نوشته های پراكنده یك مسعود توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید tag:http://masoudz.mihanblog.com 2017-04-27T05:06:46+01:00 mihanblog.com و خداحافظ... 2011-01-15T17:42:08+01:00 2011-01-15T17:42:08+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/108 مسعود زمانی سلام و خداحافظ...این 100اُمین پست این وبلاگ هستدیگه بهیچ وجه تو این بلاگ هیچ پستی رو آپ نخواهم کرداز این به بعد (در صورتیکه که قابل بدونید) میتونید از آدرس زیر مطالبم رو دنبال کنیدhttp://www.masoudz.com سلام و خداحافظ...

این 100اُمین پست این وبلاگ هست

دیگه بهیچ وجه تو این بلاگ هیچ پستی رو آپ نخواهم کرد

از این به بعد (در صورتیکه که قابل بدونید) میتونید از آدرس زیر مطالبم رو دنبال کنید

http://www.masoudz.com


دستنوشته های یک مسعود

]]>
مبارزه در لوای عشقی برادرانه 2011-01-13T16:21:13+01:00 2011-01-13T16:21:13+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/107 مسعود زمانی سلامدر طول دو هفته گذشته یک دوجین فیلم بیخود دیدم که هیچکدومشون ارزش نوشتن رو نداشتند (بنظر خودم) ولی این روند همین الان (پنج شنبه 23 دی - ساعت 11:23) به شکلی آبرومندانه خاتمه پیدا کرد.فیلم "مبارز - The Fighter" که نامزد اصلی اکثر جوائز گلدن گلاب امسال است (که یکشنبه نتیجه نهایی اش مشخص میشود) فیلمی است که منصفانه و بدون هرگونه جهت گیری، لایق تمام تحسین های صورت گرفته از آن است. برای دیدن اون درنگ نکنید و مطمئن باشید نزدیک به دو ساعت زمان آن بخوبی و براحتی داستانی را سلام

در طول دو هفته گذشته یک دوجین فیلم بیخود دیدم که هیچکدومشون ارزش نوشتن رو نداشتند (بنظر خودم) ولی این روند همین الان (پنج شنبه 23 دی - ساعت 11:23) به شکلی آبرومندانه خاتمه پیدا کرد.

پوستر فیلم مبارز

فیلم "مبارز - The Fighter" که نامزد اصلی اکثر جوائز گلدن گلاب امسال است (که یکشنبه نتیجه نهایی اش مشخص میشود) فیلمی است که منصفانه و بدون هرگونه جهت گیری، لایق تمام تحسین های صورت گرفته از آن است. برای دیدن اون درنگ نکنید و مطمئن باشید نزدیک به دو ساعت زمان آن بخوبی و براحتی داستانی را با شما به اشتراک میگذارد که [ماهیت اصلی آن] بخشی لاینفک از فرازهای خانوادگی و درونی اغلب انسان ها می باشد. در کل فیلم راحتی است اگر همراهش شوید...


اولین نکته این فیلم آن است که به جرات میگویم که اگر برادری ندارید بخش بزرگی از داستان را از دست خواهید داد. این فیلم بظاهر روایت مستندواری بر یکی از بزرگترین بوکسورهای میان وزن معاصر و زندگی خانوادگی وی است. ولی لایه اصلی و حدیث فیلم، روایت عشق دو برادر و اخوتی فارغ از روابط فرمالیته معمول است. در ادامه سعی میکنم به نحوی که به جذابیت دیدن فیلم آسیبی وارد نشود، بخشی از آن را بیان و توصیف کنم. هرچند که در فیلم های وقایع نگارانه و مستندهای شخصیتی، عموماً داستان از پیش برهمه مشخص است و این جزئیات روابط انسانی و محیطی هستند که ماجرا را جذاب میکنند.


ولی قبلش یکم خاطره...
نزدیک خانه قدیمی ما یک باشگاه رزمی خوشنام بود که همیشه سردر آن مزین بود به پارچه ای مبنی بر قهرمانی یکی از اعضا در مسابقات فلان و رشته (اغلب اسمهای عجیبی داشتند) فلان... یادم هست همیشه از دم درش که رد میشدی بوی گند عرق میخورد توی صورتت و همیشه تعجب میکردم که اون نگون بخت ها چجوری اونجا دووم میارند. من خودم هیچوقت نتونستم به ورزش به صورتی که باید و شاید بپردازم (هرچند که خانواده نسبتاً ورزشکاری هم دارم) ولی دوستان ورزشکار زیادی داشتم که بسته به رشته خودشان ویژگیهای خاص اخلاقی هم داشتند و بعد از یه مدت با تقریب خوبی میتونستم حدس بزنم که "کی چه ورزشی میکنه"...

بدلیل روحیه ام از روز اول زندگی ام با هرگونه خشونت  (کلامی و فیزیکی و کلاً چه با انسان و چه غیر آن) مخالف بودم و ازش دوری میکردم (دوستانم میتونن شهادت بدهند)، نه اینکه ترسو باشم، اصلاً... چون در همان یکی دو دعوای دوران کودکی و نوجوانی آدمهایی رو زدم!! که یکیشون 15 سال و دیگری 8 سالی از من بزرگتر بود (بین خودمان هم بماند، همچین فقط زدن تنها نبود و کلی هم خوردم...) و همیشه هم با این واژه "خشونت (یا ضربه) کنترل شده" که این رزمی کارها میگویند مشکل داشتم... باز حداقل "خشم کنترل شده" یه حکمتی پشتش هست ولی وقتی ضربه ای (با خشونت) قراره به کسی بخوره چه کنترل شده و چه نشده بالاخره حرمت انسانی دو نفر توش خورد میشه... حالا بحث زیاده و من هم متخصصش نیستم... از طرفی چون خودم هم رزمی کار نیستم حق اظهار نظر ندارم که اونها چرا چنین ورزشهایی رو انتخاب کردند... همه اینها رو گفتم که بگم زیاد درکشون نمیکنم... یعنی سختمه که بعنوان ورزش به این رشته ها نگاه کنم.

راکی

یکی از موفقترین فیلم های ژانر ورزشی و بخصوص بوکس در تمام تاریخ فیلم بیادماندنی "راکی - Rocky" است. بازی راحت "سیلوستر استالونه" با اون قیافه درب داغون ساده لوح، بشدت دلنشین و باورپذیر هستش. حالا کاری ندارم که دنباله های احمقانه ای براش ساخته شد، بجز قسمت چهارم "راکی چهار" که همسن و سالهای من خیلی باهاش خاطره دارند (این فیلم هم احمقانه بود ولی خب دیگه خیلی ها از جمله خود من بچگیمون با همین فیلم ها پر میشد). فیلم راکی نشون داد که در صورتیکه فیلمهای ورزشی به لایه های پایینتر احساسات و زندگی شخصی قهرمانان خودشون نزدیکتر بشوند بتدریج همذات پنداری بیننده با بازیگر و داستان افزایش می یابد و دیگر وی را کوهی از عضله نمیبیند و پس از مدتی یک انسان! را میبینیم که آشفتگی و دغدغه هایش مثل خودمان است و پیروزی در مسابقه تنها محرکش برای بیرون آمدن از باتلاق ذهنی اش است.

فیلمهای متعددی با داستانهای بعضاً تکراری و مزخرفی در این زمینه ساخته شده اند که مثلاً قهرمان اول خودش را گم میکند و بعد یک مربی نمیدونم مرشدی چیزی پیدا میشه و یه حرف حکیمانه میزنه و طرف متحول میشه و پدر بقیه رقیبانش رو درمیاره... خوشبختانه نمونه های آبدوخیاری وطنی هم کم نداریم...

گاو خشمگین

از فیلم های خوب قدیمی میتوان به "گاو خشمگین - Raging Bull" با بازی درخشان "دنیرو" و کارگردانی "مارتین اسکورسیزی - Martin Scorsese" اشاره کرد که شاید تلنگر اصلی را به این ژانر وارد نمود که متاسفانه گویا چندان اثری نداشت... کم کم ژانر ورزشی هم از رونق افتاد و کمتر فیلم ارزشمند (چه از نظر تماشاچی و چه از نظر منتقد) در این بخش ساخته شد. ولی خب معدود فیلمهایی هم بودند که چشمها را بخود خیره کردند از جمله "علی - Ali" ساخته "مایکل مان - Michael Mann" و البته "تیکه میلیون دلاری - Million Dollar Baby" ساخته فراموش نشدنی "کلینت ایستوود - Clint Eastwood" کبیر... و این اواخر هم (با کمی اغماض در بوکسوری بودنش) فیلم - "کشتی گیر - Wrestler" ساخته "دارن آرونوفسکی - Darren Aronofsky" که خودش امسال با  فیلم قوی سیاه واقعاً صنعت سینما را تکانی اساسی داده است.

تیکه میلیون دلاری

فصل مشترک تمام این فیلم های موفق، آنجایی است که رینگ فقط جایی میشود که مشتها ردوبدل میشوند، ولی ماجرا چیز دیگری است و قهرمان داستان هویت اصلی خود را درون کوچه و خیابان و مغازه پرنده فروشی و کلوپ و سردخانه قصابی شکل میدهد...

مبارز

فیلم "مبارز" نیز از این قائده مستثنی نیست، فیلم روایتگر داستان مستندوار و واقعی زندگی یکی از مشهورترین و پرافتخارترین بوکسورهای میان وزن جهان است. "کریستین بیل - Christian Bale" (واقعاً دوستش دارم) در نقش "دیک" مشتزن معتادی است که دوران پرطمطراقی را در بوکس پشت سر نهاده و حتی یکبار مشتزن افسانه ای "شوگر ری - Sugar Ray" را ناک-اوت کرده، ولی اکنون تنها در محله اش اعتبار دارد و کسی دیگر او را بیاد ندارد و در میان مواد مخدر و بی هدفی، زندگی تاثربرانگیزی را پشت سر میگذارد و تنها دلخوشی اش برادر ناتنی اش است...

والبرگ دز نمایی از فیلم مبارز

برادر ناتنی اش "میکی" بوکسور خوش آتیه ای است که به مربی گری برادرش قصد دارد تا پیشرفت کند. نقش وی را به زیبایی هرچه تمام تر "
مارک والبرگ - Mark Wahlberg" ایفا نموده که بنظر من بهترین نقش آفرینی تمام دوران بازیگری اش بوده...

مخمصه

برای آن کسی که از دور و سطحی به ماجرا بنگرد، "دیک" یک سرباره مزاحم بیشتر جلوه نمیکند و مانعی بر سر پیشرفت برادر کوچکتر... ولی هرچه پیش میرویم میبینیم آنچه بین این دو برادر ناتنی جریان دارد علیرغم صورت! پرتنش خود، در سطوح پایینتر عشق برادرانه خالص است...

نمیخوام و نمیتونم داستان رو لو بدم ولی فقط میتونم بگم که فیلم و بازی ها فراتر از استانداردهای معمول بوده اند و این خودش رو تو جوائزی که مطمئناً خواهد گرفت، نشون میده...

مبارز

"مارک والبرگ" بواقع برای اولین بار در طول بازیگریش توانسته بین بدن عضلانی و هوش بازیگریش تعادل مناسبی برقرار کند... کارگردان ("دیوید او. راسل -
David_O._Russell") بخوبی توانسته بزرگترین نقطه ضعف والبرگ در دیده نشدن بازیش (توانایی های فیزیکی) را به یکی از نقاط قوتش در این فیلم بدل کند... صحنه های تمرین (که در فیلم های اینچنینی بشکلی تهوع آور طولانی و پر از کلوزآپ از ماهیچه ها و عرق و ... است) بشدت گلچین شده و موجز است. شانس بالایی برای بردن جایزه از سوی والبرگ وجود دارد بشرطی که "کالین فرث - Colin Firth" آنگونه که میگویند شاهکار بازی نکرده باشد.

کریستین بیل

"کریستین بیل" عزیز هم واقعاً هیچ فضای خالی برای پر شدن باقی نگذاشته... بازی کامل و فوق حرفه ای وی یک کلاس درس کامل است. باورمان نمیشود که این موجود لاغر با چشمهایی گود افتاده (چقدر شبیه "دانیل دی لوییس" شده در این فیلم!!) همان شوالیه تاریکی
باشد. بزودی یه پست کامل درباره "کریستین بیل" مینویسم... هنوز که هنوز است یادم نمیرود که "راسل کرو" با تمام ابهتش در فیلم "قطار 3:10 به یوما" مقهور وی و زیر سلطه بازیگری اش شده بود (به زعم من)... بواقع یکی از مطرح ترین بازیگرانی است که تاکنون اسکار را از آن خود نکرده است...

بازی بیل در سکانس تماشای تلویزیون در زندان یک شاهکار به تمام معنا است... نحوه ادای دیالوگ ها و حالات چشم بی نظیر است... خیلی به این صحنه ها دقت کنید...

ملیسا لئو در نمایی از فیلم مبارز

"ملیسا لئو - Melissa Leo" هنرمند تئاتر، در نقش مادر این دو برادر عالی ظاهر شده و هر پکی که به سیگارش میزند  (علیرغم تنفر من از هرچی دود و دمه) ارزش ده ها جایزه را دارد...

ایمی آدامز

"ایمی آدامز - Amy Adams" که روز به روز در حال پیشرفت است و مطمئناً یواش یواش طلسم جایزه نگرفتن هاش میشکنه... بخصوص بعد از اسکاری که برای فیلم "شک - Doubt" (به زعم من) به ناحق بهش داده نشد...

تمامی این بازیگران بهمراه کارگردان و البته خود فیلم در گلدن گلاب کاندید دریافت جایزه هستند... بنظر من همین که یک فیلم به تنهایی در 6 جایزه یک جشنواره فیلم مثل گلدن گلاب کاندید شود خود بزرگترین دلیل برای تماشا کردنش باشه...

والبرگ و بیل در نمایی از فیلم مبارز

راستی یک نکته ای که تقریباً یادم رفته بود بهش اشاره کنم، تدوین فیلم است. یعنی یه وقتهایی هست که نفست تو سینه حبس میشه از بُهتی که هنر تدوین این فیلم بهت وارد میکنه... در اوج یه صحنه پرتنش و پر استرس، خیلی بیرحمانه صدای بلندگوی استادیوم آمده و با یکی دو ثانیه تاخیر صحنه کات شده و به داخل رینگ میرویم... مطمئناً کار بدیعی نیست ولی بسیار هوشمندانه استفاده شده است و البته عجیب اثرگذار است.

راجع به جزئیات تکنیکی فیلم زیاد میشه نوشت، از موسیقی که روی اعصاب نیست و از بازی روان بازیگران فرعی فیلم و یا القای حس واقعی بودن مسابقات با فیلمبرداری اعجاب آور و ... در مجموع فیلم کم ایراد و راحتی است...

نکته پایانی اینکه حتماً با برادرتان این فیلم را ببینید... ضرر نمیکنید

والبرگ و بیل در نمایی از فیلم مبارز

پینوشت: من کم حواس هم شده ام گویا و در بخش مرور آثار گذشته، فیلم ارزشمند "سیندرلامن - Cinderella Man" را جا انداخته بودم... با تشکر از امین بابت یادآوریشون


شاد باشید
مسعود زمانی - 23 دی 1389

]]>
DARK SWAN 2010-12-27T16:15:13+01:00 2010-12-27T16:15:13+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/106 مسعود زمانی سلام؛رسم این بلاگ از آغاز بر آن بوده است که هیچگاه مطلبی از دیگران (کپی و یا اقتباس) ننویسم. درست یا غلط همیشه سعی کرده ام در انتشار هر مطلب یا اولین نفر باشم یا مطلب و نوشته ام سمت و سوی متفاوتی داشته باشد و به نکاتی اشاره کند که از نگاه دیگران پنهان مانده است.چه بسا که پستی را چرکنویس کرده بودم و در لحظه آخر دیده ام، سایتی یا بلاگی مطلبی محکمتر و بهتر از من نوشته و در نتیجه از انتشار آن منصرف گشته ام.یکی از دوستان و همراهان عزیز همیشگی، امروز برای من مطلبی فرستاد که حقیقتاً بنظر خو
سلام؛

رسم این بلاگ از آغاز بر آن بوده است که هیچگاه مطلبی از دیگران (کپی و یا اقتباس) ننویسم. درست یا غلط همیشه سعی کرده ام در انتشار هر مطلب یا اولین نفر باشم یا مطلب و نوشته ام سمت و سوی متفاوتی داشته باشد و به نکاتی اشاره کند که از نگاه دیگران پنهان مانده است.

چه بسا که پستی را چرکنویس کرده بودم و در لحظه آخر دیده ام، سایتی یا بلاگی مطلبی محکمتر و بهتر از من نوشته و در نتیجه از انتشار آن منصرف گشته ام.
یکی از دوستان و همراهان عزیز همیشگی، امروز برای من مطلبی فرستاد که حقیقتاً بنظر خودم خیلی از
مطلب من در مورد فیلم "قوی سیاه - Black Swan" بهتر و "حسی تر" بوده. من کلاً اعتقادی به نقد تکنیکال صِرف نداشته و نداشته ام و آن را مختص سایت ها و مجلات تخصصی میدانم. اینجا خانه مجازی من است و هرآنچه که به دل نزدیکتر و برای مخاطبم جذابتر باشد در آن نگاشته میشود. واقعاً بنظرم حیف بود که دوستان را از خواندن این نوشته دلنشین محروم کنم.
با اجازه وی این مطلب را در این سایت منتشر میکنم و مطمئنم حس دخترانه ای که در آن موج میزند، نگاه تازه ای به این فیلم ماندگار داشته و نکات و زوایای جذابتری را برای بینندگان و خوانندگان آشکار خواهد کرد.

با تشکر
مسعود زمانی
6 دی 1389




آیا تا به حال موفق به تماشای فیلم " قوی سیاه" شده اید؟


به جرئت می توان گفت که این فیلم تنها برای تفهیم معنای یک کلمه ساخته شده است : تکامل!


به راستی تکامل چه معنایی دارد ؟ یک انسان تکامل یافته چه کسی است؟ فیلم قوی سیاه درصدد پاسخ دادن به این پرسش است.


قوی سیاه نام افسانه ای قدیمی است: شاهزاده فریب قوی سیاه را می خورد. می پندارد که او همان معشوقه اش، قوی سفید، است و به اشتباه در پی او می رود. قوی سفید از فرط ناراحتی خود را می کشد.


روایت گری نمادین این فیلم آنچنان قوی است که بیننده اعم از زن و مرد در تمام مدت تماشای فیلم درگیر آن می شود و ناخودآگاه با بازیگری همذات پنداری می کند که ایفا گر نقش یک دختر بالرین است.


نینا به دنبال تکامل است . دختر پاک و معصومی که هنوز مادرش به چشم بچه ای 12 ساله به او نگاه می کند. بچه ای که نیاز به مراقبت دارد. برخورداری ناتالی پورتمن از نوعی معصومیت در میمیک چهره، که توسط سابقه ی بازی اش در فیلم هایی همچون اسباب بازی فروشی آقای ووگوریو و کلوزر قابل اثبات است، و همین طور برخورداری او از اندام مناسب به راحتی او را غالب نقش نینا کرده است.


ناتالی پورتمن


نینا در اتاقی صورتی رنگ با عروسک های دوران کودکی اش زندگی می کند. به موسیقی بچه گانه ای گوش می دهد که انتخاب مادرش است. او حتی درخانه محدوده ی خصوصی خود را هم ندارد. اولین نشانه های تغییر با خارش ناحیه ی کتفش شروع می شود که هم می توان آن را ناشی از دلایل عصبی دانست و هم می تواند اشاره به ظهور تدریجی شخصیت رشد یافته ی او داشته باشد که به صورت نمادین به شکل بالهایی که از کتفش سربرمی آورد نشان داده می شود. نینا هنوز نمی داند دنیای آدم بزرگها چه قدر می تواند پلید باشد. دنیایی که پر از قوهای سیاه است. برای نینا، "لی لی" که یکی دیگر از بالرینهاست، به یکی از همین قوهای سیاه می ماند. تصویر خالکوبی شده ی بالهای سیاه یک قو بر پشت لی لی به این تصور قوت می بخشد. حتی مربی نینا در صدد است به او بیاموزد که چطور می تواند سیاه باشد. نینا قصد دارد در رقص باله بهترین باشد و برای این منظور باید از پس هر دو نقش سیاه و سفید و تسلط بربیاید. همه ی ما همین را میخواهیم!! که در صحنه ی باله به بهترین نحو برقصیم ... بله! .. در صحنه ی گیتی به بهترین نحو زندگی کنیم...  اما چگونه؟؟!! نینا به دنبال یافتن پاسخ این پرسش است.

شاید تقلید از زنی که روزی در رقص شهره ی خاص و عام بوده است کمکی باشد برای دستیابی به این هدف... برای تبدیل شدن به انسانی کامل... شاید دزدیدن و استفاده از وسایل شخصی این زن کم کم او را شبیه یک رقصنده ی کامل کند... پس چرا هربار که با سوهان دزدی ناخنهایش را سوهان می کشد ناخنهایش خونی می شود؟ ... چرا آن زن دست به خود کشی می زند و اعتراف می کند که هیچ وقت کامل نبوده ؟

قوی سیاه

شاید آن زن مسیر اشتباهی را رفته بود؟ شاید آن زن کاملا یک قوی سیاه شده بود ... این تکامل نیست.

مربی نیینا به او می گوید که در او فقط شخصیت قوی سفید را می بیند ... او باید بتواند قوی سیاه باشد ... او باید کامل باشد .. اما به گفته ی مربی تنها مانعی که بر سر راه است خود نیناست و نینا باید برای کامل شدن از خودش رها شود.


اما این خودی که باید از آن رها شد چیست؟


شاید به دنبال یافتن پاسخ همین پرسش است که  در تمام مدت تماشای این فیلم با بازیگر زن آن همذات پنداری داریم و مدام به اعمال خود می اندیشیم. چون خودمان هر روز درگیر این مساله هستیم.هر روز با خودمان جنگ می کنیم . با قوی سیاه و با قوی سفید می جنگیم ..قوی سیاه وجود نینا کم کم از داخل وجودش سر بر می آورد. هر روز شدت خارش ها بیشتر می شود. او کم کم به جنگ با زندگی قبلی اش می پردازد. به حرفهای مادرش گوش نمی دهد. اتاق خصوصی اش را پس می گیرد. عروسک هایش را دور می ریزد. دستگاه پخش موسیقی را میشکند و برای انجام کارهای سیاه ترش که به غلط فکر می کند موجب تکاملش خواهد شد فرافکنی می کند و این فرافکنی در شخصیت لی لی است که حلول می کند. اما هر بار ظاهر شدن چهره ی خودش در مقابل چشمانش یاد آور می شود که این خود اوست که مشغول انجام این کارهاست.


سر انجام زمان اجرا فرا می رسد ...


 نینا در ابتدا در لباس قوی سفید ظاهر می شود . همان شخصیت دختر بچه ی ساده ای که درگیر پلیدهای این دنیا نشده است. این شخصیت ضعیف است و خیلی راحت سقوط میکند ...


 سپس نوبت نقش قوی سیاه فرا می رسد ... و نینا بازهم لی لی را در لباس سیاه می بیند که خطاب به او میگوید: اینبار نوبت من است . نینا جیغ می کشد و به جنگ می پردازد چرا که نمی خواهد سیاهی بر او حاکم باشد. او لی لی سیاه را می کشد.


ناتالی پورتمن


....


ناتالی پورتمن


بله! شخصیت سیاه می میرد و این خود نیناست که  به ایفای نقش سیاه می پردازد! شخصیت معصوم پورتمن به طرز ماهرانه ای  تغییر ماهیت می یابد... تاثیر گذارترین سکانس فیلم لحظه ای است که نینا خورده شیشه ها را از بدن خودش بیرون می کشد...


قوی سیاه


بله نینا توانست نقش سیاه را هم بازی کند که لازمه ی آن از بین بردن شخصیت سفید بود که مدام مقاومت می کرد.. در حقیقت در آن سکانس نینا پی می برد که خودش را کشته ... یعنی هر دو شخصیت سیاه و سفید و این تکامل است! .. در پرده ی بعد نینا بهترین رقص باله را ارایه می کند. پرش او از ارتفاع حالتی است که در فن بازیگری نام آن را "رها شدن" گذاشته اند و به راستی که نینا از خود رها شد.


 زمانی انسان تکامل می یابد که زندگی کند فارغ از تعصبات سفت و سختی که همه چیز را بر او حرام می داند و مدام برایش عذاب وجدان در پی دارد و عموما حاصل افکاری است که توسط خانواده در ذهنش جای گرفته و شخصیت یک قوی سفید را برایش به ارمغان آورده است. علاوه براین باید آنقدر منعطف باشد که بتواند ایفای نقش کند در میان جامعه ای که پر از نیرنگ و ریا و پلیدی هاست و او را به شخصیت یک قوی سیاه تبدیل می کند.


ناتالی پورتمن


 انسان کامل انسانی است که اجازه ندهد این دو شخصیت که هر کدام ساخته ی دست دیگران می باشد بر وجودش حاکم شود.


انسان کامل انسانی است که به بالای سکو برود ... یک نگاه به سفیدی و یک نگاه به سیاهی بیاندازد.... و ... خود را رها کند.... و این یعنی تکامل!

]]>
به کمال رسیدن قوی سیاه 2010-12-23T09:25:57+01:00 2010-12-23T09:25:57+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/105 مسعود زمانی این نوشته درست پس از پایان دیدن فیلم نوشته شده و هرچه در ادامه خواهید خواند بدون ویرایش بوده... امیدوارم هرآنچه که از دل برآمده بر دل شما عزیزان هم بنشیند...سلامبه جرات میتونم بگم که تابحال هیچ بازیگر زنی رو چنین قدرتمند جلوی دوربین ندیده بودم و نخواهم دید. "ناتالی پورتمن - Natalie Portman" برای فیلم "قوی سیاه - Black Swan" چنان بازی از خود به نمایش گذارده که از یک سو مطمئناً جوایز گلدن گلاب و اسکار را برای خود قطعی کرده  ( تا امروز {2 دی} تقریباً هرجا برای این فیلم کا این نوشته درست پس از پایان دیدن فیلم نوشته شده و هرچه در ادامه خواهید خواند بدون ویرایش بوده... امیدوارم هرآنچه که از دل برآمده بر دل شما عزیزان هم بنشیند...

سلام

به جرات میتونم بگم که تابحال هیچ بازیگر زنی رو چنین قدرتمند جلوی دوربین ندیده بودم و نخواهم دید. "ناتالی پورتمن - Natalie Portman" برای فیلم "قوی سیاه - Black Swan" چنان بازی از خود به نمایش گذارده که از یک سو مطمئناً جوایز گلدن گلاب و اسکار را برای خود قطعی کرده  (
تا امروز {2 دی} تقریباً هرجا برای این فیلم کاندید بهترین بازیگر زن شده است، براحتی جوایز را فتح نموده) و از طرف دیگر بازیگری را (به زعم من) وارد فضای جدید نموده که پیش از این تنها بزرگانی از تئاتر، اندکی از آن را در صحنه نمایش داده بودند. هرکس که بدنبال بازیگری و شناخت رموز هنرمندان تئاتر و سینما هست باید فریم به فریم این شاهکار مطلق را ببیند. 20 دقیقه پایانی فیلم باشکوه ترین و با کمال ترین سکانسی بود که تابحال در یک فیلم دیده بودم. واقعاً زبان و نوشته در بیان هنر (به معنای مطلق آن) بکار رفته در تمام وجوه این فیلم ناتوان است.

ناتالی پورتمن

سال 2010 را تا مدتها به عنوان یکی از بهترین سالهای سینمایی تاریخ خواهند شناخت. ساخته شدن هرکدام از دو فیلم فوق العاده "اینسپشن" و "قوی سیاه" برای یک دهه از سینما کافی بود که بواقع در تمام زمینه ها سینما را یک گام بزرگ به جلو برده اند. در ادامه دلایل خودم برای این مهم رو ذکر خواهم کرد.

پوستر فیلم Inception

"دارن آرونوفسکی - Darren Aronofsky" نشان داده که یکی از توانمندترین و صاحب سبک ترین فیلمسازان کنونی جهان بوده و بحق شایسته عنوان فیلمساز مولف است. ساختار شکنی و بداعت در خیلی از آثار سینمایی کنونی جهان به چشم میخورند، که عمده آنها گُم و فاقد بنیان فلسفی و عقلانی مناسب است. آرونوفسکی با هر فیلم خود نشان داده که نه در پی ساختار شکنی صرف (چه تکنیکی و چه روایی) و بلکه بدنبال هویت بخشیدن به مفاهیمی است که مطرح میکند. اولین فیلمی که (با تشکر از دوست وفادار و همیشگی ام مصطفی) از وی دیدم "پی - Pi" بود که از همان سکانس نخستین این نکته را گوشزد میکرد که با دید متفاوتی نسبت به انسان و قوانین حاکم بر دنیای اطرافش مواجه هستیم.

دارن آرونوفسکی

به زعم من، آرونوفسکی در هر یک از فیلم های خود، یک لایه از روح بشر را واشکافی و تحلیل میکند:

 "پی" روایت سرگشتگی بشر امروز، در جستجوی خدا و مقصد میان انبوهی از تعارضات خودساخته مابین علم و دین
پوستر فیلم پی

"مرثیه ای بر یک رویا - Requiem for a Dream" روایت انسان هایی که خسته از بی معنایی زندگی، توهم را به جای دنیای واقعی انتخاب کرده اند...

پوستر فیلم مرثیه ای بر یک رویا

"سرچشمه - The Fountain" (فیلمی که در تعجبم چرا خوب دیده نشده و نمیشود) با بیانی تمثیلی و بسیار مدرن روایت دغدغه بشر برای رسیدن به عمر جاودان (گذر از مرگ) و سفر "گیلگمش"-وار قهرمانانش برای یافتن درخت زندگی را به تصویر میکشد...
پوستر فیلم سرچشمه

"کشتی گیر - Wrestler" انسانی را نشان میدهد که خسته از ناکامی ها، بدنبال احیای "من" خود است...
پوستر فیلم کشتی گیر

... و در نهایت "قوی سیاه" نیز گذشتن از "من" و رسیدن به کمال را خط اصلی داستان خود قرار داده است...
پوستر فیلم قوی سیاه

بنظر من نباید این ریتم و توالی رو تصادفی دانست، آرونوفسکی فیلمنامه های بظاهر بی ربط به یکدیگر را، همچون قطعات پازلی بزرگ از دغدغه های بشر امروزی درآورده که با درکنار قرار دادن آنها بتدریج تصویر کاملی از آنچه که بشر امروز (و حتی گذشته) در وجوه مختلف جستجو میکند، به تماشاگر عرضه میکند. در واقع با کمی دقت هریک از این فیلمها حفره ها و فضاهایی خالی "هستی شناختی" انسان را نمایش میدهند.

هر فیلم آرونوفسکی گامی به جلو بوده (حتی کشتی گیر) و در هریک از آنها از تکنیکی و فن روایی استفاده شده، که تا پیش از آن مهجور بوده و یا به این قدرت به کار گرفته نشده... در نماهای سریع و کات های هوشمندانه در فیلم "مرثیه ای بر یک رویا" تا یکی از بهترین استفاده ها از قدرت CG
در فیلم "سرچشمه" و یا فیلمبرداری اعجاب آور در فیلم "قوی سیاه" همگی عناصری هستند که بواقع در فیلم های آرونوفسکی به کمال رسیده اند.

در مورد فیلمبرداری "قوی سیاه" مطمئناً تا سالها  خواهیم خواند و خواهیم نوشت، دوربین در موقعیت های مختلف گاهی همچون شاهدی بی تفاوت و گاه چونان فرشته نگهبان و گاه همچون شیطانی درنده خو و پلید، بدنبال کاراکتر اصلی (پورتمن) حرکت میکند و من واقعاً هرچی فکر میکنم نمیدونم بعضی از نماها چگونه گرفته شده اند!... وقتی مشخصاً از استدی کم
و یا دوربین روی شانه استفاده شده و فیلمبردار با سرعت بدور کاراکتر در حال رقص باله میچرخد و در هیچ یک از آینه های سالن انعکاسی از آن نمیبینیم و اینکار (علیرغم آنکه به کمک کامپیوتر صورت گرفته) اصلاً توی ذوق نمیزند و بشدت واقع انگارانه است و پس از مدتی دیگر ما تبدیل به خود پورتمن میشویم و دیگر او نیست که در صحنه حکمرانی میکند و این خود ماییم که با نوای سحر انگیز موسیقی چایکوفسکی در سالن به پرواز در می اییم...

ناتالی پورتمن در نمایی از قوی سیاه

موسیقی این اثر مانند تمامی 5 فیلم قبلی آرونوفسکی ساخته "کلینت منسل - Clint Mansell" است و به جرات یکی از درخشانترین موسیقی های اقتباسی بوده که تابحال شنیده بودم. موسیقی در تمام فیلم های آرونوفسکی نه به مثابه یک عنصر تکمیلی بلکه کاملاً مانند یکی از کارکترهای داستان خود را به فیلم تحمیل میکند. کمتر کسی است که موسیقی "مرثیه ای بر یک رویا
" را شنیده و آن تم هشدار دهنده در ذهنش نقش نبسته باشد و یا در "سرچشمه" موسیقی ده دقیقه پایانی که در ساندتراک های موزیک فیلم با نام "مرگ راهی بسوی شگفتی است - Death Is a Road to Awe" گذاشته شده است بخوبی و به درستی مرگ و ابهام های زندگی پس از مرگ و سفر روح را به تصویر! میکشد.

نمایی از فیلم سرچشمه

موسیقی این فیلم برگرفته از اثر همیشه ماندگار و جاودانه "چایکوفسکی - Tchaikovsky" به نام "دریاچه قو - Swan Lake" است که در واقع نه موسیقی صرف و بلکه باله ای است رویایی و با موسیقی شورانگیز که اغلب ما آن را به کرات در رادیو و یا کلیپهای مختلف شنیده ایم و البته طرفداران موسیقی کلاسیک همواره به عنوان اثری مرجع به آن مینگرند و جزو لاینفک آرشیو و گلچین های موسیقی به شمار میرود. "کلینت منسل" با مهارتی کم نظیر ضمن حفظ روح اثر از تم و ساختار موسیقی "دریاچه قو
" کمال بهره را برده و بدون بهره بردن از هرگونه ساز الکتریکی و صرفاً با استفاده از سازهای کلاسیک موسیقی را خلق کرده که با وجود شایستگی های بسیار بدلیل اقتباسی بودن نمیتواند در اسکار کاندید شود.

کلینت منسل

در انتهای پست لینک دانلود یکی از بهترین تراک های، موسیقی این فیلم را برای شما عزیزان قرار داده ام...

داستان فیلم بسیار کوتاه است و براحتی میتوان آن را در چند جمله خلاصه کرد (خیالتان جمع؛ لذت دیدنش را خراب نکرده ام):

"ویونا رایدر - Winona Ryder" بالرین اصلی شرکتی نیویورکی است که که مدیر و کارگردان آن "ونسان کسل - Vincent Cassel" تصمیم گرفته تا برای نمایش جدید باله "دریاچه قو" وی را تعویض کند و "ناتالی پورتمن" در نقش "نینا"، را برای ایفای نقش دوگانه "قوی سپید - قوی سیاه" انتخاب میکند... فیلم روایت مشکلات روحی و دغدغه های بی پایان "پورتمن" برای رسیدن به کمال در ایفای نقش دوگانه قو (بخصوص قوی سیاه) بعنوان یک بالرین است...

ونسان کسل و دارن آرونوفسکی در نمایی از قوی سیاه

پورتمن برای تمام فیلم بازها یادآور "ماتیلدا" در فیلم "لئون" است... از همان ابتدا چیزی که "پورتمن" را برجسته و متمایز میکرد نگاه و حالت چشمش بود که گستره ای از معصومیت و ترس و انتقام را تواماً با هم داشت... با تغییر کوچکی در میمیک صورتش میتواند هریک از حالات فوق را به تماشاگر القا کند بی انکه تغییری در حالت چشمانش داده باشد... آرونوفسکی و تیم بازیگردانانش بدرستی و به دقت از این ویژگی پورتمن نهایت بهره را برده اند و توانمندی های فیزیکی وی برای ایفای نقش یک بالرین این مزیت را به کارگردان و تصویربرداران داده که براحتی و بدون نیاز به استفاده از بدل، از صحنه های رقص بهترین نماها و کاملترین ترکیب ها را بسازند.

ناتالی پورتمن در فیلم قوی سیاه

شاید هنوز که هنوز است تکنیک "متداکتینگ" نهایت هنر بازیگری بر روی پرده سینما باشد، ولی من با سواد اندکم نمیدونم نوع بازی که "پورتمن" در این فیلم ارائه داده واقعاً در چه کلاسه و رده بندی قرار میگیرد، واقعیت آن است که در صحنه های پایانی شاهد سبکی از بازیگری هستیم که من هرچقدر فکر میکنم نمیتوانم مثال یا مورد مشابهی برای آن پیدا کنم. بواقع مانند تمامی هنرپیشگان بزرگ "پورتمن" نیز نیازمند داشتن یک راهنما و هدایتگر خوب همچون آرونوفسکی بوده و که توان واقعی وی را بالفعل کند؛ وگرنه حتی در بهترین آثار گذشته اش هم، ده درصد آنچه در این فیلم نشان داده، ندیده ایم.

ناتالی پورتمن در نمایی از قوی سیاه

تضاد شخصیتی "نینا" با "قوی سیاهِ" بدخو و کینه ای از یک سو و تقلای وی برای اجرای باله در کنار ناراحتی های عصبی و بازی روانی "پورتمن" از سوی دیگر، باعث شده که شاهد نمایشی بی نظیر از تلاش انسان (به زعم من دردمند و آشفته) امروزی برای رسیدن به کمال باشیم که در نهایت به شکستن "خود" و از خود بیخود شدن می انجامد.

تمامی پیام فیلم (به زعم من) در دیالوگی از "ونسان کسل" نهفته است که خطاب به "نینا" میگوید:

Perfection is not just about control… It Also about letting go
به کمال رسیدن تنها داشتن کنترل نیست... بلکه رها شدن هم است

در واقع در سکانس باله نهایی ما شاهد "ناتالی پورتمن"ی هستیم که کاملاً از خود بیخود گشته و رها بر امواج شورانگیز موسیقی از سوی به سوی دیگر میرود، گویی قویی باشکوه پهنه آسمان و دریاچه را مُسَخّر خود کرده و دنیا فقط همان قو است و قو همان دنیا... و نهایت کمال اوست و او نهایت کمال است...

نمایی از فیلم قوی سیاه


دانلود موسیقی متن فیلم قوی سیاه

کمال - Perfection
دانلود



با تشکر

مسعود زمانی - 2 دی 1389


پینوشت: این فیلم را از دست ندهید... ولی یکی دو تا صحنه! دارد که بهتر است موقع دیدن، یکم حواستون جمع باشه...
]]>
شهر من... غریبه با من 2010-12-16T12:42:33+01:00 2010-12-16T12:42:33+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/104 مسعود زمانی سلاموقتی تیزرهای فیلم "شهر - The Town" دیدم با خودم فکر کردم که یک فیلم نسبتاً معمولی دیگه در ژانر پلیسی که داستان قابل پیش بینی دارد ولی وقتی فهمیدم که "بن افلک - Ben Affleck" اون رو کارگردانی کرده مصمم شدم هرطور شده تهیه کنم و ببینمش... "بن افلک" هرچند که در زمینه بازیگری بغیر از یکی دو فیلم معمولی چیزی در چنته ندارد، در مقوله کارگردانی و نویسندگی بسیار توانمند و متبحر نشان داده است.نوشتن فیلمنامه "ویل هانتینگ خوب - Good Will Hunting" و همچنین نویسندگی و کارگردانی درام پلیسی و خوش ساخت سلام

وقتی تیزرهای فیلم "شهر - The Town" دیدم با خودم فکر کردم که یک فیلم نسبتاً معمولی دیگه در ژانر پلیسی که داستان قابل پیش بینی دارد ولی وقتی فهمیدم که "بن افلک - Ben Affleck" اون رو کارگردانی کرده مصمم شدم هرطور شده تهیه کنم و ببینمش... "بن افلک" هرچند که در زمینه بازیگری بغیر از یکی دو فیلم معمولی چیزی در چنته ندارد، در مقوله کارگردانی و نویسندگی بسیار توانمند و متبحر نشان داده است.

پوستر فیلم شهر

نوشتن فیلمنامه "ویل هانتینگ خوب - Good Will Hunting" و همچنین نویسندگی و کارگردانی درام پلیسی و خوش ساخت "Gone Baby, Gone" نشان داده که بهرشکل خودش هم متوجه شده توانمندی اصلی وی در کدام زمینه است. به جرات میتونم بگم بعد از فیلم درخشان "مخمصه - Heat" دیگه هیچ فیلم پلیسی که با قدرت تمام و فارغ از کلیشه های معمول، بتونه داستان خودش و درونیات انسانی سارقان و پلیسان رو روایت بکند، ندیدم.

پوستر فیلم مخمصه

در فیلم مخمصه بهرشکل استادی چون "مایکل مان - Micheal Mann" و بزرگترین نامهای بازیگری جهان "سلطان" و "دنیرو" و البته "کیلمر" حضور داشتند که خب داستان هم فوق العاده بود. اون فیلم در تمام زمینه ها در کمال ایستاده بود و تمرکز خوب کارگردان و قصه روی کاراکترها و بازشناسی درونیات احساسی سارقان، باعث شده بود که همه براحتی بتونند مولفه های اصلی رو شناسایی کنند و تماشاگران جدا از پرداخت خوب صحنه های اکشن بتواند روی داستان و کاراکترها هم بخوبی مسلط باشند.

مخمصه

بن افلک با توانمندی فوق العاده اش فیلمی رو خلق کرده که به جرات بهترین فیلم پلیسی (زیرژانر سرقت) در طول 10 سال اخیر است. همه چیز در کمال خود است. داستان بسیار جذاب که تقریباً هیچ نکته ای درون آن بی پاسخ و یا مبهم نیست. بازیگران توانمند که در یک کلام عالی ظاهر شده اند. چه خود بن افلک در نقش "داگلاس مک ری" و چه حضور پرقدرت "جرمی رنر - Jeremy Renner" از یک طرف، و بازی حسی و راحت "ربکا هال - Rebecca Hall" باعث شده که شیمی روابط (تکیه کلام بیژن اشتری در دنیای تصویر!) خوبی بین بازیگران بخوبی شکل بگیرد.

بن افلک و ربکا هال در نمایی از فیلم شهر

من خودم این فیلم رو به سختی در ژانر پلیسی قرار میدم، بخش اعظم فیلم بیانگر ارتباطات انسانی و خواسته های متفاوت انسان های مشابه و تعهدات بی پایه برای حمایت از یکدیگر است. روابط آلوده و کارهایی که هرگز نمیتونی خودت رو از اون خلاص کنی، عشق بدون اخطار و عقده های یتیمی و بی پناهی همه و همه بقدری روان و بی شیله پیله در این فیلم روایت میشوند که حتی برای من ایرانی اینور دنیا هم براحتی قابل قبول است. هرچند که از الگوریتم روابط خلافکاران منطقه چارلستون در بوستون چیزی نمیدونم ولی همونجوری که "دونیرو" در فیلم "یک قصه برانکسی - A Bronx Tale" توانسته بود قوانین جاری منطقه برانکس را به تماشاگر تفهیم کنه، در اینجا هم پس نیم ساعت اول میدونید در چارلستون در برابر چگونه ساختاری قرار دارید و این خیلی قابل تحسینه.

ربکا هال در نمایی از فیلم شهر

صحنه های اکشن بدون استفاده از جلوه های کامپیوتری و خیلی  طبیعی هستند و بهیچ وجه به شعور مخاطب توهین نمیکنند. سالها پیش در فیلم "ارتباط فرانسوی - The French Connection" سکانس ماشین-بازی ساخته شد که هنوز مرجع تمام فیلمسازها و فیلم بازها میباشد. سکانسی بدون موسیقی که فیلمبرداری فوق العاده و کات های بی نظیر در کنار استفاده هوشمندانه از صدای ترمز حس تعلیقی را بوجود آورده اند که تاکنون کمتر نظیر آن مشاهده شده است. {پینوشت 1}

پوستر فیلم شهر

در معدود صحنه های ماشین بازی فیلم "شهر" هم اصول استاندارد فیلم "ارتباط فرانسوی" رعایت شده که باعث میشود به بهترین شکل ممکن و بشدت واقع انگارانه این صحنه ها را به نمایش بگذارند. حقیقتاً فیلمبرداری و تدوین این فیلم جای تحسین بسیاری دارد. نکته دیگر کنترل خیلی خوب کارگردان روی صحنه های اکشن و بخصوص سرقت فیلم است. بن افلک با این فیلم نشان داده است که تعلیق و موتیف های هیجان سینما را بخوبی میشناسد. در یک کلام با اینکه صحنه های عظیم و کیسه های خون متعدد! و انفجارهای مهیبی نمیبیند، ولی مطمئن هستید گروه سارقان در نهایت حرفه ای گری و با زمان بندی های خوب یک کار اصولی و حرفه ای را صورت میدهند و این چیزی است که در فیلم های پلیسی اخیر کمتر میبینیم. فیلم های اخیر بجز "نفوذی - Inside Man" بواقع همگی برپایه اصولی صحنه های اکشن خود را ساخته اند که باورپذیری اش برای مخاطب بسیار مشکل است و درست از همان صحنه های اکشن بین تماشاگر و فیلم یک دیوار بزرگ کشیده و مابقی داستان را باورناپذیر! میکنند.

جرمی رنر در نمایی از فیلم شهر

در این فیلم بدون افراط و خیلی کنترل شده از المان های معمول ژانر سرقت استفاده شده: ماسک، اسلحه، انفجار و فرار... در مورد ماسک ها باید بگم که فوق العاده و عجیب جالب از کار درآمده اند؛ بطوریکه محوریت پوستر و همچنین تیزر فیلم برمبنای همین ماسک ها بوده و نشان از یک تیم روانشناس و خبره در طراحی آن دارد.

پوستر فیلم شهر

من متوجه شدم که بن افلک تمایل زیادی دارد که فاصله شب تا صبح را بصورت یک نمای سریع از فید شدن شب و طلوع خورشید نشان دهد. چه در این فیلم و چه در فیلم قبلی استفاده از همین تمهید بسیار ساده باعث میشه که بیننده خودش رو حتی چند لحظه کوتاه هم خارج از داستان ندونه و نبینه، یعنی بنظر من (که کارشناس نیستم و خب شاید اشتباه هم بکنم) بنوعی نشان دهنده پیوستگی داستان بوده و به بیننده فرصت نمیدهد که خارج از فضای فیلم به چیز دیگری بیندیشد.

بن افلک در نمایی از فیلم شهر

مطمئن باشید 2 ساعت زمانی که صرف دیدن این فیلم میکنید بسیار ارزشمند بوده و بعد از دیدن آن بهیچ وجه دست خالی نخواهید بود. خشونت و صحنه های ... بسیار کمی دارد و دیالوگ-محور بودن آن باعث میشود که اگر هم علاقه مند باشید کلی ترکیب و اصطلاحات جدید یاد بگیرید. حالا که بحث دیالوگ شد هم بنظر من مونولوگ فوق العاده تاثیر گذار بن افلک در صحنه ای که میخواهد ماجرای مادرش را برای دختر توضیح دهد بی نهایت حرفه ای بوده و میتوان آن را به عنوان یکی از بهترین صحنه های بازیگری کل دوران برای بن افلک دانست و مطمئنم که اگر بن فالک روندی را که تاکنون در این دو فیلم در پیش گرفته ادامه دهد، در اینده شاهد کارگردانی بزرگ که روابط یسن انسان ها را بخوبی درک کرده و به نمایش میگذارد خواهیم بود. شاید چیزی شبیه کلینت ایستوود کبیر...

جرمی رنر در نمایی از فیلم شهر

"جرمی رنر" که سال گذشته اسکار بهترین بازیگر مرد را برای فیلم "The Hurt Locker" دریافت کرده است، برای این فیلم نامزد بازیگر نقش مکمل برای گلدن گلاب هم شده است و من علیرغم رقبای قدرتمندی که در این بخش دارد، شانس بسیار بالایی برای وی قائل هستم. جرمی بقدری خوب و راحت بازی میکند که پس از 20 دقیقه اول فراموش میکنیم که وی بازیگر است و براحتی کارکتر سارقی عصبی و بیرحم را برای بیننده به نمایش میگذارد که گویی خودش سالها حرفه اش دزدی بوده.

شاد باشید

پینوشت 1: بهترین سکانس های ماشین-بازی به انتخاب من: ارتباط فرانسوی - رونین - Déjà Vu - ماتریکس 2 - حرفه ایتالیایی - هر سه قسمت بورن


مسعود زمانی
24 آذر 1389

]]>
... مرا بپذیر 2010-12-15T06:41:05+01:00 2010-12-15T06:41:05+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/103 مسعود زمانی حدود دو سه سال پیش و در دوران خدمت خیلی تصادفی لینکی دیدم که ترسناکترین فیلم های تاریخ رو لیست کرده بود (الان هرچی گشتم نتونستم لینک اصلی رو پیدا کنم). تا اونجا که یادمه فیلم های معروفی مثل "تلالو - Shining" و یا "جن گیر - Exorcist" و یا "سکوت بره ها - The Silence of The Lambs" توی اون بود که قابل پیش بینی بودند. زیرا فیلمهای ترسناک واجد ارزش های سینمایی، بواقع خیلی کم بوده و هستند و در خوشبینانه ترین حالت بیشتر از ده عنوان نمیتوان برای آن لیست کرد.از این دست لیست ها زیاد بوده و خواه حدود دو سه سال پیش و در دوران خدمت خیلی تصادفی لینکی دیدم که ترسناکترین فیلم های تاریخ رو لیست کرده بود (الان هرچی گشتم نتونستم لینک اصلی رو پیدا کنم). تا اونجا که یادمه فیلم های معروفی مثل "تلالو - Shining" و یا "جن گیر - Exorcist" و یا "سکوت بره ها - The Silence of The Lambs" توی اون بود که قابل پیش بینی بودند. زیرا فیلمهای ترسناک واجد ارزش های سینمایی، بواقع خیلی کم بوده و هستند و در خوشبینانه ترین حالت بیشتر از ده عنوان نمیتوان برای آن لیست کرد.

پوستر فیلم تلالو

از این دست لیست ها زیاد بوده و خواهد بود، ولی نکته ای که در این لیست بود وجود دو اثر بود که تا قبل از اون هیچی اسمی ازشون نشنیده بودم، اولین اون ها  انیمیشن "جین پابرهنه - Hadashi No Gen - Barefoot Gen" بود که برای من خیلی عجیب بود که با وجود انیمه باز بودن اسمی ازش نشنیده بودم. نقدهای مثبت و تعاریف سایتهایی مثل متاکریتیک باعث شد که به زحمت دانلودش کنم و ببینمش که البته جدا از فضاسازی ها و خشونت بسیار زیاد، بخصوص برای سال 1983 که هنوز خشونت بدین شکل در انیمیشن وارد نشده بود، چیز خاصی توی اون ندیدم که جذبم کنه ولی خب بهر شکل داستان متفاوت و روایت غریبی از جنگ و تراژدی های انسانی درون اون داشت.

پوستر انیمیشن جین پابرهنه

فیلم دیگه ای که توی لیست بود و هیچی ازش نمیدونستم فیلم سوئدی "بگذار آدم درست وارد شود - Let the Right One In - Låt den rätte komma in" محصول سال 2008 و به کارگردانی "توماس آلفردسون" بود. من حقیقتاً از هرچی فیلم در زیر ژانر "خون آشامی" هست حالم بهم میخورد و میخوره و واقعاً نمیفهمم اینهمه اصرار به ساختن فیلم هایی از این دست چی بوده و چی هست. هرچند که بعضاً آثار متفاوت و خوبی مثل "دراکولای برام استوکر - Dracula" هم ساخته شده اند ولی در کل ایده های موهوم و داستان های پر از ایراد و نقیض داستان های خون آشامی باعث شده که هیچوقت اونها رو بعنوان یه مقوله جدی درون سینما در نظر نگیرم و حتی برای صرف لذت بردن و وقت گذرانی هم انتخاب اولم نباشند.

پوستر فیلم بگذار آدم درست وارد شود

ولی فیلم "بگذار آدم درست وارد شود" با داشتن نگرشی نه صرفاً هیجانی و نه ترسناک  و نه بر پایه ایده ها و اصول نخ نما شده فیلم های اینچنینی ساخته شده و همچنین با خلق فضایی دراماتیک  توانسته تم و ایده وجود خون آشام ها و مسائل حاشیه ای اون ها رو بخوبی نشون بده... عدم استفاده افراطی از جلوه های ویژه و دیالوگ-محور بودن فیلم بخوبی تونسته این اثر رو در میان رقیبان خودش به یک فرم متعالی و قابل قبول در سینما برسونه. محوریت اصلی فیلم نه با خون و خونریزی بلکه با محبت و عشق است (نه از نوع شعاری و کلیشه ای) و تاکیدی است بر تنهایی آدمیان در دنیای پرآشوب ولی به ظاهر آرام امروز...  ارزش های سینمایی و داستان پرقوت  این فیلم باعث شده که فیلم "مرا راه بده - Let Me In" با کارگردانی "مت ریوز" همین دو ماه پیش روی پرده برود، که اقتباسی است هالیوودی از این داستان و فیلم موفق. فیلم هالیوودی هم توانسته رضایت نسبی منتقدان و تماشاگران را کسب کند و رویهم رفته بنظر می آید فیلم آبرومندانه ای باشد.

پوستر فیم مرا راه بده

فیلم جدید را ندیده ام و برنامه ای هم برای دیدنش ندارم (دلایلش را در بالا توضیح داده ام) ولی دلیل اصلی نوشتن این پست پیشنهاد گوش دادن به یکی از تراک های شگفت انگیز و شنیدنی موسیقی در فیلم اورژینال سوئدی است که من هرجوری میام بهترین آهنگ های  (موسیقی های متن) دهه اول قرن بیست و یکم رو برای خودم گلچین کنم این آهنگ خودشو به اون لیست تحمیل میکنه (چه در لیست موزیک های متن و چه در موسیقی های معمولی). موسیقی متن فیلم سوئدی رو "یوهان سودرکویست - Johan Söderqvist"  ساخته که آهنگسازی گمنام (حداقل برای من) ولی در عین حال توانمند و پراحساس است.

یوهان سودرکویست

به جرات بخش اعظم فضاسازی های موفق فیلم مدیون موسیقی احساسی و پر رمز و راز یوهان است. تلفیق توام نوای گیتار با ارکستر زهی در طول فیلم باعث میشود که کاراکترها بخوبی در ذهن مخاطب نقش پیدا کنند. گیتار به مثابه ی کاراکتر دخترک خون آشام همچون غریبه و تازه واردی میان جمع کثیر دیگر آدمیان (ارکستر زهی)، با نوای غم انگیز و تک گوی هایی بریده بریده خود بدنبال پیدا کردن همدل و همنوایی است که در نهایت و در اوج گرفتن مهر و ایجاد عشق  فیمابین  دخترک و پسر بچه، این دو نوا به یکدیگر پیوسته و دیگر نه بصورت جدا جدا و بلکه یکنوا و یکدل موسیقی را به پیش میبرند.

نمایی از فیلم بگذار آدم درست وارد شود

بخوبی یادمه که درست بعد از تموم شدن فیلم اینترنت رو برای پیدا کردن ساندتراک این فیلم زیرو رو کردم و اتفاقاً خیلی راحت پیدایش کردم و از اون موقع به بعد عضو ثابت گلچین هایم است. خیلی دوست داشتم که این موسیقی رو با خوانندگان سهیم بشم که نوشته ای در ماهنامه دنیای تصویر پیرامون ورژن هالیوودی فیلم تلنگر نهایی رو زد.

نمایی از فیلم بگذار آدم درست وارد شود

بدلیل اینکه تراک نهایی خیلی طولانی بود و مقدمه آن فضای متفاوتی با بخش اصلی موسیقی داشت و برای کم کردن حجم و تسهیل دانلود، بخش دوم آن را جدا کرده و برای دانلود انتخاب کرده ام که امیدوارم خوشتان بیاید.


پوستر فیلم بگذار آدم درست وارد شود

بگذار آدم درست وارد شود - Let the Right One In
(حجم 3.1 مگابایت)

دانلود (لینک 1)

دانلود (لینک 2)



مسعود زمانی
24 آذر 89
]]>
افسانه محافظان و شکوه بی نظیر پرواز 2010-12-07T06:15:13+01:00 2010-12-07T06:15:13+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/102 مسعود زمانی سلامحدود 8 سال پیش خانم "کاترین لاسکی - Kathryn Lasky" که پیش از آن هم نویسنده ای سرشناس میان کودکان و نوجوانان آمریکا محسوب میشد، دست به نوشتن کتابی زد تحت عنوان "محافظان گاهول - Guardians of Ga'Hoole" که بشدت میان نوجوانان و حتی بزرگسالان به محبوبیت رسید و عناوین و جوایز بیشماری را کسب کرد. که از جمله آن میتوان به پرفروشترین کتاب کودک سال 2006 اشاره کرد. داستان جذاب و در عین حال بدیع  وی باعث شد، کتابی که در ابتدا قرار بود در سه یا چهار جلد به پایان برسد، سلام

حدود 8 سال پیش خانم "کاترین لاسکی - Kathryn Lasky" که پیش از آن هم نویسنده ای سرشناس میان کودکان و نوجوانان آمریکا محسوب میشد، دست به نوشتن کتابی زد تحت عنوان "محافظان گاهول - Guardians of Ga'Hoole" که بشدت میان نوجوانان و حتی بزرگسالان به محبوبیت رسید و عناوین و جوایز بیشماری را کسب کرد. که از جمله آن میتوان به پرفروشترین کتاب کودک سال 2006 اشاره کرد. داستان جذاب و در عین حال بدیع  وی باعث شد، کتابی که در ابتدا قرار بود در سه یا چهار جلد به پایان برسد، به صورت یک مجموعه 15 جلدی درآید که آخرین آن در سال 2008 منتشر شده است.

کاور کتاب محافظان گاهول

داستان "محافظان گاهول" ماجراهای جغد نوجوانی به نام "سورن - Soren" را بازگو میکند که به ناگاه دنیای افسانه ای و داستان های حماسی را که شبها بصورت قصه میشنیده، در مقابل چشم خود مجسم دیده و به تدریج قهرمان حماسه ای میشود که روند حوادث را کاملاً تغییر داده و در تقابل همیشگی خیر و شر خود را به مثابه برگ برنده ای در حساس ترین و کلیدی ترین لحظات نشان میدهد. در بستر این داستان اصلی، مفاهیمی چون نبرد خیر و شر، نژاد پرستی، اصالت، دوستی، خیانت، تعهد و در نهایت شجاعت در بستر داستانهای جانبی مطرح میشود. جالب اینکه کمی بیرحمی  (غیر متعارف در ادبیات کودک) موجود در داستان باعث شده جنبه های واقع گرایانه ای به آن داده شود و اغلب منتقدین، این نکته را بعنوان یک نقطه قوت برای همه گیر شدن آن عنوان کنند.

افسانه محافظان

محبوبیت این کتاب باعث شد که در سال 2010 انیمشینی براساس سه جلد اول این کتاب ساخته و به نمایش دربیاید. این انیمیشن به عنوان "افسانه محافظان : جغدهای گاهول - Legend of the Guardians: The Owls of Ga'Hoole" در تابستان به روی پرده رفت و به لطف محبوبیت کتاب، فروش نسبتاً مناسبی هم داشته است. هرچند که فروش 57 میلیون دلاری (در آمریکا) نتوانسته بودجه 80 میلیون دلاری! را تامین نماید ولی بهرشکل مطمئناً با فروش نسخه های دی وی دی و بلو-ری این انیمیشن بخش بزرگی از این ضرر جبران خواهد شد. من اطمینان دارم تمام کسانی که این فیلم را در سینما دیده اند برای نسخه بلو-ری آن سرو دست خواهند شکست که علت آن را در ادامه عرض خواهم کرد.

پوستر فیلم افسانه محافظان

کارگردان این انمیشین یکی از صدها هزار شخصیت منفور نزد ما ایرانیان است و کسی نیست جز "زاک اسنایدر - Zack Snyder" که در کارهای قبلی خود بویژه فیلم 300 قدرت و تبحر خود در بکارگیری فناوری در انیمیشن و همچنین استفاده موثر و بجا از صحنه های آهسته که با دوربین های سرعت بالا گرفته میشوند، نشان داده است. فیلم 300 علیرغم تمام نکته های مشمئز کننده ای که برای ما ایرانیان داشت، از لحاظ تکنیکی و فیلم برداری فوق العاده بود و این نکته ای نیست که بشود آن را کتمان کرد. در عین حال اسنایدر نشان داد که با کادر و زاویه دوربین، دیگر بصورت یک عنصر حاشیه ای برخورد نمیکند. زوایای عجیب و غریب و در عین حال جسورانه دوربین وی، بیننده را نه فقط در قالب یه مشاهده گر، بلکه بعنوان یک همراه و حتی هنرپیشه در فیلم با خود همراه میکرد.

سورن در نمایی از افسانه محافظان

ولی اسنایدر برای انیمیشن "افسانه محافظان..." علاوه بر موارد فوق، به کمک تکنولوژی CG چیزی به فیلم خود اضافه کرده که بشکل محسور کننده ای فوق العاده از کار درآمده:

جزئیات

هرشئی و هر موجود و هر کاراکتر بقدری دارای جزئیات هست که باورش تقریباً غیر ممکن است و اینجا است که متوجه میشویم آن 80 ملیون دلار صرف چه مواردی شده است. همانطور که عرض کردم لذت دیدن نسخه بلو-ری این انیمیشن چیزی نیست که انیمیشن بازها بخواهند از دست بدهند... قطرات باران، جرقه های آتش و ... همه در طبیعی ترین فرمی که تکنولوژی امروز اجازه میدهد طراحی شده اند. پرهای جغدها و چشمهایشان، تقریباً با پر و چشم یک جغد زنده هیچ فرقی ندارد و همه اینها چیزهایی است که تا نبینید متوجه هنر و ظرافت موجود در آن نخواهید شد.

افسانه محافظان

نور دیگر مقولی حیرت آور در این انیمیشن است، بینهایت زیبا و در عین حال طبیعی... استفاده از انعکاس های محیطی، باعث شده که چه زیر نور ماه، و چه خورشید و چه در حریم آتش، بهترین افکت ها و زیباترین تصاویر خلق شوند و کمتر انیمیشنی تاکنون توانسته به این مهم دست پیدا کند، من خودم بعد از کارتون "Finding Nemo" دیگه کمتر اثری رو دیدم که نور و رنگ توی اون تونسته باشه به صورت یک عنصر کلیدی نقش آفرینی کند.

از طرفی وقتی شما می ایید و یک سری کتاب 3 جلدی (هرچند که هر جلد زیر 300 صفحه باشد) را به یک فیلمنامه واحد تبدیل میکنید، ناخواسته و ناگزیر بخش زیادی از داستان و شخصیت پردازی ها از دست خواهد رفت. و بزرگترین نقطه ضعف این انیمیشن همین نکته است. داستان پر از سوراخ و جاهای خالی است، شخصیت هایی هستند که بظاهر مهم جلوه میکنند ولی تنها دو یا سه دیالوگ از آنها میشنویم و یا کاراکترهای بدون هیچ دلیل موجهی به ناگاه پلید و خیانتکار و یا مهربان و جانفشان میشوند. در داستان اورژینال خب برای هرکدام از شخصیت ها مقدمه و بدنه و موخره ای وجود دارد که در نهایت مجموعه رفتارها و کنش آن کاراکتر رو باورپذیر میکنه که در انیمیشن چنین نکته ای بهیچ وجه به چشم نمیخورد.

افسانه محافظان

بعنوان مثال کاراکتر "گیلفی - Gylfie" که تقریباً در تمام داستان از وی بعنوان "هدایتگر - Navigator" اسم برده میشود بجز یک سکانس که اشاره به آشنایی با ستاره ها میکند، فاقد هرگونه عمل و یا رفتاری است که "رهیاب" بودنش را نشان دهد. و یا "خانم پیلیتیور - Mrs. Plithiver" که ماری! است که دایه جوجه جغدها محسوب میشود تا پایان ماجرا مشخص نمیشود چگونه و چرا به بزرگترین دشمنانش اینگونه کمک میکند. از این دست مثال ها بسیار به چشم میخورد و همین نکته هم باعث شده که تا این انیمیشن فروش چشمگیری (نسبت به داستان اسباب بازی 3، از من متنفر شو
و یا چگونه اژدهای خود را تعلیم دهیم) نداشته باشد.

گیلفی در افسانه محافظان

امثال افرادی مثل من که کتابهای فوق رو نخوانده اند، تا آخر ماجرا با انبوهی از سئوال های بی پاسخ مواجه خواهند شد و بقولی مثل آنهایی میشویم که کتابهای هری پاتر را نخوانده اند و بعد مرتباً به داستان فیلم های آن انتقاد میکنند که خب ربطی به نویسنده نگون بخت ندارد و همه اش زیر سر این کمپانی های حریص است که فقط میخواهند یک محصول درآمدزا را روانه بازار کنند و کاری به جفای صورت گرفته در حق داستان اصلی ندارند.

افسانه محافظان

ولی اگر شما هم مثل من عاشق پرواز و سقوط و نماهای سریع دوربین و در کنار آن صحنه های آهسته (با جزئیات فروان هستید) دیدن این انیمیشن کاملاً شما را به شور خواهد اورد. خوشبختانه در این بخش اصلاً خساست نشده و در عین زیبایی، وجوه حماسی و به زعم من عرفانی! پرواز بخوبی به تصویر کشیده شده اند. من قبلاً هم تو این پست هم گفته بودم که پرواز جزو آرزوهای همیشگی ام بوده و خواهد بود. عاشق فیلمهای هواپیمایی هستم، نه بخاطر انفجارها و نمیدونم موشک های هدایت شونده... بلکه فقط منتظر اون لحظه های شیرجه و مانورهای پیچیده هستم که خلبانان با مهارت اجرا میکنند. با بازی Ace Combat حقیقتاً زندگی میکنم... بیشتر مواقع کاری به اهداف ماموریت ندارم و واسه خودم تو آسمون مانور میدم...

اگلانتین در افسانه محافظان

این حس اینقدر شدیده که اگه یادتون باشه یه قسمتی تو فیلم هالک (قسمت اول با بازی اریک بانا) هست که هالک توی کویر شروع به پرش های خیلی بلندی میکنه... من اون سکانس ها رو بالای هزار بار دیدم، چون بهردلیل تو خواب از این پرش ها زیاد میبینم!!!!

نکته نسبتاً خوب دیگر در این انیمیشن موزیک آن است که البته کمی با خط داستان متناقض و بعضاً متفاوت است ولی بهرشکل و با کمی اغماض میشه اون رو قابل قبول ارزیابی کرد. در یکی از سکانس های نفس گیر پروازی! از موسیقی فوق العاده ای استفاده شده که پیش از این نیز در چند اثر دیگر نیز از آن بهره برداری شده بود. موسیقی تحت عنوان "میزبان اسرافیل - Host Of Seraphim" که ساخته گروه فوق العاده "Dead Can Dance" و با صدای متفاوت و آسمانی "لیزا جرارد - Lisa Gerrard" است که در سال 1988 ساخته شده است و تاکنون در آثار متعددی از آن بهره برده شده؛ که بهترین آن این سکانس نفس گیر و بیادماندنی از مستند "برکت - Baraka" است که واقعاً ژانر فیلم مستند رو به کمال خودش رسونده.

پوستر فیلم برکت

باید به این نکته هم اذعان داشت که صداپیشگان این انیمیشن علیرغم گمنام بودن اکثریتشون در ارائه کار خودشون موفق ظاهر شده اند. درخشانترین کار رو در این انیمیشن "هلن میرن - Helan Miren" به انجام رسانیده که در نقش "نایرا - Nyra" ملکه بدذات گروه Pure Ones بشدت تاثیرگذار و حرفه ای عمل کرده.

هلن میرن صداپیشه نایرا

موقعی که داشتم اطلاعات راجع به این انیمیشن جمع میکردم تو بعضی کامنتها و نظرات نکته ای دیدم که شاید ذکر اون خالی از لطف نباشه. تعداد کثیری از جماعت پای نت بشدت عقیده دارند که این انیمیشن تقدیری از انجمن های مخفی همچون اشراقیون و بویژه Boehemian Grove دانستند (تو این لینک میتونید یه سری اطلاعات درباره شون بخونید که خب طبیعتاً صرفاً جهت اطلاع رسانی گذاشتمشون و با خودتونه که چی برداشت میکنید) بویژه اینکه نماد اصلی این فرقه و بت (یا صرفاً مجسمه شون!) یک جغد غول پیکر است. من چون کارشناس نیستم برداشت رو به خودتون واگذار میکنم و به شخصه فقط سعی میکنم از صحنه های پرواز لذت ببرم.

در نهایت کارتون "افسانه محافظان..." اثری است که شاید بیشتر از یکبار نبینیم، ولی مطمئناً همان یکبار علیرغم کمی و کاستی ها تجربه بصری فوق العاده ای خواهد بود.

سورن در نمایی از افسانه محافظان

برای این پست چند موزیک را برای دانلود انتخاب کرده ام که در ادامه خدمت شما ارائه میشوند.

لازم به توضیح است که همانند همیشه، در صورتیکه ترانه ها را به کمک نرم افزار جت آودیو باز کنید میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را نیز مشاهده کنید

1- موسیقی "میزبان اسرافیل - Host Of Seraphim

دانلود

2- ترانه "بسوی آسمان - To The Sky

دانلود

3- موسیقی "عزیمت به خانه - Flight Home"

دانلود


مسعود زمانی - 17 آذر 89
]]>
حتی کله آبی ها هم،... عاشق میشوند 2010-11-27T16:49:31+01:00 2010-11-27T16:49:31+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/101 مسعود زمانی سلامانیمیشن پرسروصدا و به زعم برخی متفاوت، "مگامایند - Megamind" نزدیک یک ماهی است که بر پرده سینماها راه پیدا کرده و فروش نسبتاً مطلوبی داشته و تماشاگران از دیدن آن راضی بوده اند. گو اینکه نظر مساعد منتقدان و طرفداران جدی کمپانی "دریم ورکز - DreamWorks" را نتوانسته جلب کند. من معمولاً وقتی راجع به مطلبی و یا موسیقی یا فیلمی چیزی مینویسم، که قبل از آن در جایی نسبت به آن مطلب کاملتر یا بهتری نوشته نشده باشد. در مورد این کارتون اطلاعات می توانید اطلاعات بسیار خوبی از پست نوشته شده توسط سلام

انیمیشن پرسروصدا و به زعم برخی متفاوت، "مگامایند
- Megamind" نزدیک یک ماهی است که بر پرده سینماها راه پیدا کرده و فروش نسبتاً مطلوبی داشته و تماشاگران از دیدن آن راضی بوده اند. گو اینکه نظر مساعد منتقدان و طرفداران جدی کمپانی "دریم ورکز - DreamWorks" را نتوانسته جلب کند. من معمولاً وقتی راجع به مطلبی و یا موسیقی یا فیلمی چیزی مینویسم، که قبل از آن در جایی نسبت به آن مطلب کاملتر یا بهتری نوشته نشده باشد. در مورد این کارتون اطلاعات می توانید اطلاعات بسیار خوبی از پست نوشته شده توسط دوست خوب و پرتلاش و مسلط، آقای مهبد بذرافشان در سایت "انیمیشن امروز" دریافت کنید که مثل همیشه با ترجمه خوب خودشون حق مطلب رو ادا نمودند و من در ادامه فقط نکاتی کوچکی که بنظرم جالب اومده رو بیان میکنم.

پوستر انیمیشن مگامایند

داستان این انیمیشن خطی و تقریباً قابل پیش بینی است و کاراکترها عمدتاً خطی و بیروح طراحی شده اند. بجز چند سکانس دیدنی و معدود دیالوگ های خنده دار چیز خاصی از دیدن این انیمیشن به شما داده نمیشود. البته بنظر خود من همانند تمامی آثار انیمیشنی هالیوود، در پس پرده پرداخت کودکانه و ساده انگارانه این داستان، پیام های اخلاقی و کدهای اجتماعی زیاد نهفته است که بسیار تحسین برانگیز و قابل تقدیر است.

من سعی میکنم در ادامه، داستان را بصورت خلاصه بیاورم ولی نه تا حدی که لذت دیدن انیمیشن از بین برود.

خطر لوث شدن


مگامایند، با پوستی به رنگ آبی نفتی و کله ای به شکل خربزه، کودکی بود که سوپرمن-وار در هنگامه نابودی سیاره اش توسط پدر و مادرش و به همراهی Side-Kick خود (یک ماهی درون تُنگ!!! - بله شما هم احتمالاً یاد کارتون جوجه کوچولو افتادید) به نام "مینیون - Minion" و به کمک یک کپسول نجات راهی فضا میشود تا مامنی دیگر بیابد.

مگامایند

از طرفی کودک دیگری که از همان ابتدا خوش شانس جلوه میکند نیز از سیاره همسایه، توسط کپسول دیگری به فضا پرتاب میشود. کودک دوم بسیار شیرین و خوشگل بوده و در یک لحظه کوچک و درست در هنگامه رسیدن به زمین در اثر یک تصادف به درون خانه ای قصر مانند می افتد که مشخصاً افراد درون آن ثروت و غنای فرهنگی بالایی دارند. وی بتدریج قدرتهای خود از قبیل پرواز و  چشم لیزری را آشکار میکند و با رفتار خوب خود مورد توجه همگان قرار میگیرد.

مترومن

از سوی دیگر مگامایند با بدشانسی تمام درون یک زندان افتاده و زندانیان وی را بزرگ میکنند و مغز وی را سرشار از اندیشه های تبهکارانه و ضد اجتماعی میکنند. در نهایت همانطور که می توان پیش بینی کرد، مگامایند نقش آدم بده و پسرک دیگر که به وی لقب "مترو من - Metro Man" را داده اند نقش قهرمان همیشگی را ایفا میکنند.
یکی همواره مورد ستایش و دیگری همواره مورد نکوهش... در واقع مگامایند خودش بتدریج قبول میکند که سرنوشتش این است که آدم بده تمام ماجرا ها باشد و از مغز بزرگش در راه تبهکاری و خلاف بهره جوید...

مینیون

در این میان مانند همیشه، گزارشگر جذابی به نام "رکسان ریچی - Roxanne Ritchi" هم وجود دارد که بنابراصل تغییرناپذیر دنیای خوب و بد داستان ها، می بایست همیشه توسط مگامایند ربوده شده و توسط مترومن نجات یابد. تا اینکه خیلی تصادفی و بصورت کاملاً اتفاقی مگامایند باعث نابودی و مرگ مترومن میشود! و پس از مدتی گیجی و سردرگمی (چون هیچ وقت قرار نبوئه و نیست قهرمان ها بمیرند) کنترل شهر را در دست میگیرد.

رکسان

از اینجای داستان به بعد ماجرا عشق ممنوعه مگامایند به رکسان و از طرفی دلتنگی اش برای رقیب همیشگی اش مترومن باعث سلسله ماجراهایی میشود که دیدنش برای یکبار مطمئناً کاملاً بی ضرر خواهد بود. روند استحاله مگامایند هرچند که در برخی موارد تصنعی میباشد ولی در کل مسیر منسجم و منطقی را طی میکند.

بنظر من برجسته ترین نکته این انیمیشن موزیک فوق العاده اون بود که حقیقتاً یک سروگردن از خود انیمیشن بالاتر بوده. "هانس زیمر
- Hans Zimmer" با استادی تمام و بخصوص در معدود صحنه های رمانتیک، فضاهایی را خلق کرده که به جرات میتونم بگم که تا سالها از اون بخوبی یاد میشه. یکی دو سکانس عاشقانه و رمانتیک فیلم به شدت واقعی و دلنشین از کار دراومدند و واقعاً انگار اون سکانس ها ربطی به ماجرای انیمیشن ندارند و خود داستان مستقلی هستند.

رکسان و مگامایند

نکته دیگه بحث پیام اخلاقی انیمیشن است، اینکه ما خود شرایط زندگی خودمان در کودکی و همچنین شرایط اجتماعی محیط اطرافمان را نمیتوانیم انتخاب کنیم، بحثی قدیمی  است. مهم این است که علیرغم بی مهری های اجتماعی و پیش فرض ها و برچسب های عمدتاً منفی که به افراد زده میشوند، آنها درون خود را بنگرند و آنچه را که به گفته عده ای "گوهر درون" است بیابند... من از پیام ها و کدهای اجتماعی ارائه شده در این انیمیشن بسیار لذت بردم و شاید هم پرداخت خوبی که روی این بخش شده باعث شده که راجر ایبرت، 3 ستاره به این انیمیشن بدهد که امتیاز بسیار قابل قبولی است.

از جمله دیگر نکات مثبت این انیمیشن انتخاب موسیقی آن است، بدین شکل برای بخشهای مختلف آن از ترانه های ماندگار و بحث برانگیزی چون "بزرگراهی به جهنم
" اثر گروه AC/DC و یا "قطار دیوانه" اثر آزی آزبرن! و در نهایت "بد" اثر مایکل جکسون (روحش شدیداً شاد) استفاده شده که فکر میکنم اولین بار است در یک انیمیشن در این سطح، از چنین آثاری با چنین مضامین و شعرهایی استفاده میشود، که اتفاقاً بشکل عجیبی خوب از کار درآمده است.

نکته دیگه که حیفم میاد اشاره ای بهش نکنم، ادای احترامی به "مارلون براندو
" می باشد، که در طراحی یکی از شخصیت های انیمیشن مستتر است، بنظر من که خیلی شبیه به وی درآمده است.

بهرشکل در ادامه سه تراک از آلبوم موسیقی متن (دو تراک موسیقی و یک تراک آواز نهایی) این انیمیشن را برای دانلود خدمت شما ارائه میدم و مطمئن باشید بخصوص در مورد دو تراک موسیقی بعد از شنیدنشون باورتون نمیشه که اینها از ساندتراک یک انیمیشن انتخاب شده اند.

مگامایند

ضمناً همانند گذشته، در صورتیکه فایل ترانه را با جت آودیو پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده ان را نیز مشاهد کنید:


1- رکسان - Roxanne
دانلود

2- پس زده شدن زیر باران - Rejection In the Rain
دانلود

3- عاشقت بودن - Lovin' You
(همراه با زیرنویس)
دانلود


شاد و سربلند باشید
مسعود زمانی
7 آذر 89

]]>
ناوگان ماه در دریای پرشور آواز 2010-11-08T15:38:23+01:00 2010-11-08T15:38:23+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/100 مسعود زمانی سلامکریس دی برگ چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، بخشی از تاریخچه موسیقی خارجی تعداد زیادی از هم سن و سالان من و بزرگتر را بخود اختصاص داده است... روانی کلام و موسیقی زیبا و از همه مهمتر "حسی خواندن" (که برای ما شرقیها عجیب دلنشین است) همه و همه باعث شد که شاید نزدیک 15 سال پیش، پس از مایکل جکسون و مدونا، کریس دی برگ انتخاب اصلی همه خارجی بازها بود... البته عده ای عقیده دارند این هواداری به گواه اکثر منتقدان در ایران بیشتر از سایر نقاط جهان است، (من خودم هیچ مس سلام

کریس دی برگ چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، بخشی از تاریخچه موسیقی خارجی تعداد زیادی از هم سن و سالان من و بزرگتر را بخود اختصاص داده است... روانی کلام و موسیقی زیبا و از همه مهمتر "حسی خواندن" (که برای ما شرقیها عجیب دلنشین است) همه و همه باعث شد که شاید نزدیک 15 سال پیش، پس از مایکل جکسون و مدونا، کریس دی برگ انتخاب اصلی همه خارجی بازها بود... البته عده ای عقیده دارند این هواداری به گواه اکثر منتقدان در ایران بیشتر از سایر نقاط جهان است، (من خودم هیچ مستندی برای این حرف ندارم و فقط براساس یکی دو تا مقاله ای که سالها پیش تو مجلات "چلچراغ"! و "مقام" خوندم، اینو نوشتم)... گواینکه به گواه آمار تاکنون بیش از 50 میلیون نسخه از آلبوم های وی در سطح بین المللی بفروش رسیده، که خلاف این امر را ثابت میکند.


عده زیادی برای اسم درکردن و متفاوت بودن، ایرادهای بی اساسی به کریس وارد میکنند. ولی عده ای هم هستند که بهرشکل وی را در بهترین حالت تقلیدی چندین باره از سه آلبوم نخستینش میدانند... من که به شخصه از همه آهنگهایش لذت میبرم و این رو نمیفهمم که اگه یه سبک خوب داشته باشی و ترانه های متفاوت رو توی اون اجرا کنی چه ایرادی میتونه داشته باشه؟ یعنی مثلاً کریس دی برگ باید رپ میخوند تا تنوع داشته باشه!؟؟!؟

بگذریم... فکر میکنم یکی از اولین خواننده های خارجی بود که آلبومش تو ایران مجوز گرفت و با خواننده های ایرانی (واقعاً از این ها بهتر کسی نبود!!!) آواز خوند... ولی خب یکی دو تا حرکت هم بهش منصوب شده که باعث شد این ترانه هم علیه اش خونده بشه...

کریس دی برگ در ایران

من به شخصه کاری به اینکارها ندارم و همیشه یکی دو تا از کارهای کریس تو گلچین هایم وجود داشته، خواهند داشت و بجای اینکه سه ساعت الکی بحث کنم که چرا کریس دی برگ تو ایران محبوب شد و تو خارج نشد، بشینم و سه ساعت از عاشقانه خوندنش در ترانه "بانوی سرخپوش - Lady In Red" لذت ببرم... به شما هم پیشنهاد میکنم همین کار رو بکنید...

کاور آلبوم بانوی سرخپوش

خب بگذریم... تقریباً یک ماهی میشه که آلبوم آخر کریس دی برگ منتشر شده، ولی من کمتر از یک هفته هست که دارم بهش گوش میدم و به جرات میگم شاید در ده سال گذشته بهترین آلبوم کریس دی برگ باشه... اسم این آلبوم "Moonfleet & Other Stories" است که در یک کلام فوق العاده است.

این آلبوم شامل 24 تراک است که 4 تراک آن صرفاً اختصاص به نریشن (narration) دارد و با زمان تقریبی 71 دقیقه میتواند کمی بیش از یک ساعت لذت شنیدن یک موسیقی سالم را به شنوندگانش عرضه کند. همونطور که از اسم این آلبوم مشخص است، در دو بخش مجزا ارائه شده است... 18 تراک اولی این آلبوم به داستان "مون فلیت" اختصاص دارد و 6 تراک نهایی به قول عنوان آلبوم، هریک داستانی مجزا را تعریف میکنند...

کاور آلبوم Moonfleet & Other Stories

مون فلیت (که فکر کنم اگر نخواهیم آن را بصورت اسم خاص بکار ببریم، ترجمه درستش ناوگان ماه میشود) نام رمانی از نویسنده مشهور و شاعر انگلیسی "جان مید فالکنر - John Meade Falkner" میباشد (که البته هیچ ارتباطی با "ویلیام فالکنر - William Faulkner" بزرگ ندارد). در این رمان بسیار معروف (بخصوص میان نوجوانان) که حتی در بعضی مدارس تدریس هم میشود، داستانی با پیرایه هایی چون راهزنی و گنج های پنهان و عشق و مذهب و مرگ به شکلی ساده انگارانه ولی با ارجاعات دقیق و خواندنی بیان شده است که باب طبع دوستداران داستانهای اینچنینی است...


من سعی میکنم خلاصه داستان را در ادامه بنویسم:

"در سال 1757، مونفلیت دهکده کوچکی در جنوب انگلستان بود. "جان ترنچارد - John Trenchard" نوجوان یتیمی بود که با عمه اش زندگی میکرد. جان همراه دوستش "راتسی – Ratsey" برای دلداری دادن به "الزِویر – Elzevir" که بتازگی فرزندش توسط "آقای ماسکیو – Mr. Maskew" (که یکی از تبهکاران و دزدان معروف بود) به قتل رسیده است به خانه اش میروند. افسانه ای در این دهکده وجود داشت که شبحی سرگردان به نام "روح ریش سیاه" که گفته شده است سالها پیش الماس مشهوری را پیدا کرده و آن را مخفی نموده و پس از مرگش در شبهای زمستان برای یافتنش از تابوتش که در زیر کلیسای دهکده بود بیرون آمده و همه جا را برای یافتن آن جستجو میکند. جان در شبی طوفانی با تردید فراوان از خانه خارج میشود. در مسیر بازگشت طوفان شدیدی رخ داده و سیل براه می افتد. جان به کلیسای متروک پناه میبرد و تصادفی صدایی از تابوتهای خانواده "ماهونه – Mahune" میشنود. بعد از آن جان مرتباً به کلیسا سر میزد و روزی ناگهان سوراخی بر روی زمین توجهش به خود جلب میکند... مسیر زیرزمینی را به طمع یافتن الماس "سیاه ریش" دنبال کرده و در انتهای آن به اتاقی بسیار بزرگ و پر از تابوت بشکه های شراب برخورد میکند.

http://masoudzm.persiangig.com/image/Chris/Moonfleet-1.jpg

بعد از مدتی جان متوجه میشود که دوستانش "راتسی" و "الزویر" هردو از جمله قاچاقچیان شراب هستند از این مکان بعنوان انبار خود استفاده میکنند ولی با اینحال خود را مخفی میکند و آن دو پس از خروج ورودی گودال را میپوشانند. جان پس از کمی تفحص تابوت "سیاه ریش" را یافته و درون آن گردن آویزی را می یابد که درون آن کاغدی پر از اعداد و البته آیاتی از انجیل مشاهده میکند. پس از ماجراهایی که پیش می آید جان به نزد "الزویر" میرود تا با او زندگی کند.
در همین حین مالیاتچی منطقه و همچنین "ماسکیو" از ماجرای شرابها بو میبرند... در هنگام تخلیه کردن آخرین محموله از کشتی نیروهای دولتی و راهزنان و جان و الزویر با هم درگیر میشوند که جان زخمی شده و ماسکیو کشته میشود. جان و الزویر به غار پناه برده و در آنجا جان بکمک انجیل، رمز تکه کاغذ را شکسته و متوجه میشود الماس در چاهی پنهان شده است. الزویر چاه را میشناخته و قرار میشود که با یکدیگر عازم سفر شوند.


جان برای "گریس – Grace" که معشوقش است داستان را تعریف کرده و خداحافظی میکند. پس از یافتن چاه، به کمک مردی که چاه را تمیز میکند الماس را می یابند ولی درگیری رخ میدهد و الزویر، مرد را درون چاه می اندازد. الزویر یه جان میگوید که خودش و جان، نباید به پول فروش الماس دست بزنند و میبایست همه آن را صرف بازسازی مونفلیت بکنند. در هلند جواهرفروش معرفوی به نام " کریستین آلدوبراند - Krispijn Aldobrand" را یافته و او نام و آدرس جان را در کاغذی نوشته و پس از بررسی میگوید الماس تقلبی است و نهایتاً ده دلار بیشتر برای آن نمیدهد. جان دست انداخته و الماس را برمیدارد تا فرار کند، ولی "آلدوبراند" شروع به فریاد کشیدن کرده و پلیس آن دو را دستگیر و زندانی میکند.

http://masoudzm.persiangig.com/image/Chris/MOONFLEET-5.jpg

آن دو سالهای متمادی را در زندان سپری میکنند و نهایتاً قرار میشود که به عنوان کارگر به جاوه فرستاده شوند. کشتی آنها در نزدیکی مونفلیت غرق شده، و الزویر با فداکاری و پس از نجات جان از زنجیرها و دستبندها، خودش غرق میشود. جان به دهکده میرود ولی "گریس" در ابتدا وی را نمیشناسد. وی داستانش را برای گریس تعریف کرده از اینکه زندگی اش بخاطر یک الماس چنین بی ثمر گشته ابراز پشیمانی میکند. ولی اندکی بعد متوجه میشود که جواهرفروش هلندی بدلیل عذاب وجدان ئ قبل از مرگ، تمامی پول مربوط به فروش الماس را برایش ارسال کرده است. جان برطبق وصیت الزویر همه آن را صرف ساخت مدرسه و بیمارستان و کلیسا در مونفلیت میکند. با گریس ازدواج کرده و صاحب سه فرزند میشود و دیگر هرگز مونفلیت را ترک نمیکنند."
----
همانطور که متوجه شدید این داستان سالهایی دور بصورت یک مینی سریال از تلویزیون خودمون پخش شده بود که تا اونجایی که من یادمه دوبله خوبی هم داشت.

کریس دی برگ با ظرافت تمام نقاط اوج و فرود داستان رو شناسایی کرده و برای هریک تم و موسیقی مرتبط را نوشته است. برای بخشهایی که روایتگر زندگی جان در ابتدای داستان است تم های ایرلندی و سلتی استفاده شده است و در بخشی که جان به کمک انجیل رمز نوشته را میشکند، تم موسیقی ناگهان گوتیک و کلیسایی شده و به همین شکل برای بخش خداحافظی از "گریس" عاشقانه و در ادامه با استفاده از سازهای الکترونیک فضایی هیجان انگیزتر به  روایت کشف الماس بخشیده و در نهایت بخش پایانی ماجرا را نیز حماسی و به همراه گروه کر اجرا کرده است.


یک نقطه قوت بزرگ این آلبوم ضبط شدن آن در استودیو معروف و بزرگ Abbey Road Studio به همراه یک ارکستر فیلارمونیک 90 نفری بوده است... من که آلبومی از کریس بیاد ندارم که چنین گروه نوازندگان قدرتمندی را دارا بوده باشد. (حتماً سایت این استودیو رو با دقت چک کنید، خیلی خلاقانه طراحی شده است)

نکته ای که باید در گوش دادن به این آلبوم به آن دقت داشت این است که نباید بصورت یک آلبوم موسیقی معمولی به آن گوش داده شود... این اثر بیشتر شبیه یک تئاتر موزیکال است که در آن هنرپیشه ها تمامی نمایش را به کمک آواز و موسیقی اجرا میکنند. یعنی بنظر من اگر در هنگام گوش دادن به این اثر درون ذهن خود به فضاسازی بپردازید اثرگذاری آن افزایش یافته و البته هنرمندی کریس دی برگ بیشتر نمود پیدا میکند.


در بخش مونفلیت کریس دی برگ ظرافتهای زیادی به خرج داده و با حرفه ای گری تمام، بخشهای مختلف را بهم مربوط ساخته... این مهم بخصوص در تکرار بعضی عبارتها و ترکیبها در تمامی ترانه ها دیده میشود: "با پسرکی که مخفی شده چه کنیم [What Shall we do with boy is hiding] و یا "هشیار باش (مراقب باش) [Have A Care] از جمله این ترکیبات هستند که در چند بخش از ترانه ها به فراخور مفهوم تکرار میشوند و در هرجا کاربرد و معنی خاص خود را دارند.

یکی از دلایلی که من داستان را (هرچند بصورت مختصر) نوشتم، این بود که فضاسازی های ذهنی شما عزیزان تسهیل شود... من خودم موقع گوش دادن به این بخش از آلبوم، مرتباً بندرهای همیشه مه آلود و زمین های گلی انگلستان و... در ذهنم مجسم میشد و فکر میکنم برای همه بخشها دانستن کلیت داستان کمک خوبی باشد تا چنین پرداخت های ذهنی قوت و عمق بیشتری پیدا کند.


نکته ظریف دیگر استفاده گاه و بیگاه کریس از ابیاتی است که در شعرهای قدیمی خودش خوانده است و آن ها را با نکته سنجی در میان اشعار جدید جا داده است که شاید بنوعی آلبوم خود را برای بسیاری از هوادارن قدیمی اش نوستالژیک کند... از جمله این اشعار میتوان به "Last Night" و "My Heart's Surrender" اشاره نمود.

در بخش دوم (داستان های دیگر) 6 ترانه وجود دارد که همان سبک وسیاق قبلی کریس دی برگ را با خود همراه دارند... اشعاری دلنشین و لطیف، صدایی گرم و گوش نواز که بنظر من با گذشت زمان بیشتر از پیش پخته شده و حالتی مخملین پیدا نموده است... داستانهایی دلنشین از اسکاروایلد، معصومیت از دست رفته کودکی، یک فرشته محافظ، و روایتی شاعرانه از لبخند مونالیزا
اثر داوینچی از جمله این داستانها می باشند. و در نهایت آن لحن اعتراض آمیز و بشردوستانه همیشگی در آخرین تراک این آلبوم "مردمان جهان - People of the World" به اوج هنرمندی خود میرسد... ندای آزادیخواهی و تصویرسازی برای آرمانشهری که آرزوی کمابیش مشابه همه انسانهای صلح طلب و آزادیخواه است، پایان بخش این بهترین آلبوم کریس در هزاره جدید است...


یادم می آید یکبار کنسرتی از کریس دی برگ در دوبلین دیدم که بمدت یکساعت و نیم بتنهایی و به کمک یک گیتار و یک پیانو و بدون هیچ ارکستری تمام آهنگهای معروف خود را خواند و بشدت لذتبخش این کار را به انجام رسانید... اصولاً کریس دی برگ از آن دست خواننده هایی است که صدایش به موزیک هویت می بخشد و با تغییراتی که در صدایش میدهد فضای حسی موسیقی اش را ساخته و القاء میکند و اگر جایی موسیقی فوق العاده ای هم مانند "Don't Look back" یا "Missing you" یا "So Beautiful" یا "the Same Sun" و یا "My Father's Eyes" و ... استفاده شده، بازهم عامدانه یا غیرعامدانه توجه شنونده بیشتر به لیریک و کلام خواننده معطوف میشود.

برای این پست ویژه!!، لینک 7 موزیک را برای دانلود انتخاب و گذاشته ام که در صورت تمایل میتوانید دانلود کنید. چهار ترانه را از داستان مونفیلت انتخاب کرده ام و سه ترانه دیگر از بخش دوم آلبوم.

بدیهی است که برمبنای اصل خدشه ناپذیر این وبلاگ، اگر موسیقی های دانلود شده را  به کمک نرم افزار "جت آویو - JetAudio" نسخه 6 و بالاتر پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را نیز مشاهده کنید.

بخش اول - داستان مونفلیت

1- Chris de Burgh - Have A Care
دانلود



2- Chris de Burgh -  Moonfleet Bay
دانلود


3 - Chris de Burgh - The Storm
دانلود


4 -
Chris de Burgh -  The Moonfleet Finale
دانلود


بخش دوم آلبوم - دیگر داستان ها

 5 -
Chris de Burgh - Everywhere I Go
دانلود

6 -
Chris de Burgh - Why Mona Lisa Smiled
دانلود


7 -
Chris de Burgh -  People Of The World
دانلود



پینوشت 1 : بخاطر طولانی شدن عذر میخواهم، ولی حیف بود مطلب را شهید کنم... ولی علت اصلی طولانی شدن پست، در پینوشت 2 ذکر شده است.

پینوشت 2 : نوشتن این پست 4 روز به طول انجامید... خدا به باعث و بانیش خیر فراوان عطا نماید.

]]>
راهنمای گام به گام نابودی یک کتاب 2010-10-30T15:10:35+01:00 2010-10-30T15:10:35+01:00 tag:http://masoudz.mihanblog.com/post/99 مسعود زمانی سلامخدا و دوستانم شاهدند هیچوقت نه کسی و نه موضوعی را نخواستم و نمیخوام تخریب کنم... در ادامه این پست ولی چیزهایی خواهید خوند که شاید این موضوع رو به ذهن متباتر کنه، ولی هدف من تخریب نیست و فقط ناراحتم:تو یکی از پستهای قبلی گفته بودم که یکی از تفریحات لذتبخش من تماشای فیلم های مستند هست... دنیای عجیب و جذابی تو این فیلمها وجود داره که از سیاسی ترین تا علمی ترین، همه و همه در جایگاه خودشون ارزشمند و بشدت آموزنده هستند... همین چند روز پیش تو ماهنامه دنیای تصویر یه نقل قول جال سلام

خدا و دوستانم شاهدند هیچوقت نه کسی و نه موضوعی را نخواستم و نمیخوام تخریب کنم... در ادامه این پست ولی چیزهایی خواهید خوند که شاید این موضوع رو به ذهن متباتر کنه، ولی هدف من تخریب نیست و فقط ناراحتم:

تو یکی از پستهای قبلی گفته بودم که یکی از تفریحات لذتبخش من تماشای فیلم های مستند هست... دنیای عجیب و جذابی تو این فیلمها وجود داره که از سیاسی ترین تا علمی ترین، همه و همه در جایگاه خودشون ارزشمند و بشدت آموزنده هستند... همین چند روز پیش تو ماهنامه دنیای تصویر یه نقل قول جالب هم از آلفرد هیچکاک خوندم که گفته بود:

« در فیلم های سینمایی کارگردان، خداوندگار است؛ در فیلم های مستند خداوندگار، کارگردان است»

جا داره که یه تشکر سفت و سخت و درست و حسابی هم بکنیم از دست اندرکاران یکی از معدود برنامه های قابل تحمل تلویزیون از شبکه چهار که همیشه تو ایام عید سنگ تموم میذارند:  مستند 4

مستند 4

خب حالا زیاد هم حاشیه نریم... یکی از مستندهای مورد علاقه من که پیگیرش هستم و خیلی خیلی برام لذتبخش هست سری مستندهای "دانش علمی-تخیلی: فیزیک غیر ممکن ها - Sci-Fi Science: Physics of the Impossible" از کانال دوست داشتنی Discovery است... این برنامه در یک کلام فوق العاده است... کافیه که فقط فقط یه نموره به علم فیزیک و همچنین آثار علمی تخیلی علاقه داشته باشید، تا این مستند محصورتون کنه... هر قسمت این مستند به بررسی و تشریح امکانپذیری یکی از موارد موجود در فیلم ها و داستان های علمی تخیلی میپردازه... {پینوشت 1}


یعنی بطور مثال آیا میشه نامرئی شد (بطور دقیق میشه شنل نامرئی کننده ای مثل هری پاتر داشت)؟ آیا میشه شمشیر لیزری به سبک فیلم های جنگ ستارگان ساخت؟ آیا میتوان در دنیاهای موازی (parallel Universes) گام نهاد و از این قبیل موضوعات جذاب... این مستند اصلاً رویکرد تمسخرآمیز (که میان بعضی از دانشمندان بسیار متداول است) نسبت به موضوعات مطرح شده ندارد، بلکه خیلی دقیق و علمی امکانپذیری هریک از این آرزوهای و اختراعات رو بررسی میکنه...

بیشترین چیزی که من رو جذب این سریال مستند کرده بود وجود یکی از نام آورترین و پیشروترین دانشمندان فیزیک نظری جهان «میچیو کاکو - Michio Kaku » بعنوان مجری و تحلیلگر این برنامه است که با بیانی شیرین و با هیجانی به مانند یک نوجوان، پیچیده ترین مسائل را تحلیل و بزبان ساده بیان میکند... وی یکی از بنیان گذاران نظریه "ابر ریسمان - Super String Theory" است  و حقیقتاً خیلی لذتبخش است وقتی وی در ابتدای هر قسمت خود را از علاقه مندان و هوادارن کامیک بوک ها و فیلمهای تخیلی میداند... یعنی حداقل من که لذت میبرم.

میچیو کاکو

حالا تصور کنید حال من رو وقتی که تو گشت هفتگی ات تو کتابفروشی، یهویی یه کتاب ببینی به اسم "فیزیک غیرممکن ها" و در کمال ذوق زدگی در پشت کتاب هم عکس "کاکو" رو ببینی... خب طبیعیه که بدون مکث کتاب رو میخری و میزاری توی کیفت و با ذوق خوندنش به سمت خونه میدوی (دقیقاً میدوی!!) بعد طی یک تفکر طولانی مدت! تصمیم میگیری که چون یهویی خوندن این کتاب (طبق عادت) خیلی نامردیه، ازش بعنوان کتاب مترو و تاکسی استفاده کنی {پینوشت 2} تا از اون لذت طولانی تری ببری...

ولی خب خواندن کتاب همانا و اعصاب خوردی شدید همان... یکی از بهترین کتابهای علمی  چند سال اخیر جهان براحتی آب خوردن و با یک بی مسئولیتی منفعت نگرانه تبدیل شده به یکی از بدترین کتابهایی که تو عمرم خوندم... ترجمه در یک کلام وحشتناک است... مترجم (آقای حمید جنابزاده) که مشخصه همین دو سه روز پیش ترم هشت کلاس زبان رو توی یکی از آموزشگاه های محلشون گذرونده و یکی از دوستاش هم براش یه سیستم کامپیوتر جمع کرده که تصادفاً روش بابیلون هم نصب بوده  و مطمئناً هم هیچ دسترسی به اینترنت نداشته و احیاناً فامیلی، آشنایی کسی هم توی انتشارات "روشنگران و مطالعات زنان" داشته...

واقعاً نمیدونم چی بگم.. به کسی که نمیدونه Prime Numbers چی هست و یا اتم هیدروژن رو شامل یک الکترون و یک پروتئین!!!! میدونه؛ چی باید گفت... ببینید من مشکلی با ندونستن ایشون ندارم، ولی خب مرد مومن مگه خودآزاری داری؟ مگه مجبوری؟ برو یکی از این رمانهای آبدوخیاری رو که تو نمایشگاه کتاب هزار تومن میفروشن بخر و ترجمه کن... آخه چرا این کتاب!!؟؟؟ برو نمیدونم جوجه اردک زشت ترجمه کن... تنها کاری که ایشون با این کتاب کرده غیرممکن!!! کردن خوندنش هست... واقعاً جای تقدیر داره... تو هر صفحه حداقل یک گاف بزرگ داره که هرکدومش برای زیر سئوال بردن ترجمه اش کافیه...

متاسفانه ویراستار خوبی هم نداشته که حداقل غلط های املایی و انشایی رو برطرف کنه... یک جایی تو متن بجای اسم کتاب راز داوینچی نوشته "داوینچی کود"!!! بجان خودم... شانس آوردیم ننوشته "کود داوینچی"...

ببینید هرکس دیگه ای این کتاب رو ترجمه میکرد حداقل حداقل به اندازه سی صفحه زیرنویس برای تشریح بعضی موضوعات میگذاشت ولی این کتاب حتی فاقد استاندارد زیرنویس نویسی هم هست و فقط کلمه انگلیسی بعضی کلمات رو که خب تو بابیلون پیدا نکرده رو داخل پرانتز نوشته!!!

در کل خیلی عصبانی هستم از این که کتابی رو که مطمئن بودم با یه ترجمه خوب میتونست کلی ایده و انگیزه به نوجوانان و دانشمندان جوان بده، اینقدر داغون دیدم... خیلی متاسفم... خیلی... ولی خب از اونجاییکه من به این سادگیها تسلیم نمیشم تونستم نسخه اصلی کتاب رو گیر بیارم و بدم برام پرینت بگیرند (که البته هنوز پرینت گرفته نشده) و بقول معروف بیش از این اعصاب خودمو خورد نکنم... سورپریز بعدی هم کتاب صوتی (Audio book) این کتاب بود که خیلی تصادفی پیداش کردم و برای اینکه دوستان دیگه هم از این "حظ دائم" (بنظر من تنها حظ دائم علم و علم آموزی هست که لذتی دائمی و بی پایان هست) بهره مند بشوند لینک دانلود این کتاب و دیگر کتاب مشهور آقای "میچیو کاکو" به نام «Hyperspace-A Scientific Odyssey Through Parallel Universes, Time Warps, and the Tenth Dimension» رو در انتها براتون قرار دادم... امیدوارم لذت ببرید...

جلد کتاب فیزیک غیرممکن ها
کتاب فیزیک غیرممکن ها - میچیو کاکو
Physics Of Impossible
دانلود (حجم: 1.8 مگابایت)


کاور کتاب فضای چندبعدی
کتاب فضای چندبعدی - اودیسه ای علمی در میان جهان های موازی، پیچش زمان و بعد دهم - میچیو کاکو
Hyperspace-A Scientific Odyssey Through Parallel Universes, Time Warps, and the Tenth Dimension

دانلود (حجم: 8 مگابایت)




پینوشت 1: یکی از سایتهای مورد علاقه من برای دانلود فیلم ها و مجموعه های مستند سایت و فوروم فوق العاده http://forums.mvgroup.org میباشد... اگر به اینترنت پرسرعت دسترسی دارید بهیچ وجه از این سایت غافل نشوید

پینوشت 2: ریتم و نوع ساعات مطالعه من بشکل زیر است: 1-کتابی برای مترو و تاکسی (عمدتاً علمی). 2- کتابی برای بعدازظهر و حدفاصل رسیدن به خانه و شام (عمدتاً رمان). 3-کتاب دیرهنگام که کمی قبل از خواب مطالعه میکنم (عمدتاً کتابهای تاریخی یا شعر)


مسعود - 9 آبان 89
]]>