تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب اردیبهشت 1389
نوشته های پراكنده یك مسعود




نزدیک بوده تعادلش رو از دست بده... نگین دستش رو دوباره به نرده ها تکیه داد و و با دست دیگه اش عصا رو محکم گرفت... متزلزل نشون میداد و پای گچ گرفته اش هم حالت ترحم برانگیزی بهش داده بود... آسانسورهای خراب دانشکده دیگه بخشی از هویت اونجا شده بودند و کاریش نمیشد کرد... فریبرز رو دید که از در اومد توی لابی دانشکده و خیره و متحیر داشت نگاهش میکرد ... توجهی نکرد و تلاشش رو ادامه داد...

فریبرز با خودش فکر کرد این شراره دیوونه چرا ایندفعه همراهش نیست... شاید اگه کسی دوروبرش بود یجوری نشون میداد که از تقلا کردن نگین لذت میبره ولی واقعیت چیز دیگه ای بود... از همون روز اول حس کرده بودن گین براش با همه فرق میکنه و بتدریج بیشتر از رقابت و کل کل چیز دیگه ای بود که باعث میشد اونو بیشتر از همه اذیت کنه...

نگاهی به دور و بر انداخت... گرمای ظهر مرداد همه رو فراری داده بود... مکث کوتاهی کرد و با اعتماد به نفس به سمتش رفت... نگین تمام وزنش رو انداخت روی عصا تا کیف سنگینش تعادلش رو بهم نریزه... حس کرد کسی بهش نزدیک میشه... یعنی... تا اومد برگرده نوک عصا سرخورد و به شدت و بصورت خطرناکی از پشت خورد زمین.... در لحظه آخر دست قوی فریبرز رو دید که بند کیفش رو گرفته و در چند سانتی متری زمین به آرومی داره رهاش میکنه تا محکم به زمین نخوره...

فریبرز مثل همیشه و بدون مکث گفت : نزدیک بود یکی از مغزهای دانشکده رو از دست بدیم و کف دانشکده پر از مغز بشه...  شرط میبندم همه سر ساندویچ مغزتون! دعوا میکردند... ولی من صمیمانه و به شرافتم قسم میخورم تا اخر عمرم لب به ساندویچ مغزتون نزنم... فریبرز با خودش فکر کرد که شوک حادثه تا چند دقیقه ای زبون نگین رو قفل میکنه و اون میتونه تا دلش بخواد متلک بندازه بهش... اومد شروع کنه دوباره به حرف زدن...

نگین ولی خیلی خونسرد در حالیکه تلاش میکرد رو پا بشه بدون اینکه نگاهش کنه گفت: منم قول میدم که دیگه توی کتری آزمایشگاهتون "سی لاکس" نندازم... خنده روی دهن فریبرز خشکید... بی انصاف... پس هفته پیش همش پشت سرهم مستراح بودیم بخاطر این بود... عصبی شد ولی خودش رو جمع کرد و گفت: هاان پس کار شما بود... حالا من قوی هستم مشکلی نیست.... دکتر حجتی بدبخت فرداش دانشگاه نیومد ... خیلی بی انصافید خانم ادیبی...

نگین که حالا داشت خاک روی مانتوش رو می تکوند لبخند سردی زد و گفت: من جاتون باشم دیگه با لیوان بزرگه که روش نوشته 2009 هم چیزی نمیخورم... بهتره ندونید باهاش چیکار کردم... اینا رو گفتم که از زیر دین شما دربیام...

فریبرز حس کرد چیزی توی دلش داره هم میخوره چون اون لیوان خودش بود... ولی اینجا جای حال بهم خوردن نبود... گفت: بزارید کیفتون رو من بیارم... شما یکم نامتعادلید... انتظار داشت نگین مقاومت یا تعارف کنه... ولی نگین کیف رو توی صورتش پرتاب کرد و گفت پشت سرم راه بیفت بیا... فریبرز چیزی نگفت ولی مطمئن بود صدای اهسته نگین که داشت میگفت "حمال برقی" رو هم در انتهای اون جمله شنید...

موبایلش رو گذاشت توی جیب پیراهنش و پشت سر نگین راه افتاد... سرعتش کند بود و چهار طبقه دیگه باید میرفتند... فریبرز با یه لرزش کوچیک توی صداش گفت: خانم ادیبی میشه یه سئوال بپرسم... نگین با متانت ولی با صدایی کلفت جواب داد: بپرس ای بنده خیره سر...

فریبرز به آرومی گفت: خیلی برام سئواله چرا بورس آمریکا ول کردید و دکترا همینجا موندید؟ ... نگین انتظار این سئوال رو نداشت... این از کجا میدونست؟ حتماً شراره دهن لقی کرده باز... من من کنان گفت: خانواده اجازه ندادند... من اینجا راحت تر هستم... حتی یه بچه هم میتونست بفهمه داره دروغ میگه... پاگرد رو پیچیدند... فریبرز دوباره پرسید: خانواده!! مگه داداشتون... ببخشید برادرتون آمریکا نیست الان؟ عموتون هم که مرتب در سفره به اونجا... نگین از تعجب وایستاد و با تندی پرسید اینا رو از کجا میدونید شما... فریبرز لبخند موزیانه ای زد ابرویی بالا انداخت . گفت حالاااااا و حرکتشو ادامه داد...

نگین خودشو جمع کرد و راه افتاد... به محکمی گفت: دلیلی نداره بخوام برای شما توضیح بدم ولی چون میدونم احتمال داره از فوضولی بترکی بهت میگم... چون اگه بترکی هیچ کی دلش نمیگیره به تیکه هات دست بزنه... حتی گربه ها هم لب به مغز پلیدت نمیزنند... فریبرز خندید و گفت : حتماً همینطوره ... پس بگید تا توی صورتتون منفجر نشدم... و روشو برگردوند و چشم تو چشم نگاهش کرد... نگین هم برای اینکه از رو بندازدش خیره و بیروح تو چشمهاش خیره شد، یکم مکث کرد و راهشو ادامه داد... گفت: خب من اینجا رو بیشتر دوست دارم و دلم نمیاد دانشکده رو ول کنم... و با خنده مخصوص خودش اضافه کرد: چیزهایی اینجا هست که تو هیچ دانشکده ای تو هیچ جای دنیا پیداش نمی کنم... اینو که گفت خواست سریع برگرده و ببینه عکس العمل فریبرز چیه ولی دوباره نوک عصاش در رفت و بشکل خطرناکی به طرف پایین پله ها پرت شد...

فریبرز خودشو انداخت تو مسیر افتادنش و خیلی راحت تونست از پشت با دستهاش کنترلش کنه... خدا رو شکر کرد که خیلی سبک بود... ولی شدت ضربه باعث شد مقنعه نگین عقب بره و تمام موهای طلاییش پخش بشه توی صورت فریبرز... اگه یکی از دور میدید فکر میکرد فریبرز موهاش رو های لایت کرده.. در کمتر از چند ثانیه فریبرز هیچی نفهمید و چیزی ندید... بوی عطر موهای نگین پیچید توی بینیش... سریع نگین رو برگردوند و و نشوند روی پله... فریبرز که همیش خونسرد بود بوضوح عصبی شده بود...

نگین ولی خونسرد و با خنده ای زیر لب و در حالیکه داشت موهاش رو مرتب میکرد به فریبرز اشاره ای کرد و گفت : امروز خیلی قهرمان بازی درمیاری؟ جو نگیرتت هااا فکر نکنی من بیخیالت میشم با اینکارات... فریبرز من من کنان گفت: همچین انتظاری هم نداشتم... بقیش هم خودت برو... و کیفش رو انداخت جلوی پاهای نگین و دوان دوان از پله ها رفت پایین... نفس نفس عجیبی میزد...

نگین در حالیکه میخندید خیلی خونسرد دستشو کرد تو جیبش و موبایل فریبرز رو درآورد... از سرعت عملش خیلی لذت برد ...نگاهی به موبایل اندخت و خنده رذیلانه ای کرد... وقت زیادی نداشت باید دست بکار میشد...

برای نگین کمتر از نیم ساعت طول کشید تا تمام اطلاعات موبایل فریبرز رو بکشه بیرون و بریزه روی کامپیوتر بک آپ بگیره... شماره ها، قرار ملاقات ها و از همه مهمتر اس ام اس ها و عکسها ... همه رو ریخت روی کامپیوتر و با دقت و هیجان شروع به خوندنشون کرد... برخلاف ظاهرش و رفتاراش چندان موجود پلیدی نبود... به دخترهای زیادی اس ام اس داده بود ولی مضمون تعداد کمی از اونها رو میشد عاشقانه و گول زننده تلقی کرد ولی در کل خبری نبود... چیزی که خیلی متعجب و شوکه اش کرد شماره خودش بود که اون تو بود... ولی تقریباً شماره اکثر دخترای دانشکده توش بود که با توجه به شهرت فریبرز و اینکه دانشجوی دکترا بود زیاد تعجبی نداشت...

عکسها هم بیشتر مال مسافرتهای و با بچه های دانشکده بود ولی چیزی که یکم بهمش ریخت عکس خودش بود که با مهارت از عکس دسته جمعی جشن فارغ التحصیلی بریده شد بود،... یعنی.... لبخند ظریفی زد و با یه مکث خندید... از همون خنده های معروفش...

سریع عکس بک گراند موبایلش رو که عکسی از طلوع آفتاب بود با عکس "گوفی" عوض و همه شماره ها رو بجز مال خودش پاک کرد عکسها و اس ام اس ها رو هم همینطور... یکم فکر کرد و فهمید باید چیکار کنه...

لنگ لنگان برگشت به همونجایی که فریبرز نذاشته بود بیفته و موبایل رو گذاشت روی زمین و نزدیک پاگرد... و سریعاً دور شد...

موبایلش که زنگ خورد و شماره فریبرز افتاد با لبخند گوشی رو برداشت و گفت: بله بفرمایید... فریبرز خونسرد مثل همیشه گفت: خیلی کارت بامزه بود و خیلی خوشم اومد... فقط میخواستم بگم شاید دفعه بعد خودم بزنم زیر عصات تا بچه های دانشکده عصرونه ساندویچ مغز بخورند... نگین خندید و گفت ممنونم از لطفت ولی تا یادم نرفته یه سری بزن به فوروم بچه های دانشکده و پاسخ هوادارها رو بده... یه لینک گذاشتم شاید برات جذاب باشه...

فردا تقریباً همه بچه های دانشکده داشتند راجع به وبلاگ جدیدی که حاوی تمام عکسها و اس ام اس های موبایل فریبرز بود صحبت میکردند... امسش هم خیلی بامزه بود که برای همه بچه ها یادآور اتفاقات پارسال (مصاحبه رادیویی) بود :


فریبرز که همیشه با جنبه نشون میداد این دفعه بهم ریخته بود... نسبت به حریم خصوصیش خیلی حساس بود و انتظار اینو نداشت ... ولی فقط خودش میدونست چیز دیگه ای هست که این بهم ریختگی رو تشدید میکنه... خودش با خودش روراست بود و میدونست داستان چیه... اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود... راز دلش آشکار شده بود... همین که عکس تکی نگین توی سایت نبود خودش نشونه این بود که فهمیده بود...

نگین توی خونه نشسته بود و داشت توی لپتاپ عکسهای فریبرز رو مرور میکرد... یه عکس بود که فریبرز توی برفها و روی یه تخته سنگ داشت رو به دوربین میخندید... با خودش فکر کرد خداییش خنده قشنگ و مردونه ای داره... مادر صداش کرد برای شام... جواب داد الان میام... بلند شد که بره ولی برگشت نگاهی به مانیتور انداخت مکثی کرد و خم شد روی مانیتور، عکس فریبرز رو بوسید و در حالیکه صورتش گل انداخته بود، لنگ لنگان به سمت در اتاق رفت.


-----
مسعود - اردیبهشت 89


پینوشت : دلتون شاد باشه همیشه




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/27 :: توسط : مسعود زمانی



اینم از زندگی ما... خودش یه داستان بلند کمدی هست... هرچند که شاید همه نخندند

بزرگترین طنز روزگار این هست هنوز داری بازی میخوری
...


شکایت نامهٔ ما سنگ را در گریه می‌آرد ... مهیای گرستن شو، دگر مکتوب ما بگشا
 
با نامرادی از همه کس زخم می‌خوریم ...  این وای اگر سپهر رود بر مراد ما
 
هر چند از بلای خدا می‌رمند خلق ... دل را به آن بلای خدا داده‌ایم ما
 





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/25 :: توسط : مسعود زمانی

شیشه رو داد پایین و سرشو از اون آورد بیرون... آهای گاریچی تکون بده دیگه اون لش رو... از توی ماشین جلویی مرد میانسال از تو آیینه بغل نگاهی به پسر انداخت... کمی خیره شد و چیزی نگفت... پسر از جواب ندادن اون بیشتر عصبانی شد... دستش رو گذاشت روی بوق... ممتد بود و گوشخراش... چراغ سبز شد... مرد میانسال با خونسردی ماشین رو توی دنده گذاشت و حرکت کرد و در حالیکه ماشین پسر از کنارش رد میشد حرکت نامفهوم (ولی قابل حدس زدن) لبهاش رو دید که چیزی رو زمزمه میکنه... با خودش فکر کرد که چی شده این جوونا اینجوری شدند... اینهمه عجله برای چی...

پسر در حالیکه از زوزه های موتور قدرتمند ماشینش لذت میبرد پاشو روی پدال فشار داد... از این پیرزن خیلی بدش می اومد... پنج شنبه ها روز تفریحش بود ولی اون باید همه رو میبرد خونه اون پیرزن.... با منطقش جور درنمی اومد که چرا باید برن آدمی رو ببینن که حتی به زحمت میتونه صداشون رو بشنوه... ولی ماشین بابا بود و اگه قرار بود بزنه بیرون باید حرفشو گوش میکرد... فحشی داد و سرعتش رو بیشتر کرد...

به فرشته گفته بود تا ساعت 6 میرسونه خودشو... دستشو گذاشت روی بوق... چرا ملت اینجوری رانندگی میکنند... از سرراهم برید کنار... فرشته رو توی کلاس زبان دیده بود... اوایل اصلاً آنتن نمیداد... ولی خب هرکسی کار خودشو بلده... الان دو هقته بود که میبردش بیرون... خیلی مقاوم بود ولی میدونست اگه همه چی همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کرده ... خندید...

پخش ماشین رو برای دهمین بار روشن کرد... کلی آهنگ باحال ریخته بود روی سی دی... ولی این لعنتی هم اذیت میکرد... مرتب صدای آهنگ قطع و وصل میشد... اعصابش خراب شد... با مشت کوبید روی فرمان ماشین... دستش رو دراز کرد سمت سیستم پخش ماشین و سی دی رو درآورد... پر از خط و خطوط بود... لعنتی... برای یه لحظه جلو رو نگاه کرد... و وحشت تمام وجودش رو پر کرد...

انبوه ماشین های جلوش باعث شد که با قدرت پدال ترمز رو تا آخر فشار بده... صدای وحشتناکی بلند شد... ولی در 5 سانتی متری ماشین جلویی تونست نگهداره... بوی مزخرف لاستیک هاش فضا رو پر کرده بود... قلبش 200 تا داشت میزد... ولی سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده... دست چپ لرزانش رو گذاشت لب در ماشین و دست راستش رو با بی خیالی گذاشت پشت گردنش... ترافیک عجیبی بود و ماشین ها کیپ کیپ کنار هم بودند...

وقتی خیالش جمع شد که نگاه همه از روش برداشته شده، دوباره رفت سروقت پخش ماشین... نه هیچجوری قرار نبود اون سی دی پخش بشه.. رفت سراغ داشبورد و سی دی های توش که شاید چیز دندونگیری پیدا کنه... این نه... شجریان!!!! ... گندتون بزنه با این سی دی هاتون... مردک شصت سالشه هنوز نمیفهمه چی گوش بده... بازم زیر لب یه فحش داد... یه سی دی پیدا کرد که روش چیزی نوشته نشده بود...

با ناامیدی سی دی رو گذاشتش تو سیستم... و دکمه پخش رو زد...  درست همین لحظه از سمت راست ماشین به اندازه تقریباً دو متر جا خالی شد... با سرعت خواست بره سمت جای خالی که ناگهان صدای مهیبی اومد ... ماشینی که از عقب میخواست اون فضای خالی رو پرکنه ،زده بود بهش... فحشی اینبار با صدای بلند داد و از ماشین پرید بیرون...

کودک پشت شیشه صداها  رو نمیشنید ولی توی ماشین های جلویی میدید که چند تا آدم بزرگ بدجوری دارن با هم بازی!!! میکنن... بازیشون اصلاً هم بامزه نبود... چرخید و ماشین کناری رو نگاه کرد... پیرزن و پیرمرد رو دید که خیس اشک همدیگه رو در آغوش گرفتند و ... مامان رو که محو بازی!! ماشین جلوییها بود صدا کرد...

شهین برگشت
که ببینه بچه چی میگه خشکش زد... پیرمرد و پیرزن ماشین بغلی خیلی بیتوجه به اطرافشون داشتند بشدت همدیکه رو میبوسیدند... شهین که شکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه...

با تعجب شیشه رو داد پایین... صدای فحشها و داد و بیداد اون چند نفر مانع از این نبود که بتونه صدای بسیار بلند و البته دل انگیز آواز "گل نراقی" رو از سیستم صوتی ماشین جلویی بشنوه...

مرا ببوس... مرا ببوس... برای آخرین بار...

ملغمه عجیبی بود... ولی اون دو سپیدموی، توی اون همه سر و صدا فقطِ فقط صدای آواز رو می شنیدند...


شب سیاه سفر کنم... ز تیره راه گذر کنم ...

نگه کن ای گل من  ... سرشک غم به دامن ... برای من میفشان


ثریا یکبار دیگه توی چشمهای پرچین و چروک  و مات و پر از اشک بهمن خیره شد... بی محابا بار دیگه بوسیدش... بهمن به گرمی بوسه اش رو پاسخ داد و توی گوشش زمزمه کرد: هیچوقت از دوست داشتنت خجالت نکشیدم... هیچوقت...

دختر زیبا ... امشب بر تو مهمانم ... در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا ... از برق نگاه تو ... اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من


-----------
مسعود زمانی اردیبهشت 89

پی نوشت: این داستان چند شب پیش نوشتم و جزو نوشته هایی بود که هیچوقت نمیخواستم بزارم توی اینترنت، ولی تو یه تاکسی خسته، راننده خوش ذوق اون آهنگ رو گذاشته بود و اینو یه نشونه تلقی کردم و ...

کمی و کاستی هایش رو ببشخید...

برام دعا کنید





نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/19 :: توسط : مسعود زمانی

فریبرز دستی به موهای کم پشتش کشید... تو آیینه دستشویی کمی بخودش نگاه کرد و زورکی لبخندی زد، سی سال بیشتر نداشت ولی چهل ساله نشون میداد، لبخند از روی لبش رفت، دیگه وقتش بود... برگشت، در رو باز کرد و به سمت تخت خواب برگشت... طرح اندام قشنگش از زیر ملحفه سفید بخوبی مشخص بود... پنجره باز بود و نسیم خنک تابستانی پرده ها رو بشکل شاعرانه ای تکون میداد... شایدم با هر وزشی روحی خسته از سکوت شب، راهش رو باز میکرد به اون "سالن موسیقی"... این اصطلاحی بود که فرح بکار میبرد... میگفت وقتی توی چشمهای فریبرز نگاه میکنه یه موزیکی تو دلش شروع به نواختن میکنه که هرچقدر هم سعی کرده نتونسته حتی یک دهم زیباییش رو تو یکی از ساخته هاش نشون بده...

فریبرز به سمت تخت حرکت کرد و در کنارش مکثی کرد... صورت زیبای اونو ستایش میکرد... تو همون نور ناتوان چراغ خواب، سایه روشن خطوط چهره فرشته گونه اش دل از هر روح سرگردانی می ربود... خم شد و به آرومی موهای طلاییش رو کنار زد و به نرمی بال یه پروانه بوسه ای بر پیشونی بلندش زد... دوست داشت بوسه ها رو ادامه بده ولی وقت زیادی نداشت... بازم بهش خیره شد... نهایت زیبایی...

فرح کمی جابه جا شد... قرص ها کار خودشون رو کرده بودند و قرار نبود به این راحتیها از خواب بیدار بشه... فریبرز برگشت و به سمت درب باز تراس رفت... روی صندلی راحتی چوبی نشست و سرش رو به بالا گرفت... ماه کامل بود ... و عجیب خواستنی... نفس عمیقی کشید... بوی شب بوها و چمن خیس از باران دیروز، به حد دیوانه کننده ای بینی اش را نوازش میداد... ولی اون چیزی که بیشتر دیونه اش میکرد نور ماه بود... تو همین چند لحظه انگار نورش چند برابر شده بود... ساعتش رو نگاه کرد... صندلی رو کنار زد...


دستش رو توی جیبش کرد... گچ سفید و کاغذ تا شده رو درآورد و روی کف چوبی تراس شروع به ترسیم کرد... دایره ها، نیم دایره ها، سمبل های باستانی... همه چیز رو از حفظ بود... تقریباً دو سالی بود که اینکار رو میکرد... بالاخره تموم شد... برای اطمینان نگاهی به کاغذ انداخت... همه چیز سرجایش بود...

برگشت توی اتاق... از روی میز توالت آیینه دسته دار کوچیک فرح رو برداشت... و با عجله به سمت تراس برگشت... آیینه رو در مرکز طرحی که کشیده بود گذاشت... کاغذ رو باز کرد و جملات زیرش رو نگاه کرد و شروع کرد به خوندن...  اون نوشته ها رو حتی اساتید دانشگاه به سختی میتونستند بفهمند ولی فریبرز کار سختی پیش رو نداشت... پایان نامه دکترایش در ارتباط با زبان آشوری و خط سلطنتی آنها که شبیه خط میخی ولی متفاوت در مفهوم بود، ارائه کرده بود... و همان موقع ها بود که این را پیدا کرده بود...

سطح آیینه شروع به اندکی لرزش نمود... ابتدا هاله ای نقره ای روی آن شروع به حرکت کرد و بعد انگار که درونش مایعی باشد، موج برداشت و به رنگ آبی کمرنگ دراومد... چند لحظه بعد آیینه به شکل طبیعیش برگشت... فریبرز چشمش را بست و با احتیاط و بدون نگاه کردن آیینه را برداشت... به سمت تخت حرکت کرد... و اون موجود بی همتا هنوز روی تخت همچون یک فرشته در خواب بود...


آیینه رو به صورتش نزدیک کرد و آخرین کلمات رو هم زیر لب زمزمه کرد... چون آیینه روبروی صورت فرح بود نمی تونست ببینه چی میشه، ولی بازتاب کمرنگ نور آبی روی صورتش رو بوضوح میدید... و دوباره همه چیز بحال طبیعی برگشت... ایینه رو گذاشت روی میز... با دستمال تراس رو تمیز کرد و درش رو بست... در نهایت دوباره به سمت دستشویی رفت...یکم تو آیینه به چروک های اطراف چشمهاش خیره شد... تو ذهنش موجی از خاطرات مرور شد...

توی کتابخونه بود... عکسی که از لوح سنگی گرفته شده بود خیلی شفاف و واضح بود... از لندن براش ارسال کرده بودند و خیلی هیجان زده خیره به خطوط نگاه کرد... باورش نمیشد... خیلی هیجان داشت...با ولع شروع به خوندن کرد... ولی... ولی خط آخر بدجوری تو فکر فروبردش...

فریبرز به حال خودش اومد... به سمت تخت برگشت... خسته بود... اینکارا خیلی ازش انرژی گرفته بود ولی با اینحال خیلی محکم فرح رو در آغوش گرفت... خاطرات بازم توی ذهنش چرخیدند...

بارون همه رو فراری داده بود، ولی نیمکت خیس فضای سبز تالار رودکی هنوز پذیرای دو روح ناآرام و بی توجه به سردی قطرات بیرحم باران آذر ماه بود... فریبرز دستش رو از زیر روسری برد به سمت گردن با شکوه فرح و زمزمه کرد بزرگترین آرزوت چیه... فرح سرش رو برگردوند و با لبخند پاسخ داد : هیچکس نمیتونه برآورده اش کنه؟ فریبرز گفت: حالا تو بگو... و فرح پاسخ داد: این که تا ابد زیبا بمونم...

سایه شاخه درخت افتاده بود روی شیشه پنجره و نسیم یجوری تکونش میداد انگار داره براش دست تکون میده... فریبرز لبخند تلخی زد و در حالیکه سرش رو به بازوی فرح چسبونده بود به خطوط آخر لوح فکر کرد و هشداری که توش فریاد زده شده بود... هر جادویی تاوانی داشت و تاوان این جادو، پیر شدن جادوگر بود... فریبرز بیخیال خندید، نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست... نفسش پر بود از عطر تن فرح...



-----
مسعود زمانی  - اردیبهشت 89




پینوشت : Lunatic هم به معنای "ماه پرست" و هم به معنای "مجنون" است.




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/18 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو