تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب مرداد 1389
نوشته های پراكنده یك مسعود

سری فیلمهای ارزشمند و دیدنی "بورن" (Bourne) روی چند مقوله مهم در سینمای هزاره جدید اثر گذاشت... اول اینکه قهرمانان فیلم های اکشن رو به ما انسانهای معمولی نزدیکتر کرد، یعنی دیگه قهرمان فیلم ما نه آرنولد بود با عضلات درهم پیچیده و نه ژیگول زن باره ای مثل پیرس برازنان... نه مرد شکست خورده جان سخت بی تربیتی مثل بروس ویلیس و نه بچه خوشگلی مثل تام کروز و یا براد پیت (ضمن احترام به فیلم هفت و باشگاه مبارزه)... "بورن" خیلی انسانی تر شده بود... با عواطف و البته وجدانی قابل درک تر... حتی نبردهاش هم قابل قبول تر... نه تجهیزات خاصی داشت و نه علاقه بیمارگونه ای به جنس مخالف... و نه موی پریشان و نه شیشه مشروبی به دست...

پوستر قسمت دوم سه گانه بورن

نکته تاثیر گذار دیگه در سری فیلم های "بورن" نوع تدوین فیلمهاش بود، که بقول "بیژن اشتری" توی ماهنامه "دنیای تصویر" (فعلاً که گاهنامه شده!!!) خیلی «MTV وار» ولی هوشمندانه بود... حداکثر فاصله میان کات ها 2 ثانیه و ریتم فوق العاده... چیزی که به مذاق آدمهای بالای 35 سال چندان خوش نمی اومد، ولی برای نسلی پرشتابی (در همه چیز) مثل ما قابل درک، جذاب و قابل پیگیری بود...

ساختار قابل قبول و ایده جذاب بورن رو در نظر داشته باشید... حالا شخصیت محوری اون رو یک زن تصویر کنید... این دقیقاً چیزی هست که جوهره اصلی فیلم "سالت
" (SALT) رو تشکیل میده و کارگردان و هنرپیشه ها میخواهند نشون بدن... یا درستش اینه که تلاش کردند نشون بدهند...

پوستر فیلم سالت

آنجلینیا جولی
در نقش یک مامور مخفی CIA درگیر ماجرایی میشود که تا لحظات پایانی قدرت تشخیص را به بیننده نمیدهد که نقطه تمایزی میان خیر و شر بگذارد... پیچش های داستان به نحوی است که مرتب میان خائن و یا میهن پرست بودن او شک بوجود می آید... داستان بالقوه جذابی انتخاب شده و بخش پایانی آن بنوعی می تواند برای ایرانی ها هم جذاب! (نمیدونم برخورد بمب اتمی به تهران کجاش جذابه آخه!!!) باشد. صحنه های اکشن بجز ریتم خوب و تدوین مناسب چیز خاصی ندارند و برای هر صحنه میتوان تعداد زیادی فیلم نام برد که این بخش را بهتر و زیباتر طراحی کرده اند.


در کل فیلم متوسطی بود، تو سری فیلم های بورن به گمان من هیچ کسی بجز "مت دیمون
" نمیتونست ایفای نقش کنه ولی تو این فیلم جای آنجلینیا جولی هر هنرپیشه زن دیگری (البته بجز مریل استریپ!! {پینوشت یک}) میتونست بازی کنه... بازی آنجلینیا هیچ چیز خاصی نداشت و خیلی کاغذی بود... کاملاً تک بعدی... یعنی بجز جذابیت های ظاهری (که دیگه در حال افوله) و شهرتش (بهر شکل معروفترین هنرپیشه مونث جهان است) هیچ چیز دیگه ای رو به فیلم اضافه نکرده...


من به شخصه حداقل سه بار هر قسمت "بورن" رو دیدم و هر دفعه هم لذت بردم، ولی این فیلم رو برای بار دوم نگاه نمیکنم... روابط میان آدمها هیچ تناسبی با داستان ندارد و هیچ صحنه ای قابل اشاره و خاصی نداره که حداقل بشه بعنوان امضای کارگردان بهش اشاره کرد... یکی از معدود نکات مثبت این فیلم البته "خانواده دوست" بودنشه که میشه توی خونه هم تماشا کرد بجز دو سه ثانیه اش البته... ولی کودکان بخاطر خشونت نبینند بهتره...

نام فیلم هم بنوعی ایهام داره، هم بنوعی به فامیلی کاراکتر اصلی (Evelyn Salt
) اشاره داره و هم به پیمان اولیه کاهش سلاح های هسته ای میان آمریکا و روسیه (لینک)... که البته بنظر نکته خاصی محسوب نمیشه

فیلمنامه کلی سوراخ داره که البته از فیلمی اینچنینی انتظار بیشتری هم نمیرفت، بخوام لیست کنم به فیلم ندیده ها جفا میشه... من حتی مطمئنم که فمنیست ها هم از دیدن این فیلم لذت چندانی نمیبرند... تماشاگر امروز از هنرپیشه ای که بنوعی نماد زن در سینمای غرب هست انتظار داره چیزی رو در فیلم عرضه کنه که قابل دفاع باشه و هویت زنانه اش رو به رخ بکشه، ولی همونطور که گفتم بنظر من جای آنجلینیا خیلی های دیگه میتونستند بازی های بهتری ارائه بدهند...

نه موزیک (کار تقلیدی متوسطی، که از جیمز نیوتن هاوارد
بعید بود) و نه فیلمبرداری هم چیز خاصی برای ارائه نداشتند... فقط همانطوری که گفتم تدوین در سطح بالایی بود... صحنه های اکشن و بخصوص فرار آنجلینیا هم خیلی احمقانه بودند بنظر من... نبردهای تن به تن مثل فیلمهای دهه هشتاد بودند و کافیه بهترین هاش رو با یکی از صحنه های "فیلم بورن" مقایسه کنید تا عمق فاجعه دستتون بیاد...

غرض از نوشتن این پست کوبیدن این فیلم نبوده و نیست (شانس آوردیم!)... اینها نظرات شخصی من هستند و خب میتونند اشتباه باشند. هیچوقت هم برای فیلمهای دم دستی  و سبکی مثل این چیزی ننوشتم و نمینویسم، ولی نکته چیز دیگری است...

هیچوقت آدم سیاسی نبودم و نیستم، ولی بحثهایی که تو این فیلم میشه برای من ایرانی یکم نگران کننده هست... بخصوص وقتی فیلمهای بیست سال اخیر هالیوود رو خوب دیده باشی و با نحوه آماده سازی افکار عمومی در کارخانه رویا سازی آمریکایی آشنا باشی... بگذریم... بهرطریق دیدن این فیلم برای یکبار کار بی ضرری هست و شاید حتی تو عید فطر تلویزیون خودمون نشونش بده...

راستی تو این سایت
اشاره شده که این یه فیلم جیمزباندیه!!! نقد متوسطی هست ولی من هیچ مولفه جیمزباندی (تجهیزات عجیب، !!!! و البته پارتنر خوش تیپ و خوشگل) توی فیلم ندیدم و نمیدونم که چرا همچین مثالی زدند...


پینوشت 1: بنظر من بزرگترین بازیگر زن تاریخ سینما، که واقعاً کلاس کارش رو خیلی پایین آوردم با نوشتن اسمش تو این متن

-----
مسعود - 31 امرداد 89





نوع مطلب : سینما، 
برچسب ها : SALT، آنجلینیا جولی، Jason Bourne،

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/30 :: توسط : مسعود زمانی

تقریباً اکثر قریب به اتفاق بناهای بزرگ و عظیم ساخته دست بشر، مکانهایی برای عبادت بوده اند. یعنی در هر دوره ای بنا بر نوع دین و مسلک آن دوران بتکده ها، هیاکل، آتشکده ها، کلیساها و مساجد را در بزرگترین حالت ممکن میساختند. از هرم های عظیم مایاها که برای خورشیدپرستی بود تا کلیسای سنت پیتر و مسجد ایاصوفیا (کلیسای ایاسوفیا) همه و همه در زمان خود جزو عظیم ترین و باشکوه ترین سازه های ممکن بودند.

بشر همواره جاه طلب بوده و بدنبال نمادی برای نشان دادن قدرت و تسلط خود بر طبیعت و دیگر انسانها... و بهترین راه برای نشان دادن این قدرت ساخت سازه ها و بناهای بزرگ و باشکوه بوده است... در بخش اعظمی از تاریخ بشر ادیان الهی تمرکز قدرت را در دست داشتند ولی در اروپا بعد از رنسانس این اثرگذاری کمرنگ تر شد و بعد از آن ما شاهد ساخت بناهایی همچون برج ایفل بودیم که شاید اولین سازه بزرگ و نمادین کاملاً غیر دینی بود (من تخصصی در این زمینه ندارم اگر اشتباه میکنم، لطفاً اصلاح کنید). و از آن پس دیگر ساختن برجها و آسمان خراشها امری کاملاً رقابتی شد و هر کشوری سعی کرده است میزان پیشرفت و قدرت خود رو با چنین جلوه هایی به نمایش بگذارد.

پوستر سریال ستونهای زمین

البته این خود جای بحث دارد که علیرغم اینکه نص همه ادیان آسمانی، ساده زیستی و دوری از تجمل بوده و در ساخت همه این بناها نهایت تجمل بکار رفته است!!!، ولی آنچه که باعث شد این مقدمه رو بنویسم، دیدن سه قسمت از مینی سریال خوش ساخت و دیدنی "ستون های زمین" (The Pillars of the Earth) بود {پینوشت 1}. این سریال براساس کتاب بسیار موفق و پرفروشی با همین نام ساخته شده که نوشته نویسنده معروف
ولزی "کن فالت" است. این کتاب که در سال 1983 منتشر شده، بعد از رای گیری سال 2003 "بی بی سی" برای «دوست داشتنی ترین کتاب ملی» در رده 33 قرار گرفت.

جلد کتاب ستونهای زمین

این کتاب داستانی است تاریخی (با پیرایه های تخیلی البته) پیرامون ساخت کلیسای جامعی در شهر خیالی "کینگز بریج" (که البته الان شهری به همین نام در انگلستان وجود داره) در دوران به اصطلاح "آنارشی - هرج و مرج" (The Anarchy) است و کشمکش های لایه های مختلف قدرت در آن دوران را، با روایتی زیبا بیان میکند. به دلیل غرق شدن کشتی حامل ولیعهد "ویلیام آدلین" و کشته شدن وی که تنها وارث حکومت "هنری اول انگلستان" پادشاه وقت انگلستان بود، موجی از تشویش سراسر انگلستان رو فرا گرفت. داستان سریال از این زمان شروع شده و بتدریج کاراکترهای داستان معرفی میشوند. از معماری خوش ذوق و فرزاندنش تا کشیشی پاکدل ولی اسیر دست سیاستمداران... از پسرک سر به زیر، مرموز و هنرمند تا برادرزاده ای تشنه قدرت...


البته دیدن سریال کمی اطلاعات راجع به تاریخ انگلستان هم میطلبد تا تماشای آن را دلپذیرتر کند؛ ولی برای بینندگان معمولی و البته پیگیر هم داستان بسیار جذابی روایت شده است... شخصیت پردازی ها پرقوت بوده و بنظر نمی آید فیلنامه به داستان اصلی لطمه ای زده باشد (هرچند که من کتاب رو نخوانده ام که بخواهم قضاوت کنم ولی نقدهایی که تو این یکی دو شب خوندم بسیار مثبت بوده اند). نکته جالب برای من ضرب آهنگ خوب آن است که در فیلمهای و سریال های مشابه امری بسیار نایاب است و البته لطمه ای هم به داستان پردازی آن نزده است.



دوران آنارشی یا "زمستان نوزده ساله" به دوره ای 19 ساله گفته میشود که حد فاصل سالهای (1154-1135)، پادشاه استفان (بعد از مرگ هنری اول) بر انگلستان حکومت کرده و اوج نزاع های داخلی برای به قدرت رسیدن در دولت بی ثبات آن دوره بوده است. که البته پایه گذار کلی داستان و رمان تاریخی (عموماً تخیلی) پیرامون افراد و شخصیت های آن دوران شده است.


بنظر من برای هرکسی که فیلمهای "هنری پنجم" و یا "شیر در زمستان" (و یا فیلمها و سریال هایی با چنین مضامینی) رو پسندیده، سریال جذابی میتونه باشه. البته هنوز برای قضاوت نهایی زود است، زیرا قرار است که این سریال در 8 قسمت پایان یابد و تا امروز (28 امرداد) که این پست نوشته شده 5 قسمت ان بیشتر به نمایش درنیامده است. این سریال پیشنهاد خوبی برای این چند هفته پایانی تابستان است تا پس از فرا رسیدن پاییز دوباره سریال های دوست داشتنی و اعتیاد آور قبلی (1 - 2 - 3- 4 - 5 - 6 - 7 -...) رو هفته به هفته تعقیب کنیم.  بخصوص اینکه فاقد دنباله است تماشای آن را دلپذیرتر میکند. (که البته امسال جای یه سریال بدجوری خالیه)


من خیلی دوست داشتم که بیشتر راجع به سریال و البته ریشه های تاریخی آن بنویسم ولی بنظرم اطاله نوشته، خواننده رو خسته میکنه، لینکهایی که گذاشتم میتونه برای افرادی که مایل باشند ریفرنسهای خوبی باشه. هرچند که برای نوشتن این پست از نرم افزار Microsoft Encarta هم استفاده شده.


اگرهم تمایل به مطالعه کتاب داشتید، میتونید از این لینک اون رو دانلود کنید.

در پایان یه نکته ریز هست که شاید دونستنش یه کمی ما رو به خودمون بیاره، گفته شده بود که در زمانی نه چندان دور آفتاب هیچوقت در امپراتوری بریتانیا غروب نمیکرد (الان رو نمیدونم) ولی آن چیزی که ریشه اصلی قدرت این جزیره کوچک در غرب اروپا! هست، شاید همین نکته باشه که نزدیک به 500 سال است که هیچ جنگ داخلی رو تجربه نکرده... کشور دیگری رو میشناسید که این شرایط رو داشته باشه؟


شاد و سربلند باشید


پینوشت 1 : اگه به من بود عنوان این سریال رو به فارسی "ارکان خاک" ترجمه میکردم ولی خب دیدم همین "ستون های زمین" خودش ترکیب خوبی است.

-----
مسعود - امرداد 89




نوع مطلب : تاریخ، سینما، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها : Pillars of the earth، ستونهای زمین، مینی سریال، کلیسای جامع،

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/27 :: توسط : مسعود زمانی

متن زیر خیلی سریع و بعد از دیدن فیلم نوشته شده و برای اینکه برای وبلاگ آماده بشه خیلی جاهای مطلب رو خلاصه کردم... اگه ناهماهنگی میان پاراگرافها میبینید پیشاپیش عذر میخوام

رویایی در رویا

پوستر فیلم Inception

بدون هیچگونه تردیدی فیلم Inception (من نمیدونم چه اصراری هست که اسم فیلم رو ترجمه کنیم، اونایی که میگن اسم فیلم "سرآغاز" هست مطمئناً هیچکدوم فیلم رو ندیدند) بعنوان یه اثر ماندگار سالها تو ذهن تمام بیننده ها باقی میمونه. این فیلم در یک مدت کوتاه تونسته رتبه سوم بهترین فیلمهای تاریخ رو توی سایت IMDB بخودش اختصاص بده.. ایده فوق العاده و جدیدی که تو این فیلم مطرح میشه (بخصوص الان که کمتر سوژه نابی برای فیلمسازها وجود داره!) هرکسی رو با هر سطح معلومات و علاقه مندی به فکر فرو میبره... من معمولاً از نوشتن و توضیح دادن داستان فیلمها پرهیز میکنم چون نمیخوام کسی رو از لذت دیدن اولیه محروم کنم. بنابراین اون چیزی که در ادامه میخونید تا جای ممکن سعی میشه مانع لو رفتن داستان فیلم بشه ولی بهر شکل اینجا برمبنای اصول وبنویسی یه  Spoiler Alert  یا بقولی همون "خطر لوث‌شدن" میزارم.


بزرگترین نکته درباره این فیلم اینه که نمیتونی برای کسی تعریفش کنی و بنابراین زیاد نگران نباشید. یعنی یجوریه که ثانیه به ثانیه اش رو باید بگی تا مفهوم فیلم جا بیفته...

من نه اینکه تخصصشو نداشته باشم! نه... ولی زیاد دوست ندارم راجع به بازی فوق العاده "دی کاپریو" تو فیلم صحبت کنم یا موسیقی درخشان هانس زیمر که همیشه فوق العاده هست... اینها رو بزاریم تو ماهنامه فیلم و دنیای تصویر و وبلاگهای تخصصی صحبتش رو بکنند... من وبلاگ نویس ساده ای بیش نیستم...


ابتدا در مورد ایده فیلم صحبت کنیم که گفته میشه "کریستوفر نولان" که توی کارنامه اش فیلمهای ارزشمندی مثل پرستیژ، بیخوابی، بتمن (بتمن آغاز میکند و شوالیه تاریکی) و البته یادگاری به چشم میخوره (که فیلم شوالیه تاریکی توی لیست ده فیلم برتر من جای محکمی رو به خودش اختصاص داده که البته بعد از Inception یخورده جاش تنگ شده!)، ایده فیلم رو طبق گفته خودش از دهه نود همراه خودش داشته و بدنبال البته امکانات مناسب (فیلم رو ببینید میفهمید منظورم چیه) برای بوجود آوردن دنیای فیلمش باشه. فیلمنامه رو هم نسپرده دست  کس دیگه ای و خودش تمام و کمال روش کار کرده...



خیلیها روی اوژینال بودن ایده فیلم قلم فرسایی کردند ولی همینجا میگم که نه اصلاً اینطور نیست بنظر من.... بعنوان یه انیمه
باز تیر! عرض میکنم که این داستان (البته نه به این زیبایی و قدرت) توی انیمه ای به نام Paprika در سال 2006 مطرح شده بود. دیدن اون انیمه رو به همه گرافیستها و آدمهایی که دنبال ایده های ناب هستند پیشنهاد میکنم. ولی این نکته هیچی از ارزشهای فیلم نولان کم نمیکنه...

نولان با قدرت کامل و کنترل بینظریش روی تک تک صحنه های فیلم تونسته اثری رو خلق کنه که هم بیننده معمولی و هم منتقدین رو  در زمانی حدود دو ساعت و نیم روی صندلی میخکوب کنه (البته اپیزود کوهستان یکم پرت و پلا شده بنظرم)... بنظر من هرکسی به اندازه قدرت تخیلش از فیلم نولان لذت میبره... یعنی هرچقدر ذهن بازتری داشته باشید بیشتر از فیلم لذت میبرید... چون در اثنای فیلم یوقتهایی پیش میاد که شروع به تخیل میکنید (که البته ضرباهنگ قدرتمندش این اجازه رو زیاد نمیده) و ذهنتون با دنیایی فکر مورد حمله قرار میگیره... این فیلم هم مثل "سه گانه ماتریکس" بیشتر از اینکه در هنگام دیدن فیلم ذهنتون رو درگیر کنه، بعد از تماشای فیلم هست که کلیدی بدستتون میده تا درب اتاقهای صدها و هزاران فکر رو که قبلاً یه گوشه ذهنتون قایم کرده بودید باز کنید...

سالها پیش یادمه یکبار دنبال این بودم که تئوریهای پایان دنیا چیه... یعنی چجوری قراره بشر کلهم خلاص بشه از این دنیا... انواع برخورد شهابسنگ و نمیدونم حمله فضاییها و 2012 و هزار تا چیز دیگه تو اون جستجو برام لیست شدند، ولی بین اونها خلاقانه ترین پایان دنیا یه جمله بود که بنوعی میشد گفت بیشتر یه آغاز بود تا یه پایان ... در اون  جمله پایان دنیا رو بیدار شدن بشر از یه خواب تعبیر کرده...

"ژوانگ زِه
" فیلسوف بزرگ چینی یکبار با دیدن یه پروانه توی خوابش شعری رو سروده با این مضمون:

«شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گلی به گل دیگر می پرم
بی خبر بودم از اینکه ژوانگ زه ام
ناگه برخاستم و باز ژوانگ زه شدم
ولی نمی دانستم که آیا من ژوانگ زه ام
که خواب دیدم پروانه شده بودم
یا پروانه ام و خواب میبینم که ژوانگ زه شده ام.»


(که البته اینهم خودش دستمایه اصلی یه انیمه معروف و دیدنی دیگه بنام "Cowboy Bebop"… هست که "دنیای تصویر" نوشته گویا قرار فیلمش رو هم بسازند)!!... یجوری مثل دنیایی که تو ماتریکس تصویر شده... به زبان ساده وقتی حقیقت اصلی و واقعی برایت روشن میشه اون وقت دیگه این دنیا به پایان میرسه و تو قدم در دنیای واقعی میزاری...

در فیلم Inception شما با این مسئله روبرو هستید (جدا از جذابیت های تصویری و تعلیق موجود در فیلم) که شاید تمام اون چیزی که دارید می بینید یک خواب بوده و توهمی بیش نباشه... حالا من کاری ندارم که فیلم داره داستان یه تعداد متخصص رو میگه که دارن روی وارد کردن ایده در خواب به ذهن شخصی کار میکنن... من میگم که چند لحظه فقط چند لحظه به این فکر کنید که شاید همه اینهایی که واقعیت فرضشون میکنیم خواب کسی باشه... این ایده در فیلم هم بنوعی مطرح میشه، بخصوص در پایان فیلم که فرفره همچنان داره میچرخه و هنوز به زمین نیفتاده...

شاید خنده دار باشه ولی این بنظر من یه دریچه جدید باز میکنه به جهان بینی های فلسفی بشر (شاید قبلاً هم باز بوده و من خبر ندارم)... تابحال وقتی میخواستند خیلی عرفانی فکر کنند میگفتند شما یه پرده ای جلوی چشمات هست که مانع دیدن حقیقت میشه و باید اون پرده کنار بره... تمام مکتب های عرفانی روی این مسئله تاکید دارند که دنیا اون چیزی نیست که میبینید  و میشنوید...  اینجا هم نمیخوام بحث کنم که ادراکات ما از دنیا در نهایت همه پالسهای الکتریکی بیش نیستند که توی مغزمون اتفاق می افته همشون هم قابل گول زدن هستند (این پست های دکتر مجیدی {1 ، 2 ، 3} رو از دست ندید)... اینم نمیگم که اون مکاتب اشتباه میکردند یا نه... چون سطح معلومات و درونیات من به اون اندازه نیست که همه حرفهاشون رو درک کنم...

ولی بنظر من شاید یک روش درست بیان کردن این موضوع (که همه چیز بنوعی توهمه!!) اینه که ما توی یه رویا گیر کردیم... اونهم نه رویای خودمون لزوماً!!! شاید ما یک بخشی از رویای دیگری باشیم... شاید خیلی آوانگاردی باشه و یا خیلی نامحتمل... ولی اگه درست نگاه کنیم توی دنیا واقعیت اینه که هربخشی رو نگاه کنیم یه افرادی کنترل همه چیز رو در دست دارند (مستقیم یا غیر مستقیم) و اونها هستند که قوانین و ساختار رو تعیین میکنند... بعد خود اون افراد تو مقیاس های بزرگتر میبنید بخشی از یه سیستم دیگه هستند، که اون سیستم هم داره قوانین اونها رو وضع میکنه.


اینو به مسائل سیاسی هم ربطش ندید... من توهم توطئه هم ندارم.... ولی واقع گرا باشیم... خود شما  تا چه حدی روی زندگیتون کنترل دارید؟ چه پارامترهایی توی زندگیتون در اختیار خودتونه؟... شاید هم من اشتباه میکنم و همه اینجوری نباشند، ولی من مطمئنم که بخش اعظمی از مردم این کره خاکی تو رویا هستند... اونهم نه تو رویای خودشون بلکه تو رویای افراد دیگه و این توالی تا بالاترین نقطه ادامه داره...

نقطه تلخ ماجرا میتونه این باشه که در نهایت اون نفر آخر (یا در واقع اول!) خودش توی خواب باشه! بگذریم... من نه فیلسوفم و نه دوست دارم باشم و تمام این نوشته ها هم شاید یه حمله عصبی-هیجانی! باشه برای منی که ظرفیت دیدن یه فیلم درست و خلاقانه رو نداشتم (چون تعدادشون خیلی خیلی کمه، شاید سالی دو عدد)... ولی خداییش ارزششو رو داره اگه چند دقیقه ای به این فکر کنید که شاید همه تو خواب باشیم (که البته در نوع غفلتش رو همه هستیم) و شاید خواستیم یه تکونی به خودمون بدیم و پارامترهای تاثیرگذار روی زندگیمون رو تا جایی که ممکنه تو دست خودمون بگیریم...

راستی ماه رمضان مبارک باشه

------
مسعود - مرداد 89





نوع مطلب : نكات جالب، متفرقه، سینما، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/20 :: توسط : مسعود زمانی

فریده با بی تفاوتی پویا رو گذاشت روی کف صیقلی فروشگاه، سبد خرید چرخدار رو از توی صف طولانی سبدها بیرون کشید، برقی تو چشمان پویا درخشید... زورکی به پویا لبخندی زد و دوباره بلندش کرد و گذاشتش توی سبد خرید... پویا که انگار تمام دنیا رو بهش داده باشند با صدای بلند شروع به خندیدن کرد... فریده نگاه سردی به پویا انداخت... با خودش گفت نگاه کن بچه ها با چه چیزهایی خوشحال میشن...

یکبار دیگه به صف بلند سبدها نگاه کرد... آهی کشید... اگه چند سال پیش بود همین الان یکضرب ده بیت شعر مینوشت راجع به سبدهایی که انتظارشون پایان نداره... سبدهایی که بی قرار درب اتوماتیک فروشگاه رو نگاه میکنند تا یکی بیاد از توی سبد جلویی درشون بیاره... خنده اش گرفت... چقدر میتونست ته مایه های طنز به شعرش بده...



تکونهایی که پویا به چرخ میداد اونو به حال خودش آورد... اه... ساکت بشین دیگه... دستش رو کرد تو کیفش... لیست رو که توی یه برگه صورتی نوشته بود بیرون آورد... نگاهی به تابلوهای راهنما انداخت و مسیر رو انتخاب کرد... پویا که تقریباً دیگه تو این دنیا نبود... سبد شده بود براش هواپیما... جلوی ردیف مواد بهداشتی رسیدند... فریده در کمال بی میلی دستشو دراز کرد و چند تا پودر برداشت و با حرکتی عصبی پرتشون کرد توی سبد... پویا بی توجه دستشو دراز کرد و شامپویی با سری شبیه اردک رو برداشت و اونو مثل فریده پرت کرد توی سبد...


یه پیرزن داشت با شوهر پیرش دعوا میکرد... اصلاً حوصله شنیدن حرفهای پرتنش اونا رو نداشت... از فکر اینکه یه روز مثل اونا بشه حالش بد شد... سر یه صابون داشتند داد و فریاد میکردند... گویا پیرمرد میگفت بوی صابون گوگردی رو دوست نداره ولی پیرزنه میگفت اصلاً فقط گوگردی... یه کم سرعت گرفت تا سریعتر دور بشه...

چرخ رو هل داد به سمت وسایل آشپزخانه و به فکر فرو رفت... یاد تمام اون روزهای پرانرژی دانشگاه افتاد... یادش هست که یه موقعی شراره بهش میگفت با اینهمه انرژی هیچوقت پیر نمیشه... تو یه سینی استیل، تصویر نه چندان شفاف خودش رو نگاه کرد... شاید بنظر خیلیها جذاب بود ولی اگه اونا سه سال پیش میدیدنش چی میگفتند؟

وقتی آبکش فلزی رو انداخت توی سبد با صدای داد پویا تازه متوجه شد که اون رو انداخته روی پاش... پویا ولی سریع حواسش رفت دنبال  شامپوی شبیه اردک... وقتی امیر اومد خواستگاریش در اوج زیبایی بود... تازه دفاع کرده بود و سرخوش از تمجید اطرافیان و استادها در فکر ادامه تحصیل بود... باورش نمیشد همه چی با چه سرعتی انجام شده... بعد از 4 ماه اونا عقد کردند... وای... اون موقع در قله دنیا وایستاده بود... ولی الان چی؟ چنان تو بازی زندگی گیر کرده بود که حتی یه شعر از سعدی هم نمیتونست از حفظ بخونه... آخه ازدواجت هیچی... بچه دار شدنت چی بود؟

سرش رو چرخوند سمت قفسه کنسروها... نگاهی به لیست انداخت... اه... لعنتی... مایع دستشویی یادم رفت... قفسه نزدیک ده متر اونورتر بود... حوصله نداشت دوباره چرخ و پویا رو ببره اونور... فروشگاه هم خلوت بود... چرخ رو ول کرد و با گامهایی سریع به سمت قفسه مورد نظرش رفت... برگشت و دوباره نگاهی انداخت... میتونست دسته سبد خرید و گهگاهی سر پویا رو ببینه... کمی سرعتش رو بیشتر کرد...


رسید... سریع مایع دستشویی رو برداشت و خواست با سرعت برگرده... یهویی بدون اینکه ببینه خورد به یکی و ولو شد روی زمین... ناسزاها و حرفهای نامفهومی که طرف مقابلش میزد بهش فهموند به همون پیرزن عصبانی برخورد کرده... در حالیکه هنوز گیج بود مایع رو از زمین برداشت و سعی کرد از اونجا دور بشه... پیرزنه که بشکل عجیبی با وجود برخورد، روی پا بود ناله نفرین میکرد مرتباً... فریده در حالیکه معذرت خواهی میکرد سعی کرد دور بشه... حرفهای پیرزن براش نامفهوم بود ولی یکیش بند دلش رو پاره کرد : "پام داغون شد ذلیل مرده... الهی
داغ عزیزات رو ببینی"...

دیگه هیچی نفهمید... در حالیکه تنه دیگه ای به پیرزن میزد ازش دور شد... و قفسه رو دور زد قبلش ایستاد... چرخ خرید رو نمیدید... با سرعت دوید... وای... خدا... رسید به قفسه... نه چرخ خرید بود و نه پویا... هراسیمه شروع به دویدن کرد... تا انتهای قفسه رفت ولی اونجا هم نبود.... اشک دوید تو چشماش... شروع به داد زدن کرد... پویا... پویا... همه فروشگاه سرشون رو به طرف صدا چرخوندند... صدایی که توش میشد یه عالمه اشک و ترس رو حس کرد...

مستاصل شده بود... کسی زد پشتش... با وحشت برگشت... یه خانم جاافتاده بود با صورتی آروم... "دخترم نترس... بچه ات اینجاست... آروم باش"... هیچی نفهمید... نه از توضیحات اون زن و نه از آدمهایی که دوروبرش جمع شده بودند... فقط وقتی پویا رو پشت زن، توی سبد دید انگار دنیا رو بهش داده بودند... به پهنای صورتش اشک میریخت و جوری پویا رو بغل کرد که بچه از شوک و فشار شروع به گریه کرد... فریده هیچی نمیفهیمد و فقط میبوسیدش...

در حالیکه پویا رو در آغوش گرفته بود و مرتب به خودش لعنت میفرستاد، دسته چرخ رو گرفت و به سمت صندوق رفت... حتی یادش رفت از اون خانوم تشکر کنه... ولی باید هرچه زودتر از اون جای نحس دور بشه... دم صندوق دختر صندوقدار که خیلی دوست داشت فوضولیش پنهون کنه وقتی اجناس رو حساب کرد، از پشت عینک نگاهی به پویا و فریده انداخت... "بیست و دو هزار تومن میشه"... فریده کیفش رو درآورد و خواست پول رو بده... وقتی پول رو درآورد، چشمش به عکس امیر که افتاد اشک دوید تو چشماش و پویا رو بیشتر به خودش فشار داد... ولی جلوی خودش رو گرفت...

وقتی بیرون فروشگاه رسید نشست رو لبه پله ها... دوباره کیفش رو درآورد... گریه کنان عکس امیر رو بوسید... و پویا که هنوز گیج اتفاقات بود با خودش فکر میکرد که اردکی که خریدند خیلی قشنگه و بیصبرانه منتظر رفتن به حموم با اون بود... فریده با صدایی گرفته زمزمه کرد: "امیر... خیلی دلم برات تنگ شده... چرا تنهام گذاشتی؟"... پویا تو خیابون یه اتوبوس دید که پشتش عکس یه اردک شبیه اردک خودش بود... از ته دل شروع به خنده کرد...


-----------
مسعود - مرداد 89





نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/15 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو