تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب فروردین 1389
نوشته های پراكنده یك مسعود

مه کم کم داشت غلیظ تر میشد... سرش رو از توی پنجره کمی بیرون آورد... یه کم سعی کرد به چشماش بیشتر فشار بیاره تا چیزی ببینه ... ولی خب چیزی معلوم نبود... یکم وهم ورش داشت... کمتر پیش میومد تنهایی بره سفر... ولی خب سپیده باید مانی رو می برد میزاشت مدرسه... به یاد نداشت که تابحال سپیده بهش گیر داده باشه بابت مسافرتهاش... سعی کرد با همین دید کمی که داشت ماشین رو به سمت کناره بکشونه... ماشین رو نگه داشت و ترمز دستی رو کشید...

سپیده بیشتر اوقات باهاش می اومد ولی خب وقتهایی هم بود که فرید باهاش می اومد... فرید مجرد بود و خب وقتش دست خودش بود... بعضی وقتها به شوخی یه چیزهایی بهش میگفت ولی خیلی دلش براش میسوخت که ازدواج نکرده بود... پخش سی دی ماشین رو روشن کرد... وای این چیه ... سی دی رو درآورد... حتی یه لحظه هم نمیتونست اینجور موزیکها رو تحمل کنه... این فرید دیوونه حتماً گذاشته بودتش تا وسطای راه گوش کنه و بعد هم کلی بحث و جدل درباره موسیقی با هم داشته باشند... راستی فرید تاحالا باید رسیده باشه خونه مادرش... الان دو ساعتی میشد که فرید پیاده شده بود... هرچی اصرار کردم خودم برش گردونم نزاشت خب... خدا کنه حال مادرش خوب باشه... خیلی پیر شده دیگه...


از توی داشبورد سی دی گلچین خودش رو درآورد... موزیک مثل هوای گرم توی اون مه سرد تمام وجودش رو داغ داغ کرد... حس کرد که حواسش بیشتر سر جا اومده... خیلی عجیبه که تو یک ساعت گذشته حتی یه ماشین یا حتی یه نفر هم ندیده بود... پخش صوت ماشین داشت موزیک متن فیلم "یک بوس کوچولو" رو میزد... خیلی دوست داشت سپیده پیشش بود... فضا خیلی رویایی بود... البته از یه جهت هم یکم میترسید... همیشه از جاده اصلی که رد میشد دوست داشت این فرعی رو امتحان کنه ببینه تا کجا میره...جاده ای که از کار کوه میرفت وسط یه جنگل بی انتها... حتی اسم جاده هم نمیدونست... ولی یه حسی همیشه اون رو به اینجا فرامیخوند... به کسی نمیگفت چون با ظاهر روشنفکرنماش یکم در تضاد بود ولی آدمی بود که به این حس ها خیلی باور داشت...

مه دیگه اینقدر متراکم شده بود که حتی جلوی کاپوت ماشین هم به زحمت میدید... نمیدونست بخاطر موسیقی هست یا چیز دیگه ولی خیلی گرمش بود... موبایلش رو درآورد... هنوز آنتن نداشت... تقریباً نیم ساعتی بود که اینجوری بود... به ذهنش رسیده بود که برگرده، ولی خب اعتقاد داشت تو سفر نباید رو به عقب حرکت کرد... یکم تو آیینه خودشو نگاه کرد... ریشش رو صبح زده بود ولی موهای کم پشتش یکم آشفته بود... در ماشین رو باز کرد... مه یه جور غریبی بود... مه عین یه بچه کوچولوی کنجکاو که میخواست تو ماشینش سرک بکشه ماشین رو پر کرد...

از ماشین چند قدم دور شد... صدای موزیک رو بلند کرده بود که یوقت گمش نکنه... صدا طنین عجیبی داشت توی دره... کاشکی میتونستم لذت بیشتری ببرم... ولی خب کسی اونجا نبود تا خجالت بکشه و خیلی میترسید و این قضیه لذت بردن رو یکمی تحت تاثیر گذاشته بود... یکم خودشو شماتت کرد بابت موزیکی که انتخاب کرده بود... زیادی وهم انگیز بود... ولی خب وقتی میخواست کتابهاشو بنویسه همیشه همین آهنگ ها رو گوش میکرد...

آروم آروم با گامهایی نامطمئن رو به جلو حرکت کرد... میدونست که حداقل یه ساعتی اونجا باید بمونه تا مه تموم شه و دوست داشت بر ترسش غلبه کنه... کلاً آدم ترسویی بود ولی خب دوست داشت با همه ترسهاش مواجه بشه... جالبه که هنوز گرمش بود...

چند قدم دیگه هم رفت... نکنه جلوم یه دره باشه یا یه گودال حداقل!!!! ... یکم ترسید... سعی کرد ذهنی حدس بزنه کوه کدوم ور جاده میشه... مسیرشو به همون سمت متمایل کرد...موسیقی متن فیلم "بید مجنون" فضا رو پر کرده بود... این اهنگ رو تقریباً میپرستید... ولی... یهویی صدای موزیک قطع شد...


برگشت... یعنی باتری تموم کردم ؟ اونم به این زودی!!!... شاید کسی اومده و خاموشش کرده... بلند داد زد... آهای کسی نزدیک ماشینه؟... صدایی نیومد... کورمال کورمال دستش به کناره کوه رسوند...مسیرو برعکس می اومد که برسه به ماشینش... دوباره صدا زد... ولی جوابی نیومد... البته یه لحظه حس کرد صدای خنده میشنوه که فکر کرد اشتباه شنیده... چند قدم دیگه که رفت... دوباره شنید... اینبار مطمئن بود... یکی داشت میخندید... یعنی چی؟... سرعتش رو بیشتر کرد... هرچی نزدیکتر میشد صدای خنده واضح تر میشد... صدای زن یا دختری بود که خنده های کوتاه و دلنیشنی داشت... ولی نمتونست کتمان کنه که میترسه...

تونست شبح ماشینش رو ببینه... جلوتر رفت... یکی جلوی ماشین وایستاده بود... هزارجور سناریو داشت تو دهنش ورق میخورد... که یکیش از همه پررنگتر بود... نکنه من تصادف کردم و مُردم... موسیقی متن "یک بوس کوچولو" دوباره تو ذهنش اومد... یکم بخودش دست کشید و گفت بعید میدونم مرده باشم... آبدهنش رو قورت داد و جلوتر رفت...


تقریباً خیره داشت نگاهش میکرد... زنی با بلیز و دامن یکدست سفید روی کاپوت ماشینش نشسته بود و ... میخندید... ترسش صد برابر شد... ولی گفت اینبار هم پا پس نمیکشم... باید برم تو دل ماجرا... یکم جلوتر رفت و گفت : شما ضبط ماشین رو خاموش کردید؟ زن سفید پوش خنده اش رو تموم کرد و برگشت سمتش...

موهاش مشکی مکشی بود... اینقدر مشکی که حتی توی اون مه لعنتی هم میدرخشید... چشمهاش هم مشکی بود... یجور مشکی عمیق که همیشه تو کتابهاش توصیفش میکرد... اگه خواب بود ترجیح میداد هیچوقت بیدار نشه... هرچی نگاهش میکرد سیر نمیشد... مطمئن بود یجای داستان میلنگه... یعنی چی... وسط این جاده... یه حس غریبی داشت بهش... من... من تو رو میشناسم...

زن لبخند زد، گونه های برجسته اش زیباییش رو چند برابر کرد... مرد پرسید من مُردم؟ زن از روی کاپوت ماشین به نرمی اومد پایین... به سمتش حرکت کرد... دستش رو بلند کرد و یه سمتش آورد... تو تمام این لحظات مرد با وحشت داشت فقط داشت نگاهش میکرد... مسخ شده بود... ولی اینبار هم میخواست با ترسش روبرو بشه... زن به یک قدمیش رسیده بود... خیلی زیبا بود خیلی...

زن دستش رو به نرمی روی صورتش کشید... وای چقدر دست گرمی داشت... گرما روی تمام صورتش پخش شد و و اینقدر سیال بود که حتی چکه کرد... هان!... این چیه؟ مرد متوجه شد از صورتش خون میاد... زن لبخند دلفریب دیگه ای زد و با آرومی بازوی مرد رو گرفت... بازوش هم گرم گرم شد و شروع کرد به خون اومدن... وحشت کرد... سعی کرد دستش رو پس بزنه... نتونست... خیلی قوی بود... ولی خنده های زن بلندتر شده بود... مرد رو به سمت خودش کشید... میخواست مقاومت کنه ولی نتونست... زن صورتش رو بهش نزدیک کرد... نفسهای گرمش که به صورتش میخورد لذت غریبی داشت ولی حس میکرد از بینیش هم داره خون میاد... لبهای زن بهش نزدیک شد... با آخرین توانی که داشت فریاد زد .... نه...

سپیده دستی به آرومی روی موهای کم پشت پرویز کشید و لبخند زد... بهرشکل تصادف سختی بود و نباید بهش فشار می آورد... ولی با این رفتارهاش دیگه کم کم داشت شورشو درمی آورد... از موقعی که بهوش اومده بود مرتب ازش خواسته بود که موهاشو مش کنه... یا هر رنگ دیگه ای... سپیده که گیج شده بود خودشو تو آیینه نگاه کرد... موهای بلوند هم بهش می اومد ... هرچند که پرویز همیشه گفته بود که عاشق موهای سیاه و پریشونش شده بود... شونه هاش رو بالا انداخت و گفت حتماً عوارض تصادف هستش...

 
------
مسعود  - فروردین 1389




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/01/31 :: توسط : مسعود زمانی

... یکبار دیگه تلاش کرد... نتونست... نخ تا لحظه آخر اونجوری که میدید جلوی سوراخ سوزن بود، ولی نمیفهمید چرا نمیره توش... یکبار فریبرز بهش گفته بود که جدیداً سوراخهای سوزن ها رو کوچیک کردند و اون با ساده دلی تموم مدتها همه مسئولین و تشکیلات رو ناله و نفرین میکرد بابت این قضیه... وقتی فهمید که فریبرز دستش انداخته خیلی غصه خورد... مطمئن بود که نوه خودش هیچوقت اینکار رو باهاش نمیکرد...

کمی به جلو خم شد، سعی کرد با چند تا تکون کوچیک بالشی رو که بهش تکیه داده بود جابجا کنه... نتونست... اه... خیلی زمینگیر شده بود... یه لحظه اومد با عصبانیت سوزن و قرقره رو پرت کنه وسط اتاق... ولی یادش افتاد که شاید یه موقع وقت راه رفتن بره تو پاهاش... ترسید... خیلی ترسید... از فکر اینکه سوزن پاشو سوراخ کنه و کسی نباشه که کمکش کنه گریه اش گرفت... جوونتر که بود شنیده بود آدم پیر میشه مثل بچه ها میشه، ولی الان خودش همه چی رو حس میکرد... بمحض کوچکترین اتفاقی گریه اش میگرفت... قبلنها اینجوری نبود... یه موقعی یادش بود که خواهر خدابیامرزش ازش پرسیده بود که تو اصلاً قلب هم داری... واقعاً مدتهای زیادی رو بدون احساس زندگی کرده بود... سالهای سال بود که دریچه قلبش بسته بود... ولی خب نمیفهمید الان چرا اینجوری شده اخلاقش...


همینجوری اشک بود که داشت میریخت روی صورتش... مریم از توی آشپرخونه سرش رو آورد بیرون: مادرجان چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟ با خودش فکر کرد من که مادرش نیستم... چرا اینقدر من رو مادر صدا میکنه؟ مریم درحالیکه داشت با حوله دستش رو خشک میکرد اومد کنارش دو زانو نشست... دستی به موهاش کشید و گفت: چی شده نیره خانوم... اتفاقی افتاده؟ پیرزن ولی نمیشنید اون چی میگه... تو عینک بزرگ مریم عکس خودشو میدید که موهای نیم حنا بسته اش مثل اون عروسک زشت زمان بچگیش شده که با کاکل های سر بلال موهاشو درست کرده بود... یکی در میون قرمز و سفید... دلش برای جوونیش تنگ شد... بازم گریه اش گرفت... مریم متعجب سعی کرد که نیره رو بقل کنه... بطور طبیعی هیچ وظیفه ای نداشت که عمه شوهرشو نگه داره ولی یاد مادر پیرش که تو شهرشون بود می افتاد و میگفت که اینجوری خدا هم مادرمو کمک میکنه... تازشم نیره خانوم خیلی بی ازاره همش یه گوشه میشینه گریه میکنه بنده خدا...

پیرزن هنوز عادتهای قدیمش رو داشت... سریع اونو از خودش روند و خیلی بی احساس گفت برو به غذا برس مریم .... و چند تا جمله کلیشه ای در مورد بی تفاوتی جوونهای امروز پشت سرهم ردیف کرد... مریم برگشت توی آشپزخونه... هنوز داخل نشده بود که ایفون زنگ زد... فریبرز ... بیا بالا مادر... یه دقیقه طول کشید تا فریبرز برسه  بالا... پیرزن با خودش فکر کرد اگه یه روز آسانسور خراب بشه و بخوام برم دکتر چیکار کنم با این همه پله... بازم اشک تو چشماش جمع شد.... مریم در خونه رو باز گذاشته بود و فریبرز با همون سرعتی که داشت بالا می اومد پرید توی اتاق... سلام نیره خانوم خوشگل من... آخرش کی جواب ما رو میدی شما آخه؟... بابا یه قرار میزارم میریم دربند از اونور هم با ماشین میریم صفا سیتی... آخرش هم بالای کوه تو غروب آفتاب روی کاپوت ماشین میبوسمت و ... مریم بلند داد زد: فریبرز ساکت شو.

پیرزن نخندید... همینجوری به این نره خر رو نمیداد اینارو بهش میگفت... ولی تو دلش خیلی میخندید و حتی یکبار هم نزدیک بود بلند بلند بخنده وقتی فریبرز احمق روز مادر براش مایو دو تیکه خریده بود... میدونست که فریبرز شوخه و هیچوقت هم دست نمیکشه از این اخلاقهاش... کلاً دوستش داشت هرچند که هیچوقت بهش نمیگفت... فریبرز خم شد و سرش رو بوسید... بالاخره یه روز جواب مثبت رو ازت میگیرم عشقی... و خنده کنان رفت سمت آشپزخونه... مامان ... مامان خبر جدید بدم حالشو ببری... تو دانشگاه بچه ها گفتند شرق دوباره منتشر شده... یکی خریدم بخونم فرهیختگی خونم بزنه بالا... و بعد در حالیکه روزنامه لوله شده رو از تو کیفش درمیاورد چند ضربه باهاش رو ساعدش زد و رو به مریم گفت: ننه مارو با یه چایی بشاژ... و از همونجا پرید سمت پیرزن...

پیرزن قبلنها خیلی میترسید از این کاراش و نفرینهای خفیفی هم نثارش میکرد ولی دیگه عادت کرده بود... فریبرز طبق معمول تیترها رو با صدای بلند خوند... اتمی... ایران... زلزله... تهران... نماز جمعه... پیرزن گوش نمیداد... دنبال تسبیحش گشت... پیداش کرد و شروع کرد ذکر گفتن...


فریبرز یهویی زد به شونه اش... نیره خانوم شرق یه ستون جدید هم زده فیت خودته... نوشته 40 سال پیش در روزنامه های ایران... یعنی مال همون موقع ها که "چل چلیت" بوده و دل از همه ربوده بودی... و با صدای بلند شروع کرد به خوندن : بردی از یادم... دادی بر بادم... این تیکه اش رو بخونم حالش رو ببری و نووووستالژیکت کنم (خرس گنده لباش رو غنچه کرد بود سمتش)... دل بتو دادم...

پیرزن سرش رو برگردوند و شروع کرد به تسبیح انداختن... خدایا  فریبرز رو از من نگیر... اگه من بچه داشتم آرزو داشتم مثل فریبرز شیرین زبون باشه.... یکم اشک تو چشماش جمع شد دوباره... فریبرز بی اعتنا شروع کرد مطلب ستون رو بلند بلند خوندن... بازدید نخست وزیر لبنان از چاپخانه اطلاعات... دستور اعلیحضرت... پیام تبریک ملکه انگلیس... خودکشی جوان مشهدی بخاطر عشق به دختر تهرانی... پیرزن یه لحظه شوکه شد...

فریبرز همچنان میخواند... و نه فریبرز و نه مریم متوجه اشکها و گریه بیصدای پیرزن نشدند ... اشکها اینبار از جنس دیگری بودند... پیرزن بدون اینکه بخواد بقیه دونه های تسبیح رو که میزد فقط یه اسم میگقت... علیرضا...


---
مسعود زمانی فروردین 89


پینوشت:  روزنامه شرق روز شنبه 28 فروردین رو با دو روز تاخیر خوندم و گرنه این داستان همون شنبه نوشته میشد






نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/01/30 :: توسط : مسعود زمانی

دختر با حالتی عصبی آستینش رو زد بالا... ساعت 6 بود... لب پایینی اش رو گاز گرفت... عادتش بود هروقت عصبانی میشد اینکار رو میکرد... نقطه دیدش ثابت روی کتابفروشی اونور خیابون مونده بود... حتی یه میلی متر هم جهت نگاهش رو عوض نمیکرد... نکنه یوقت از دستم بپره... دو تا دختر از جلوش رد شدند و پوزخندی زدند و چیزی درگوش همدیگه گفتند و خندیدند... یعنی چی؟ یعنی اینها هم میدونند؟ وای خدا من چقدر بدبختم... یه پسر خیلی چاق از جلو داشت می اومد ... خیکی ... بیا اینور هیچی نمیبینم... تو ذهنش خودشو دید که پسره رو با یه شوت به هوا فرستاده... خندید ولی فقط برای یه لحظه... پسرک حتی نگاهش هم نمیکرد و بیخیال آروم آروم داشت واسه خودش راه میرفت... نه نباید ریسک میکرد... شاید همین الان می اومد و نمیتونست بیندش...

با یه حرکت سریع کیفش رو که مثل جنازه روی زمین پهن شده بود ورداشت و رفت کمی جلوتر پشت اون یکی ستون... مسخره... از این ستون به اون ستون فرجه!!! ... اینا مال قصه هاست... خیلی بی تفاوت کیفش رو ول کرد تا بیفته... کیف مثل جنازه روی زمین پهن شد... همیشه فکر میکرد کیفش یه گربه خواب آلود خپل قهوه ای با یه دمب بلند هست... سعید بارها به این تشبیه اون خندیده بود... برای یه لحظه بازم خنده اش گرفت

با خودش گفت که با این وضعیتی که من دارم تا حالا حتماً بخش پایینی فکم رو خوردم اینقدر که حرص میخورم...  یه لحظه خودشو بدون فک پایینی تصور کرد... خنده اش گرفت... ولی فقط برای یه لحظه... سعید از این بازیهای تخیلی اون خیلی خوشش می اومد... آشغال... خدا بدادت برسه... خدایا... تورو خدا نزار این اتفاق بیفته... بزار همش یه شوخی باشه... یه دروغ... یا شایدم یه دوربین مخفی... یه لحظه خودشو تصور کرد که مجری دوربین مخفی یه دوربین کوچیک پشت قفسه کتابهای ویترین کتابفروشی رو بهش نشون داده و از خنده داره ریسه میره... خندید ولی بازم برای یه لحظه... خودشم میدونست که اینهاهمه رویا هستند...

شاید خواهرش باشه... آره شاید... تصور کرد که بعد از ازدواج تا سالها سعید و خواهرش به این قضیه میخندیدند... یه لحظه خندید فقط یه لحظه... حالش از خودش بهم خورد... چه خیالهایی که نکرده بود... خودشو با لباس عروسی با دامنی که یک متری روی زمین کشیده میشد و نیم تاج رویاییش... لعنت به من... اون ای-میلی که من دیدم هیچ عوضی ای برای خواهرش نمی نویسه...

مامور جلوی فرهنگسرا چند دقیقه ای میشد که دخترک رو زیر نظر گرفته بود... با خود فکر کرد یکی دیگه از این دانشجوهای هنری خل و دیوونه... دخترک هی میخندید هی اخم میکرد... پیرمرد یه کم به علامت سر در فرهنگسرا دقت کرد و با خودش فکر کرد حتماً از این تئاتری هاست... روی صندلیش جابه جا شد و با خودش گفت: درسته دربونم ولی خب تشخیص میدم این چیزا رو...



داشت دیوونه میشد... تو این یک روز و نیم گذشته هزار جور سناریو اومده بود توی ذهنش... بره جلو و محکم بزنه توی گوشش... شایدم توی گوش دختره بزنه... آخه رو سعید که نمیتونم دست بلند کنم... دستم به صورتش بخوره سست میشم... یاد اونشب توی کوچه پشت خوابگاه افتاد، اولین بوسه... ایندفعه واقعاً لبخند زد... ولی این لبخند هم خیلی تند از روی صورتش محو شد... بهرشکل نمیتونم بزنمش... دلم نمیاد... ولی دختره رو حتماً میزنم... ولی نه ...باید غرورم رو حفظ کنم... فقط حرف میزنم... همه قولهایی که اون اشغال بهم داده بود رو دونه دونه تکرار میکنم براش... وای نکنه گریه اش بگیره... نه دلم نمیاد سعیدمو با چشم گریون ببینم... یکبار وقتی تویه پارک برای اولین بار بهش گفته بود دوستش داره گریه کرده بود... هیچوقت دلش نیومده بهش بگه ولی وقتی گریه میکرد شبیه یه گربه لاغر زیر بارون میشد مخصوصاً چشمهاش... خنده پیش از اونکه بیاد از روی لبهاش رفت...

حسش میکرد... خجالت میکشید به کسی حتی خود سعید بگه، ولی وقتی سعید نزدیک میشد بوش رو توی هوا می شنید... میدونم که همین نزدیکهاست... یکبار خودشو توی خواب دیده بود که مثل فیل خرطوم داشت ولی نه یکی بلکه صد تا و همشون هم انتهاشون شکل دست بود... همه جارو باهاش بو میکشید... دیگه خنده اش نگرفت... بالاخره دیدش... دختری که همراهش بود مانتوی قرمز پوشیده بود با روسری سفید... قدش از من خیلی بلندتره... موهاش از پشت روسریش بیرون زده... حتماً خیلی بلنده... یه دسته گل هم توی دست راستش بود  و دست چپش هم توی دست سعید بود... سعید من... دیگه هیچی جلودارش نبود... هرچی میخواد بشه بشه ... تو ذهنش خیالپردازی زیاد کرده بود ولی نمیدونست در واقعیت اینقدر دردناکه...

بدون اینکه چشم ازشون برداره رفت به سمتشون... داشتند میرفتند توی کتابفروشی... نباید میرفتند... باید همین بیرون کار رو تموم کنم... دوید... صدای وحشتناکی توی گوشش پیچید و طعم خون توی دهنش دوید... چشماشو بست... چشماشو باز کرد... سعید رو دید که دستش رو گذاشته روی صورتش و اسمش رو صدا میکنه... شیرین... شیرین من ...چشماتو باز کن... سعی کرد لبخند بزنه ... نتونست... حتی برای یه لحظه و همه چی تاریک شد...


همه از توی کتابفروشی داشتند می اومدن بیرون... سعید نگاهی به جمعیت توی خیابون انداخت و بی تفاوت سعی کرد از موقعیت استفاده کنه و دستشو دور کمر سارا که حواسش به خیابون بود بندازه... وقتی دستش رو دور کمرش گره کرد آروم توی گوشش گفت: ول کن بابا حتماً یه پیرمردی پیرزنی بوده... بیا تو دیگه... و کشیدش به داخل...

----
مسعود - فروردین 1389





نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/01/29 :: توسط : مسعود زمانی

با دست آزادش آروم چادرشو تا نیمه کشید روی صورتش... سیاهی چادر گرمای هوا رو چند برابر میکرد ولی خب کاریش نمیشد کرد... راننده از توی آیینه برای صدمین بار نگاهش کرد... بمحض اینکه راننده چشمش روبه خیابون برگردوند سریع دستی به روسریش کشید... چند تا تار موی طلاییش از گوشه روسری آبی زده بود بیرون... اینقدر عرق کرده بود که تمامشون چسبیده بودند به صورتش... موها رو کنار زد و پایین رو نگاه کرد...

بچه با ولعی بی انتها داشت شیر میخورد... یکم دردش می اومد ولی خدا میدونست که مولکول مولکول بدنش لذت میبرد از این معجزه کوچولویی که شیره وجودش رو میمکید... ولی با همه اون مولکولها درد دلتنگی رو از همین الان احساس میکرد ... خواست یکم شیشه رو بده پایینتر... دید دستگیره نداره... آقای راننده میشه دستگیره اینو بدید؟

راننده بازهم نگاه سنگینشو از توی آیینه انداخت بهش... لبخندی زد و گفت: به روی چشم عابجی... دست کرد زیر فرمون و بدون اینکه نگاهشو بدزده بهش داد دستگیره رو... سعی کرد نگاهش تلاقی نکنه... بچه رو محکمتر بقل کرد و با سختی یکم شیشه رو داد پایین... موجی از صدا و هوای گرم خورد به صورتش... ولی خب عیبی نداره... بچه هلاک شده از گرما... بزار یکم باد بپیچه... ماشین پشت چراغ ایستاد... کنارشون یه اتوبوس بود که خدارو شکر اگزوزش خیلی عقبتر بود ولی صدای وحشتناکی میداد موتورش... یاد صدای موتور بهرام افتاد... بهرام... بهرام من... خیلی تنهام بهرام... سرش رو تکیه داد به لچکی پنجره... بار سنگین یه نگاه رو روی خودش احساس کرد... این راننده عوضی... نه راننده نبود... بالا رو نگاه کرد و از پشت پنجره اتوبوس دو تا پسر نوجوون رو دید با دهانهایی نیمه باز خیره به خودش و بچه و ...


از وحشت داشت سکته میکرد... اینقدر سریع خودشو جابجا کرد که بهرام گریه اش گرفت... خدا من رو ببخشه... خودشم گریه اش گرفته بود...

بهرام رو محکمتر بخودش چسبوند و توی دلش آیه الکرسی خوند... خیلی وقت بود که نماز نمیخوند ولی نمیدونست چرا این همیشه آرومش میکرد... الله لا اله الا هو الحی القیوم... بهرام یخورده دست و پا زد و دوباره آروم شد... ناراحت از اینکه چند لحظه فرصت رو از دست داده بود با حرص بیشتری مشغول شیر خوردن شد... آروم با گوشه چادرش اشکاشو پاک کرد... خدایا همیشه مواظبم بودی... راننده هنوز نیم نگاهش به اون بود... چراغ سبز شد... کمکم کن... از تو کیف کهنه اش آیینه رو درآورد... زیاد زیبا نبود خودشم میدونست ولی بهرام همیشه بهش میگفت قشنگترین چشمهای دنیا رو داره... آیینه نزدیکتر گرفت... چشمهاش شاید زیبا بود ولی... ولی این کبودی زیر چشم چپش ... بازم بخودش تو آیینه نگاه کرد... همه چی باید تموم میشد... چند دقیقه دیگه میرسید و همه چی تموم میشد و از یه طرف هم شروع میشد بنوعی... بهرام کوچولو شانسهای بهتری هم میتونه تو زندگیش داشته باشه... آیینه رو که توی کیف گذاشت دستش به چیز ناآشنایی خورد... بیرونش آورد... همون موبایل قرمز بود که دیروز "رضا شیشه بر" بهش داده بود... صدای رضا تو گوشش بود هنوز... تو هنوز جوونی... من خودم مشتری ها رو جور میکنم... چیه نشستی بخاطر چندغاز که پول پوشک این کره خر هم نمیشه میری کلفتی مردم... دوباره چشماش پر اشک شد...

از کنار یه تابلو رد شدند که اشاره به مقصدش داشت... کمتر از چند دقیقه دیگه تموم میشد همه چی... راننده هنوز داشت نگاهش میکرد... لعنتی ... همشون کثافتند... ولی نه... بهرام من اینجوری نبود... دیگه سردر شیرخوارگاه رو داشت میدید... راننده سرعتش رو کم کرد... زیر سایه یه درخت نگه داشت... راننده روی کمر چرخید و روشو کرد سمتش ...آشغال باید فکرشو میکردم... راننده یخورده خیره نگاهش کرد... و هیچی نگفت... زن نگاهش رو دزدید ولی لحظه اخر برق غریبی تو نگاه راننده دید... راننده برگشت و دست کرد توی داشبرد... خدایا بدادم برس... چاقو؟... ولی مرد یه پاکت دستش بود... ایندفعه نگاهش یه فرقی کرده بود... چشمهاش سرخ سرخ بود... پاکت رو به سمتش گرفت ... پاکت رو عین مسخ شده ها ازش گرفت... راننده بغض کرده بود... با دست اشاره کرد که بازش کنه... توی پاکت یه عکس خیلی قدیمی از یه بچه بود... داشت گریه میکرد... مرد دیگه نتونست تحمل کنه... گریه کرد... عین همون بچه تو عکس... تو پاکت یه چیز دیگه هم بود، بیرونش کشید... یه کارت کهنه که لمینتش زرد زرد شده بود... ولی همون چند کلمه اول کارت کافی بود... "الله لا اله الا هو الحی القیوم"... اشکاشو پاک کرد... میشه من رو برگردونید همونجاییکه سوارم کردید؟



"رضا شیشه بر" اول یه لبخند کوچیک زد و بعد بلند بلند خندید... تو انبوه شیشه های توی مغازه هزار تا آشغال دیگه بهش جواب دادند... تلفن رو برداشت و زنگ زد، این...! چرا گوشیشو جواب نمیده... آهان برش داشت... الو... زهره... چرا جواب نمیدی... هان... تو دیگه کی هستی؟ گوشیو پیداش کردی؟ کنار جوب...

-----
مسعود، فروردین 1389






نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/01/29 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو