تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب مسعود زمانی
نوشته های پراكنده یك مسعود

مینی سریال خوش ساخت و دیدنی "The Prisoner" غیره منتظره ترین اتفاق سریالی سال گذشته بود. اپیزودهای اول و دوم این سریال رو به شکلی کاملاً تصادفی دیدم (فکر کنم مهر ماه پارسال بود) و حقیقتاً شیفته سبک روایی و داستان خوش پرداختش شدم...

پوستر سریال The Prisoner

یک سریال کاملاً سیمبولیک (نمادین) که تمامی عناصر و اجزاء اون در متعالی ترین شکل خودشون (البته نسبت به وضعیت فعلی سریال ها) قرار دارند و مطمئن باشید که از دیدنش لذت وافری خواهید برد. حالا بهرشکل چه در موقع پخش و چه در هنگام تقسیم جوایز بهش کم لطفی شد (نمیدونم شاید حقش هم نبود خب) ولی کاملاً ارزشش رو داره که شش ساعت وقتتون رو صرف دیدن این اثر منحصربفرد کنید.... اثری که بوضوح برای مخاطب خاص ساخته شده است...

داستان با فضایی 1984ی و پرداختی کافکایی روایت میشه، من هرچقدر هم سعی کنم، نمیتونم اون رو براتون تعریف کنم... دنیایی غریب که نمادها و پیچیدگی حرف اول رو توی اون میزنند. نویسنده (که البته این یک اثر اقتباسی از یک سریال دهه شصت میلادی است) و کارگردان تلاش کرده اند با توجه به فرهنگ نوین و قرن بیست و یکمی، داستانی با پرداخت های تمدن امروزی بشر و پر از نماد بسازند و الحق و الانصاف در اینکار بسیار موفق بوده اند.

مینی سریال The Prisoner

داستان سریال از شهری محصور در بیابانی بی انتها (به معنای واقعی بی انتها) شروع میشود که همگان در آن بجای نام با شماره ای شناسایی میشوند... 2 با بازی "یان مک کلن" حاکم است، شهر از امکانات تکنولوژیکی و پزشکی فوق پیشرفته ای برخوردار است، ولی ساختمانها و ماشینها همه دهه شصتی هستند. روابط میان آدمها بسیار جاسوس وار و پر از ابهام است... جایی از داستان میفهمیم که هرکسی جاسوس دیگری است و همه جا پر از دوربین و میکروفن است...

مینی سریال The Prisoner

سریال تلاش دارد که با زبان ایهام و نماد، زندگی بشر و تمدن امروز و اضمحلال تدریجی و خودخواسته آن را نشان داده و تلاش سیستم های توتالیتر برای دخالت و کنترل هرچه بیشتر بر روی زندگی بشر، را با بیانی هنرمندانه به تصویر بکشد. یک کلاس کامل کادربندی و تصویرسازی برای تمامی علاقه مندان به عکاسی و فیلمبرداری...

از چاه بی انتهای حیاط خانه راننده سیاهپوست تا عمارت کاخ مانندی که 2 درونش زندگی میکند، از بالون سفید تا نمای هولوگرافیک وار برجهای شیشه ای در خط افق، از قرصهای سه رنگ که همسر 2 میخورد تا لنگری بی کشتی! در میانه بیابان، از فلش بکهای غریب به خانه مایکل تا اتوبوس توریستی زرد رنگ، از مرگهای نابهنگام تا تحمیل و تزریق تدریجی دروغ ها... همه و همه بخشی از انبوه پارامترهایی و نشانه هایی هستند که در اختیار بیننده قرار بگیرند تا در نهایت پایان بندی نفس گیر و غیرمنتظره سریال رو رقم بزنند.

مینی سریال The Prisoner

کارگردانی، دکوپاژ و البته تدوین بسیار بسیار هوشمندانه ای داره که علیرغم جامپ کات های فراوان و فلش بک های زیاد (و البته به جا و منطقی) بهیچ وجه به شعور تماشاگر بی احترامی نکرده و ریتم بسیار خوب و جذابی به سریال داده است...

این سریال عنوان بندی هوشمندانه ای داره، که تا آخرین قسمت، خیلی از بخشهاش براتون بصورت معما میمونه، این عنوان بندی (البته نه چندان بدیع) یکی دیگه از ویژگیهای بارز این سریال هست که در انتها لینک دانلودش رو میزارم. نکته بسیار بارز بعدی، موسیقی درخشان و بیادماندنی و بشدت شنیدنی سریال هست و (به زعم من) حتی ارزشش رو داره که فقط فقط بخاطر موسیقی این مینی سریال رو تماشا کنید. موسیقی ساخته "روپرت گرگسون-ویلیامز" است (برادر هری گرگسون-ویلیامز {پینوشت 1}) که در انتهای پست، لینک یکی از قطعه های شنیدنیش به نام "من یک شماره نیستم
" رو هم  گذاشتم.

اگه یکی (یا همه!) کتابهای "1984" و "دنیای قشنگ ما" و "ما" رو خونده باشید و ازشون خوشتون امده باشه، مطمئن باشید هیچ سریالی بهتر از این نمیتونه فکرتون رو قلقلک بده... البته برای کسایی که طالب سریال های تخیلی(و البته زیبا) و کاراکترهای تک بعدی و داستان خطی هستند بهیچ وجه پیشنهادش نمیکنم چون شاید براشون جذاب نباشه.... که اگه بود خوشحال میشم و معذرت میخوام پیشاپیش...

حالا اینهمه نوشتم که چی بشه؟... بخاطر اینکه دیشب در هنگام اهدای جوایز امی سال 2010، "یان مک کلن" بازیگر دوست داشتنی و جاافتاده و هنرمند قدیمی تئاتر در رقابت با سلطان، جایزه رو واگذار کرد!!!!. البته "آل پاچینو" خب بازیگر محبوب و بزرگی است که حقیقتاً تا حالا در حقش خیلی خیلی جفا شده (در اعطای جوایز...) و از طرفی من سریالش رو هم ندیدم که بخوام نظر بدم مستحق جایزه بوده یا نه (از نظر من)... ولی خب "The Prisoner" رو دیده ام و میخواستم کمی از بازی "یان مک کلن" توی اون تعریف کنم...

مینی سریال The Prisoner

بنظر من که بازی "یان مک کلن" در این سریال چیزی بسیار فراتر از بازیهای مرسوم بوده و همانند دیگر بزرگان تئاتر که بر پرده سینما حاضر شده اند یک کلاس کامل بازیگری (هم تئاتر و هم سینما) بوده است... صدای بسیار عالی ( بنظر من که صداش واقعاً یه سر و گردن از "مورگان فریمن" بالاتره!!!) و لهجه انگلیسی!، به همراه نگاه نافذ و سبکِ پوشش (کت و کراوات و شلوار و کفش سفید) و حرکات ناگهانی اش، تا دلتان بخواهد شخصیت منفوری از یک دیکتاتور به تمام معنا را خلق کرده (که البته شاید در پایان فیلم به وی حق بدهید!!!) و حقیقتاً مستحق دریافت جایزه بوده است.

در این میان نباید از بازی دو بازیگر اصلی سریال یعنی خانم "راث ویلسون" (که با بازی درخشان در سریال "جین ایر" که از شبکه 4 خودمون پخش شد تو ذهن علاقه مندان ایرانی ماندگار شده) در نقش "313" و "جیمز کاویزل" هم در نقش "مایکل/6"، غافل شد که در ارائه بازیهای چند لایه و باورپذیر بسیار موفق بوده اند. ولی الحق و والانصاف در زیر سایه "یان مک کلن" محو شده اند.

مینی سریال The Prisoner

"یان مک کلن" تنها بازیگر مجموعه فیلمهای "ارباب حلقه ها" بود که مورد تایید کامل تمامی هواداران دو آتشه کتاب "تالکین" بود و نقش "گندالف" رو ماندگار ساخت در این فیلم نشان داد که بازی در نقشهای نه چندان هُنری، مثل کاراکتر مگنتو در "ایکس-من
" باعث نشده که گوهر بازیگریش را از دست بدهد. از بازی مرموز ولی دلنشین وی در این سریال، که زندانبان و دیکتاتوری محبوس را برای ما به تصویر کشیده است، مطمئناً تا سال ها به نیکی یاد میشود...

لینک دانلود عنوان بندی سریال: دانلود

لینک دانلود یکی از ترک های موسیقی متن سریال: دانلود



پینوشت 1: "هری گرگسون-ویلیامز" به نظر من (ضمن احترام به هانس زیمر و جیمز هورنر) خلاق ترین و با استعدادترین و خوش ذوق ترین سازنده موسیقی فیلم جهان است... نگاهی به لیست کارهای او در 15 سال اخیر موید این نکته است. البته بخش اعظمی از توانایی هایش را مدیون شاگردی استادی بزرگ چون "هانس زیمر" هست. بزودی یه پست راجع بهش و کارهای درخشانش مینویسم. من تو یکی از پستهای اولیه این وبلاگ راجع به یکی از موزیک های دلنشینش در بازی پلی استیشن "Metal gear Solid" نوشته بودم که لینک دانلود اونم براتون میزارم.


پینوشت 2: این پست طی یک حادثه ناگوار! درست در لحظه پابلیش شدن، از بین رفت و هرچقدر تلاش کردم دیگه حسش نبود همه اون مطالب اولیه (متن و لینک و ریفرنس و...) رو بنویسم و دوباره پیاده کنم... اگه میبینید بعضی جاهای نوشته پرش!! داره، عذر میخوام ولی انجام کارهای تکراری خیلی برام خسته کننده هست. کم کم دارم به فکر یه سایت وردپرسی درست و حسابی می افتم...

پینوشت 3: اینهمه "بنظر من"!!! که تو متن میبینید، نشانه منیت و جوگرفتگی نیست... فقط بخاطر اینه که نمیخوام چیزی رو براساس برداشتهای خودم (که متخصص هم نیستم)، به کسی یا جایی ثابت کنم...

------
مسعود - 8 شهریور 1389




نوع مطلب : موسیقی، سینما، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها : The prisoner، Ian McKellen، EMMY Awards، 1984،

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/9 :: توسط : مسعود زمانی

نوشته قبلی در واقع قرار بود مقدمه پست حاضر باشد، ولی چون بیش از اندازه طولانی میشد در دو بخش مجزا در وبلاگ منتشر شدند.


فیلمهای ژاپنی و بخصوص انیمه های آنها یک ویژگی منحصر به فرد دارند که در هیچ سینمای دیگری دیده نمیشود (حداقل نه بصورت یک اصل کلی) و آن خالی گذاردن بخش عمده ای از حوادث داستان است. این خب برای بیننده غربی زیاد قابل قبول نیست و همیشه دوست دارد پاسخ تمام سئوال های خود دریافت کرده و جزئیات تمام اتفاق ها به تصویر کشیده شود. ولی در سینمای ژاپن این احترام به مخاطب گذاشته میشود که بسته به وسعت تخیلیش و نوع برداشتش خود جاهای خالی فیلم را پر کند. نمونه دم دست و قابل مقایسه اش همین فیلم "حلقه" است که در مقایسه فیلم اورژینال ژاپنی و همچنین فیلم بازسازی شده هالیوودی میتوان براحتی چنین نکاتی را دریافت نمود و البته مقایسه نمود حس تعلیق هر دو را... (قضاوت با خودتان)

برای ما شرقیها (بنظر من) ساختار ژاپنی دلنشین تر است، من دوست دارم صحنه دیدار دو دلداده را آنگونه که خودم دوست دارم، در ذهنم تصویر کنم؛ نه آنگونه که کارگردان غربی و هالیوودی تصمیم میگیرد و یا سرنوشت نهایی فلان شخصیت فرعی را خودم حدس بزنم نه آنکه بخشی از زمان فیلم گرفته شود تا آن را به من نشان دهد.

برخلاف تصور در هنگام پیاده سازی و فیلنامه نویسی، مورد اول چه بسا سخت تر از حالت دوم باشد، زیرا ادامه هر بخشی میبایست به نحوی باشد، که اغلب سناریوهای ذهنی بیننده را هم، شامل شود... بگذریم.

5 سانتی متر بر ثانیه

انیمه دیدنی و تحسین شده "5 سانتی متر در ثانیه" ساخته «ماکوتو شینکای - Makoto Shinkai» در سال 2007 است. راجع به سازندگان و صداپیشگان و انیماتورها در لینک هایی که داده ام میتوانید اطلاعات خوبی بگیرید و چون اینجا هم یک وبلاگ تخصصی نیست از آنها عبور میکنیم. من سعی میکنم ضمن ارائه مختصری از داستان، برخی از ویژگیهایی که آن را تا بدین حد محبوب ساخته، تفکیک و بیان کنم.

"5 سانتی..." روایتی است بر روابط میان انسانها که دانسته و ندانسته هر چه میگذرد و گرچه به آهستگی، ولی از هم دورتر میشوند و درد فراغشان سنگین تر... این انیمه در سه اپیزود میباشد که هریک بخشی از زندگی پسری به نام «تاکاکی تونو - Takaki Tono» را روایت میکنند.

اپیزود اول: شکوفه گیلاس - Cherry Blossom
در این اپیزود که در سالهایی ابتدایی دهه نود اتفاق می افتد، میبینیم که با انتقال دختری به نام «آکاری شینوهارا - Akari Shinohara» به مدرسه راهنمایی که تاکاکی در آن تحصیل میکند، سلسله اتفاقاتی رقم می خورد که هر روز آن دو را به هم وابسته تر و شیفته تر میکند (که البته بخش اصلی این اتفاقات را خودتان باید حدس بزنید). دختر به شهری بسیار دورتر میرود، ولی ارتباط این دو از طریق نامه ادامه می یابد (در واقع خیلی "جین وبستر"وار ما تنها از درون نامه های آنها، خاطرات را مرور میکنیم) و سرانجام تاکاکی تصمیم میگیرد توسط قطار خود را به شهر بسیار دوری که "آکاری" در آن تحصیل میکند، برساند تا او را بار دیگر ببیند... سفری طولانی و پر از وقفه در کوران زمستان... و سرانجام با وجود چهار ساعت تاخیر، و در اوج ناامیدی "آکاری" را منتظر خود در ایستگاه پوشیده از برف می یابد...

5 سانتی متر بر ثانیه

اپیزود دوم: کیهان نورد - Cosmonaut
"تاکاکی" که اکنون وارد سال سوم دبیرستان شده، کمتر با دیگران میجوشد و خود را با تیراندازی با کمان سرگرم میکند (هیچ خبری از "آکاری" نیست... نمیدانیم چه شده... خودمان باید از روی رفتارهای تاکاکی حدس بزنیم). در این میان دختری ساده و خجالتی به نام «کانائه سومیدا - Kanae Sumida» به او دلبسته است ولی از روی شرم و خجالت هیچ سخنی در ابراز عشق خود نمی گوید.

5 سانتی متر بر ثانیه

"کانائه" زمانبندی های کارهایش را به شکلی انجام میدهد که با برنامه های "تاکاکی" همزمان شود و لحظاتی هرچند اندک با او باشد... جدال دخترک با خویشتن برای ابراز راز دلش سرانجام وی را قانع میسازد که سخن بگوید، ولی در لحظه آخر چیزی در نگاه تاکاکی میبیند که منصرفش میکند... او میفهمد که تاکاکی در جستجوی چیزی است بسیار فراتر از آنچه که خودش میتواند به وی بدهد... همچون سفینه ای که منظومه شمسی پاسخگوی عطش اکتشافش نمی باشد.



اپیزود سوم: 5 سانتی متر در ثانیه
این اپیزود در زمان حال روایت میشود... "آکاری" در حال تهیه مقدمات ازدواج خودش است... "تاکاکی"که در یک شرکت کامپیوتری کار میکند بسیار افسرده نشان میدهد... او سالها پیش گوهری داشته که اکنون هیچ کسی نتوانسته است جای وی را پر کند... با پیدا کردن نامه ای که میخواست در همان اپیزود اول به "آکاری" بدهد، ولی شوق دیدار مانع از یادآوریش شده بود، خود را بیش از پیش درهم گسیخته یافته و از شغل خود استعفا میدهد... و در پایان این اپیزود میبینیم این دو بی توجه به اطراف، در صحنه ای زیبا و نفس گیر بر روی ریل قطار از کنار هم میگذرند... و تو گویی که در آنی صدای دل یکدیگر را شنیده اند، ناگهان هردو برمیگردند تا آنسوی ریل را ببینند ولی عبور دو قطار مانع دیدشان میشود و پس از رفتن آنها اثری از "آکاری" در آنسوی ریل دیده نمیشود...

5 سانتی متر بر ثانیه

صحنه های این انیمه چنان چشم نواز هستند که میشود ساعتها به آنها خیره ماند و خسته نشد، چیزی که این انیمه را کمی متمایز از اثار مشابه میکند جزئیات است... همه چیز و همه جا در اوج جزئیات به نمایش درآمده اند و نکته هنری آن اینست که برای کاراکترها و بخصوص صورت آنها این امر تکرار نشده است.

5 سانتی متر بر ثانیه

در سکانس نهایی و زیبای اپیزود اول، دو دلداده در آغوش هم و زیر برفها هستند... تک تک دانه های برف را میبینیم ولی صورت آنها دیده نمیشود، بنوعی هم حریم آنها را محفوظ داشته و هم خواسته است بگوید خود ما آن چهره ای که خود می خواهیم میتوانیم جای آنها بگذاریم... من کمتر فیلم هالیوودی دیده ام که با تمهیدی چنین ساده توانسته باشد تماشاگر را با خود همراه کند.


در ابتدای داستان وقتی در فصل بهار شاهد ریزش شکوفهای گیلاس توسط باد هستیم صدای "آکاری" را می شنویم که میگوید: سرعت افتادن شکوفه های گیلاس 5 سانتی متر بر ثانیه است. و در اپیزود دوم در هنگامی که "تاکاکی" و "کانائه" شاهد انتقال سفیه کیهان نورد، توسط یدک کش بزرگی هستند؛ "کانائه" میگوید که این کامیون با سرعت 5 کیلومتر بر ساعت سفینه را انتقال میدهد... دیالوگی که تا چند لحظه "تاکاکی" را به فکر فرو میبرد...

همچنین در پایان اپیزود اول پس از درآغوش کشیدن "آکاری" در زیر برف،
"تاکاکی" ناگهان حس میکند که دیگر نمیتواند وی را ببینید... حس غریبی از ترس بر وی مستولی میشود... دیالوگها در این صحنه شاهکار هستند...

در هنگام بیان احساسات و یا جملات کلیدی، کمتر از حالت معمول (و متداول) چهره کاراکتر ها نمایش داده میشود، در اکثر این موارد دوربین با زاویه هایی بسیار هنرمندانه (حقیقتاً برای عکاسان یک کلاس کامل آموزش کادر است) نمایی اکثراً باز از محیط پیرامون و یا جایی که افکار کاراکترها در آن سیر میکنند، را به ما نشان میدهد. و این فضایی بشدت هنری و یکنوع دلنشینی خاص را به انیمه اعطا کرده است. گویی که به تماشای فیلمی از دیوید لین (به دلیل وایدشات های فراوان) نشسته ایم ولی دیالوگهایش را استنلی کوبریک کبیر (بدلیل انسانی بودن کلمات و بی شیله پیله بودنشان) نوشته...

5 سانتی متر بر ثانیه

رنگها برخلاف دیگر انیمه های معمول به گونه ای اغراق آمیز به نمایش درنیامده اند و به طبیعی ترین شکل ممکن هستند، فقط در نماهایی که بصورت خاطره یادآوری میشوند برای تمایز دادن آنها از زمان حال، به مقدار کمی این امر دیده میشود.

 همچنین هیچ چیز خارج از طبیعت و هیچ تکنولوژی فوق پیشرفته ای در این انیمیشن به چشم نمیخورد، که خود نکته ای است بس عجیب برای یک انیمه و بخصوص این کارگردان (با توجه به انیمه های قبلیش).


بسیاری با توجه به کارنامه خوب "شینکای" بسیاری از منتقدین وی را جانشین و شاگردی در خور و شایسته برای استاد افسانه ای و کارگردان مشهور و محبوب انیمه "هایائو میازاکی" کبیر میدانند، گو اینکه فعلاً برای قضاوت زود است.

عنوان این انیمه (5 سانتی متر بر ثانیه) اشاره به این دارد؛ هرچند که این مقدار سرعتی کم بنظر میرسد، ولی در دراز مدت باعث ایجاد فاصله ای بسیار زیاد خواهد شد. انسانها هم هرچقدر هم که به یکدیگر وابسته باشند و سر در گروی عشق یار داشته باشند، باز هم وقتی شروع به دور شدن از هم میکنند (حتی با سرعت 5 سانتی متر بر ثانیه!) پس از مدتی خود را تنها می یابند و تنها چیزی که برایشان باقی مانده درد هجران است و فرقت یار...

در پایان از اینکه این پست کمی طولانیتر از حد معمول شد از همگان عذر میخوام، ولی همین متن حاضر هم تا جای ممکن تخلیص شده است. نکات فنی بسیاری، چه از لحاظ تکنیکی و از چه از لحاظ روایی وجود دارد که دوست داشتم آنها رو با شما هم سهیم شوم ولی ...

دوست داشتم این پست رو با یه شعر تموم کنم که هیچ بیتی بهتر از این در خاطرم نیامد (بخصوص به دلیل نماهای تیراندازی و همچنین آخرین دیالوگهای اپیزود اول):

کمان بال و پر پرواز گردد، تیر بی پر را ... در آغوش وصال از بیم هجران بیش می ‌لرزم

«صائب تبریزی»


همیشه شاد و سربلند باشید



پینوشت 1: این سایت رو حتماً حتماً ببینید، نقدهای خوب و ترجمه های روانش رو خیلی دوست دارم.

پینوشت 2: اگر امکانش فراهم هست این فیلم را بصورت HD ببینید...

----
مسعود - 5 شهریور 89




نوع مطلب : سینما، 
برچسب ها : 5 سانتی متر بر ثانیه، 5 Centimeter Per Second، میازاکی،

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/5 :: توسط : مسعود زمانی

خوب یا بدش را نمیدانم، ولی چیزی که واضح است موج "غربی شدن" همه چیزمان است... از پوشش و فرهنگ و موسیقی و ... (من خودم هم در این موج حرکت میکنم) همه از هم سبقت میگیریم برای هرچه بیشتر شبیه شدن به غربیها...

تغییر به نظر من همیشه چیز خوبی است، چون اگر در جهت مثبت باشد، خب پیشرفت بوده و اگر در جهت منفی باشد، به ما این قدرت را میدهد که آسیب شناسی حرکت خود را واقع بینانه تر ببینیم. در این مورد هم خب لزوماً قرار نیست در دراز مدت اتفاق بدی بیفتد، تاریخ نشان داده ملت های همیشه پس از یکدوره ارتجاع، یه حرکت رو به عقب برای بدست آوردن از دست داده هایشان داشته اند... بخصوص در زمینه فرهنگی... که البته طول و دوره زمانی این حرکت ها از چند سال تا چند قرن میتواند متفاوت باشد.

در میان اینهمه تغییر و غربی شدن، از همه دردناکتر غربی شدن عشق هایمان است... از سریالهای ابگوشتی سیما تا فیلمهای عامه پسند سینمایمان همه و همه از یاد برده اند، روایت شرقی ما را از عشق... ما راویان اصیل ترین و پاکترین و زیباترین داستان های عاشقانه جهان بوده ایم و بهترین نمونه های غربی (رومئو و ژولیت) در برابر داستان های ما فاقد هرگونه ارزش معنوی و ادبی میباشند (البته بنظر من).

یه موقعی خیلی به خوندن داستان های اساطیر یونان علاقه داشتم (اگر حمل بر خودستایی نمیکنید کتاب "ایلیاد" رو سال سوم دبستان با ترجمه «سعید نفیسی» از متن فرانسوی خونده بودم)... داستان های جذابی است (به زعم من داستانهای آنها تعلیق بیشتری نسبت به قصه های ما دارد) ولی وقتی آن را در کنار اثری همانند شاهنامه قرار میدهید بزرگترین نکته ای که در آن بنظر می آید، حجب و حیا و حرمت انسانی است. در اساطیر یونان کمتر قصه ای میبینید که در آن زنی دچار خیانت نشود (له یا علیه)، یا خدایی را نمیبینید که به زمین نیامده باشد جز از برای کامجویی... صدها مثال وجود دارد که فلان خدا بخاطر حسودی رفته است زن خدای دیگر را دزدیده و حبس کرده... و مگر نه اینکه در همان "ایلیاد" خیانت "هلن" و "پاریس" باعث میشود "منلاس" ارتش یونان را به جنگ تروآیی ها برود؟



ذکر این نکته خالی از لطف نیست که در روایت دوبله شده سیمای وطن از فیلم دیدنی "تروا" ساخته سال 2002 ولفگانگ پترسن؛ ضمن حذف 40 دقیقه فیلم، به مسخره ترین شکل ممکن و با تخیلی ترین! حالت موجود، داستان را تغییر داده اند... آخه وقتی معذوریت اخلاقی دارید مگه مجبورید فیلم رو نشون بدید؟... بگذریم

صدها مثال از این دست وجود دارد، هنرهای زیبای نقاشی و مجسمه سازی را هم اگر بنگریم میبینیم که برهنه نمایی و برهنه نگاری هم جزء لاینفک آثار قدمای غربی بوده است. هرچند که در اکثر آنها مقصود آنها پ.و.رنو.گ.راف.ی نبوده و میخواستند مفهوم عیان بودن و عریان بودن حقیقت ماجرا را نشان دهند. بنوعی بی واسطگی در القای مفهوم موردنظرشان... حال آنکه در هیچ اثر ملی ما چنین رویکردی به مقام زن دیده نمیشود (اگر هست تعدادش بسیار معدود است).

من کارشناس نیستم و نمیدونم ریشه چنین مسایلی از کجا نشات گرفته است و آیا لزوماً چنین مواردی خوب است یا بد... هر ملتی فرهنگ خود را دارد و قابل احترام است. ولی از سویی گویی یادمان رفته که ما در شاهنامه تنها در دو داستان اشاره به روابط بین زن و مرد داریم (داستان سیاوش و سودابه و داستان رستم و تهمینه) که در اولی سربلندی و پاکی دیده میشود و در دومی عشقی جاودانه (هرچند که یه نموره حرف و حدیث داره!)...

نمیخوام بی دلیل توی بحثی وارد بشم که فاقد تخصص لازم برای بحث پیرامونش هستم ولی انگیزه نوشتن همین چند پاراگراف، دیدن انیمه ای با عنوان "5 سانتی متر در ثانیه - 5Centimeters per Second" بود. از دیدنش لذت بصری وافری بردم و از روایت شرقی عشقش لذتی بیشتر... ناراحت از آنم که پتانسیل های وطنی و فرهنگ ما چرا چنین برد و دامنه ای ندارد که نمایشگر درون پاک و روح پرشور شرقیمان به دیگر جهانیان باشد... بزودی یک پست راجع به اون انیمه هم مینویسم. این پست رو بعنوان مقدمه ای بر اون پست در نظر بگیرید.


5 سانتی متر بر ثانیه
-----
مسعود - 4 شهریور 89




نوع مطلب : نكات جالب، تاریخ، سینما، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها : شاهنامه، هلن، 5 سانتی متر بر ثانیه،

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/4 :: توسط : مسعود زمانی

سال 97 میلادی یه نقطه عطف تو تاریخ سینما محسوب میشه، دلیلش هم به نمایش دراومدن فیلم "تایتانیک" و فروش افسانه ای اون بود... ولی بنظر من تو اون سال و بخصوص در مراسم اسکار حق یک فیلم و یک بازیگر (ضمن احترام به جک نیکلسون کبیر) بدجوری خورده شد... اونم کسی نبود بجز "نیکولاس کیج" دوست داشتنی... من خودم با اینکه ادعای فیلمبازیم میشه، ولی اولین فیلمی که از نیکلاس دیدم همین فیلم "Face/Off" بود... و قبلش هم اسمش رو هم حتی نشنیده بودم و نمیدونستم این بنده خدا اسکار هم برده و ما خبر نداریم (خب اون موقع همش 14- 15 سالم بود).

پوستر فیلم Face-Off

تو اون زمان معمولاً ما و خیلیهای دیگه، هر هفته میرفتیم یه جایی (که هردفعه هم تغییر میکرد) و یکی (با عینک دودی و کت چرمی و کلی گشتاپو بازی دیگه) با موتور می اومد و دو تا ساک بزرگ پر از فیلم های VHS باز میکرد میزاشت جلومون... بعد هم کلی داستان سر کرایه دادن و کرایه گرفتن... بهرشکل جای ریسک زیاد داشت و چون از همه کوچیکتر بودم، آخر سر همه و فیلمهای مونده به من میرسید... این انگیزه ای شد تا هر هفته کلی مجله سینمایی ورق بزنم و با اسمها و عناوین جدید (و یا ماندگار قدیمی) بیشتر آشنا بشم تا حداقل از میون اون فیلم های باقیمونده، انتخاب های بهتری داشته باشم... اینم ذکرش خالی از لطف نیست که وقتی فیلم تایتانیک رو خواستم ببینم چون کارت گرافیک کامپیوتر نگون بختم یه Trident 9650 با یک مگ رم بود (که البته بعد رفتم کنسول SEGA خودم رو فروختم و سه مگ V-RAM براش خریدم تا بشه 4 مگ!!) نمیتونستم فیلم رو تمام صفحه یا همون Full Screen ببینم و باید توی پنجره ای کوچکتر تماشا میکردمش...

تازه یه مدت شده بود که بغیر از "از ما بهترون"، مردم عادی مثل ما هم سی دی های تصویری در دسترسشون قرار گرفته بود... اولین فیلمی که بصورت سی دی داشتم Heat ساخته ارزشمند مایکل مان بود (سه تا سی دی بود) که یه بنده خدای عازم سفری به امانت پیش من گذاشت، ولی چون درایو سی دی 4 اسپیدمون! خراب شده بود نمیتونستم تماشایش کنم و بنابراین تا درست بشه اولین فیلم «وی سی دی» که دیدم همین فیلم Face/Off خودمون بود...

نیکولاس کیج در نمایی از فیس آف

حالا اینهمه مقدمه چینی کردم برای چی؟ برای اینکه از همون موقع که مسخ Face-Off شده بودم هروقت میرفتم سر قرار با «آقای فیلمی» (که البته کلاسش بالا رفته بود و سی دی هم کرایه میداد!!!) و بادی به غبغب انداخته و با لحنی "آلن دلونی" آروم بهش میگفتم: این فیلمهای درپیت رو نمیخوام... از نیکلاس کیج چی داری؟... یعنی مثلاً من ته فیلمبازم و نمیدونم ته روشنفکر و این حرفها... بنده خدا هم نامردی نمیکرد و فیلمهایی برام جور میکرد... اگر اون موقع کسی بهم میگفت: «رابرت دنیرو خیلی بازیگره» بهش جواب میدادم آره ولی از وقتی نیکولاس! فیلم بازی میکنه، اون بهتره بره پشت صحنه چایی بیاره (خداوند شاهد است عرق شرم بر پیشانی ام نشسته همین الان...)

نیکلاس کیج

یجورایی این آقای نیکولاس کیج شده بود چماق ما بر سر هر بینوایی که فیلمهاش رو ندیده بود... چنان با غلو راجع بهش صحبت میکردم که فکر میکردی خود "لارنس الیویه" و "استانیسلاوسکی" تا پیش از اون یکصدم بازیگری رو هم نفهمیده بودند و این آقا اصلاً "متد اکتینگ" رو دگرگون کرده بود (این متد اکتینگ رو تو ماهنامه فیلم اسمش رو خونده بودم و بنظرم خیلی چیز مهمی می اومد! ولی از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه نمیدونستم اصلاً چی هست!!)

ولی یواش یواش که گذشت... خب همه چیز تغییر کرد... ولی هنوز هم کورکورانه و بدون هیچ فکری اگه بدونم نیکولاس کیج توی فیلمی بازی میکنه، با هیجان میشینم تماشایش میکنم. الحق والانصاف هم توی کارنامه اش فیلمهای درخشانی دیده میشه: از یک مرد خانواده با چشمانی پر از محبت تا فیلمنامه نویسی پریشان... از دلال اسلحه ای فوق العاده خونسرد تا فرشته ای عاشق و در آرزوی هبوط... از زندانی قانون دوست تا شیمیدانی گرفتار در بازی میهن پرستان!... (فیلمهای خوب دیگه اش رو نیاوردم چون دیگه خیلی طولانی میشه)

نیکلاس کیج در فیلم اقتباس

راجع به بازی های خوب او میشه ساعت ها صحبت و کرد و تحلیلشون کرد ولی به همون اندازه هم میشه راجع به فیلم های بد و انتخابهای حرفه ای غلطش (از لحاظ هنری، از لحاظ مالیش رو نمیدونم!) صحبت کرد. گاهی آدم باورش نمیشه که هنرپیشه ای با اون بازی باورپذیر و چند لایه در فیلم "Leaving Las Vegas" رو در شمایل یه دستیار شیطان با لباسی مسخره و دیالوگهایی مسخره تر ببینه...

چرا اینها رو میگم؟ بخاطر اینکه تا اینجای سال 2010 دو تا فیلم ازش دیدم، که تو هردوتاش به نحو اعجاب آوری ناامید کننده ظاهر شده... اولینشون Kick-A.s.s (در اینکه خود فیلم متفاوت و قشنگ هست شکی نیست!!) بود که بغیر از یه سکانس بقیه بازیگریش خیلی سطح پایین بود و دومی هم، فیلم روی پرده اش "The Sorcerer's Apprentice" یا همون "کارآموز جادوگر" هستش که همین امشب کلی ناراحتم کرد... هرچند که گاهی توی نگاهش هنوز بارقه ای از اونی که میشناختیم دیده میشه ولی ...

پوستر فیلم The Sorcerer's Apprentice

فیلم "The Sorcerer's Apprentice" معدود صحنه های خوبی دارد که البته وام گرفته از فیلم های دیگر است... یک صحنه "تمیزکاری جادویی" که بنوعی تجلیل از سکانس های باشکوه کارتونهای «میکی ماوس»، «شمشیر در سنگ» و «زیبای خفته» و همچنین فیلم «مری پاپینز» بود و یک صحنه هم که تقلیدی از انیمشن هوشمندانه و فوق العاده جذاب Animusic بود... همین و دیگر هیچ...

من نمیدونم سر نیکلاس چه بلایی اومده، ولی اینو مطمئنم که اگه توی فیلم "گوست رایدر - Ghost Rider" کاراکترش، روحش رو با شیطان معامله کرده، ولی در زندگی واقعی خیلی علنی و خیلی عیان، نیکلاس مثل فاوست خودش رو به شیطان فروخته... این آقای "نیکولاس کیج" نمیگه یکی اینور دنیا، یه موقع اولین تجربه سینماییِ دیجیتالش و  تمام ژست روشنفکریش "نیکولاس کیج" بوده...

نیکلاس کیج در نمایی از فیلم Bringing Out the Dead

البته اینها برداشتهای شخصی من هستند و شاید بقیه از فیلم خوششون بیاد... بهرشکل من از همین الان یکم ناامیدم، چون اینجور که سایتهای سینمایی میگویند یکی دو تا فیلم جادوگری دیگه تو راه داره... خدا رحم کنه...

-----
مسعود - یک شهریور 1389




نوع مطلب : نكات جالب، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : نیکلاس کیج، Nicolas cage،

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/1 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 25 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو