش خونه رویاییم هستند... نورگیر كتابخانه باید از همه اتاقها بهتر باشه و وقتی صبح زود میای توش خیلی راحت بتونی با نور ملایم مطالعه صبحگاهیتو انجام بدی... ولی جوری هم نباید باشه كه تابش مستقیم افتاب روی كتابها بیفته خداینكرده

جزئیات فراوون داره در كل... ولی یكی از نكات متمایز خونه من سیستم صوتی فوق حرفه ایش هست كه به كمك یه پكیج قدرتمند و سیم كشی مناسب این امكان رو فراهم میاره تا در تمام خونه بشه بطور یكنواخت از سیستم صوتی تعبیه شده در دیوارها لذت برد... هر اسپیكر میتونه ولوم متغیری داشته باشه... سیستم تصویری هم كه دیگه گفتن نداره...

راستی تا یادم نرفته خونه من حتماً حتماً یه اتاق مخفی هم داره...




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : خانه رویایی،

ارسال شده در تاریخ : 1388/12/18 :: توسط : مسعود زمانی

سلام

نمیدونم تا حالا شده یه آهنگی براتون یجور جلوه خاصی داشته باشه كه هر وقت میشنویدش حالتون دگرگون بشه؟  و ناخودآگاه شروع كنید به خوندنش و یا زمزمه كردنش؟

خب  یكی از چند تا آهنگی كه همچین حسی داره برای من آهنگ "كی اشكاتو پاك میكنه" خواننده محبوبم «ابی» هستش... خیلی فوق العاده هست... متن دل انگیز و صدای شورانگیزتری داره...

من هروقت این آهنگو میشنوم ناخودآگاه باهاش زمزمه میكنم... یجورایی خیلی ریتمش به دلم میشینه... اونجایی كه میگه "كی از سرود بارون قصه برات میسازه..." رو علیرغم صدای نخراشیده و نتراشیده ام با صدای بلند میخونم... یجورایی داد میزنم... دقیقاً دست خودم نیست

خب حالا ماجرا چیه؟ شب با هزار تا فكر جورواجور نشستی تو وسط صندلی عقب یه پراید خسته با یه راننده با موهای سیخ سیخی و دو تا مرد تنومند و احیاناً بدن ساز در طرفین، كه باعث میشن عرض شونه هات به نصف تقلیل پیدا كنه و جای دست چپ و راستت عوض بشه... با توجه به چهر ه های نه چندان دوستانه اونها (حاضرم قسم بخورم یكیشون رو صورتش جای زخم چاقو بود!) هم ریسك نمیكنی كه دستات رو باز كنی و بزاری روی دوششون...

تو این كشاكش سخت و تنگنای روزگار ، ضبط خسته اون پراید خسته  یه مشت آهنگ الكی پلكی بیخود پخش میكنه  كه توش شیش هفت نفر به گویشهایی ناشناخته ای با هم داد و فریاد میكنن كه از توش میتونی فقط واژه های سوسن، خوشگل، شمال و پاترول رو تشخیص بدی... بعد یهویی بدون هیچ اخطاری و حتی فرصت كوتاه بعد از یه سكوت  نتهای آغازین آهنگ میخكوبت میكنه... یعنی انتظار هرچیزی رو داشتی غیر از این.

یكم مقاومت میكنم... ولی یواش یواش بدون اینكه اختیاری داشته باشم زمزمه هام شروع میشه... سمت راستیم یكم زیر چشمی نگام میكنه و زیر لب یه كلمه دو سیلابی میگه... سمت چپی ساكته ولی و داره از پنجره بیرون رو نگاه میكنه... شاید اونم تو حسه (كه البته بعدش فهمیدم اینطور نیست)

خب ولی تحمل هم حدی داره ... رسید به همون جای حساس... " كی از سرود بارون..." دیگه دل رو زدم به دریا بلند بلند خوندم... كاری كه عمراً نمیكردم قبلاً...

راننده تقریباً سه دقیقه بدون اینكه جلوش رو نگاه كنه با نیشی باز به پهنای صورتش و دهانی مدام در حال حركت بخاطر آدامس تو آیینه داشت من رو تماشا میكرد (چون تو ترافیك بودیم البته)... سمت چپی مستقیم و خیره زل زده بهم و سمت راستی تعدادی كلمات نامفهوم دو و سه سیلابی دیگه دیگه رو مرور میكنه... خوشبینانه فكر میكنم كه هندزفری تو گوششه و داره تلفون صحبت میكنه هرچند كه مطمئناً اینجوری نیست... چون فراوانی و توزیع كلمات دو سیلابی به یك مكالمه تلفنی شباهتی نداره...

اون نفر جلویی هم دو بار دقیقاً برمیگرده و مستقیم نگاه میكنه بهم و بعد سری تكون میده و به جلو نكاه میكنه... از این پیرمردهای جسارتاً رو اعصاب هست كه میگن این جوونا هیچی نمیفهمند و ... خیلی راحت حدس میزنم تو دلش چی داره میگه...

ولی گفتم بیخیال.. هرچی دوست دارند بگن... دل رو بزن به دریا... «كی از ستاره بارون، چشمهاشو هم میزاره»
...

شب جالبی بود... خیلی جزئیات دیگه هم داشت كه همه حل شدند تو امواج زیبای صدای ابی...

شاد باشید




نوع مطلب : طنز، متفرقه، 
برچسب ها : ابی،

ارسال شده در تاریخ : 1388/12/10 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو