تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب سینما
نوشته های پراكنده یك مسعود

تقریباً اکثر قریب به اتفاق بناهای بزرگ و عظیم ساخته دست بشر، مکانهایی برای عبادت بوده اند. یعنی در هر دوره ای بنا بر نوع دین و مسلک آن دوران بتکده ها، هیاکل، آتشکده ها، کلیساها و مساجد را در بزرگترین حالت ممکن میساختند. از هرم های عظیم مایاها که برای خورشیدپرستی بود تا کلیسای سنت پیتر و مسجد ایاصوفیا (کلیسای ایاسوفیا) همه و همه در زمان خود جزو عظیم ترین و باشکوه ترین سازه های ممکن بودند.

بشر همواره جاه طلب بوده و بدنبال نمادی برای نشان دادن قدرت و تسلط خود بر طبیعت و دیگر انسانها... و بهترین راه برای نشان دادن این قدرت ساخت سازه ها و بناهای بزرگ و باشکوه بوده است... در بخش اعظمی از تاریخ بشر ادیان الهی تمرکز قدرت را در دست داشتند ولی در اروپا بعد از رنسانس این اثرگذاری کمرنگ تر شد و بعد از آن ما شاهد ساخت بناهایی همچون برج ایفل بودیم که شاید اولین سازه بزرگ و نمادین کاملاً غیر دینی بود (من تخصصی در این زمینه ندارم اگر اشتباه میکنم، لطفاً اصلاح کنید). و از آن پس دیگر ساختن برجها و آسمان خراشها امری کاملاً رقابتی شد و هر کشوری سعی کرده است میزان پیشرفت و قدرت خود رو با چنین جلوه هایی به نمایش بگذارد.

پوستر سریال ستونهای زمین

البته این خود جای بحث دارد که علیرغم اینکه نص همه ادیان آسمانی، ساده زیستی و دوری از تجمل بوده و در ساخت همه این بناها نهایت تجمل بکار رفته است!!!، ولی آنچه که باعث شد این مقدمه رو بنویسم، دیدن سه قسمت از مینی سریال خوش ساخت و دیدنی "ستون های زمین" (The Pillars of the Earth) بود {پینوشت 1}. این سریال براساس کتاب بسیار موفق و پرفروشی با همین نام ساخته شده که نوشته نویسنده معروف
ولزی "کن فالت" است. این کتاب که در سال 1983 منتشر شده، بعد از رای گیری سال 2003 "بی بی سی" برای «دوست داشتنی ترین کتاب ملی» در رده 33 قرار گرفت.

جلد کتاب ستونهای زمین

این کتاب داستانی است تاریخی (با پیرایه های تخیلی البته) پیرامون ساخت کلیسای جامعی در شهر خیالی "کینگز بریج" (که البته الان شهری به همین نام در انگلستان وجود داره) در دوران به اصطلاح "آنارشی - هرج و مرج" (The Anarchy) است و کشمکش های لایه های مختلف قدرت در آن دوران را، با روایتی زیبا بیان میکند. به دلیل غرق شدن کشتی حامل ولیعهد "ویلیام آدلین" و کشته شدن وی که تنها وارث حکومت "هنری اول انگلستان" پادشاه وقت انگلستان بود، موجی از تشویش سراسر انگلستان رو فرا گرفت. داستان سریال از این زمان شروع شده و بتدریج کاراکترهای داستان معرفی میشوند. از معماری خوش ذوق و فرزاندنش تا کشیشی پاکدل ولی اسیر دست سیاستمداران... از پسرک سر به زیر، مرموز و هنرمند تا برادرزاده ای تشنه قدرت...


البته دیدن سریال کمی اطلاعات راجع به تاریخ انگلستان هم میطلبد تا تماشای آن را دلپذیرتر کند؛ ولی برای بینندگان معمولی و البته پیگیر هم داستان بسیار جذابی روایت شده است... شخصیت پردازی ها پرقوت بوده و بنظر نمی آید فیلنامه به داستان اصلی لطمه ای زده باشد (هرچند که من کتاب رو نخوانده ام که بخواهم قضاوت کنم ولی نقدهایی که تو این یکی دو شب خوندم بسیار مثبت بوده اند). نکته جالب برای من ضرب آهنگ خوب آن است که در فیلمهای و سریال های مشابه امری بسیار نایاب است و البته لطمه ای هم به داستان پردازی آن نزده است.



دوران آنارشی یا "زمستان نوزده ساله" به دوره ای 19 ساله گفته میشود که حد فاصل سالهای (1154-1135)، پادشاه استفان (بعد از مرگ هنری اول) بر انگلستان حکومت کرده و اوج نزاع های داخلی برای به قدرت رسیدن در دولت بی ثبات آن دوره بوده است. که البته پایه گذار کلی داستان و رمان تاریخی (عموماً تخیلی) پیرامون افراد و شخصیت های آن دوران شده است.


بنظر من برای هرکسی که فیلمهای "هنری پنجم" و یا "شیر در زمستان" (و یا فیلمها و سریال هایی با چنین مضامینی) رو پسندیده، سریال جذابی میتونه باشه. البته هنوز برای قضاوت نهایی زود است، زیرا قرار است که این سریال در 8 قسمت پایان یابد و تا امروز (28 امرداد) که این پست نوشته شده 5 قسمت ان بیشتر به نمایش درنیامده است. این سریال پیشنهاد خوبی برای این چند هفته پایانی تابستان است تا پس از فرا رسیدن پاییز دوباره سریال های دوست داشتنی و اعتیاد آور قبلی (1 - 2 - 3- 4 - 5 - 6 - 7 -...) رو هفته به هفته تعقیب کنیم.  بخصوص اینکه فاقد دنباله است تماشای آن را دلپذیرتر میکند. (که البته امسال جای یه سریال بدجوری خالیه)


من خیلی دوست داشتم که بیشتر راجع به سریال و البته ریشه های تاریخی آن بنویسم ولی بنظرم اطاله نوشته، خواننده رو خسته میکنه، لینکهایی که گذاشتم میتونه برای افرادی که مایل باشند ریفرنسهای خوبی باشه. هرچند که برای نوشتن این پست از نرم افزار Microsoft Encarta هم استفاده شده.


اگرهم تمایل به مطالعه کتاب داشتید، میتونید از این لینک اون رو دانلود کنید.

در پایان یه نکته ریز هست که شاید دونستنش یه کمی ما رو به خودمون بیاره، گفته شده بود که در زمانی نه چندان دور آفتاب هیچوقت در امپراتوری بریتانیا غروب نمیکرد (الان رو نمیدونم) ولی آن چیزی که ریشه اصلی قدرت این جزیره کوچک در غرب اروپا! هست، شاید همین نکته باشه که نزدیک به 500 سال است که هیچ جنگ داخلی رو تجربه نکرده... کشور دیگری رو میشناسید که این شرایط رو داشته باشه؟


شاد و سربلند باشید


پینوشت 1 : اگه به من بود عنوان این سریال رو به فارسی "ارکان خاک" ترجمه میکردم ولی خب دیدم همین "ستون های زمین" خودش ترکیب خوبی است.

-----
مسعود - امرداد 89




نوع مطلب : تاریخ، سینما، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها : Pillars of the earth، ستونهای زمین، مینی سریال، کلیسای جامع،

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/27 :: توسط : مسعود زمانی

متن زیر خیلی سریع و بعد از دیدن فیلم نوشته شده و برای اینکه برای وبلاگ آماده بشه خیلی جاهای مطلب رو خلاصه کردم... اگه ناهماهنگی میان پاراگرافها میبینید پیشاپیش عذر میخوام

رویایی در رویا

پوستر فیلم Inception

بدون هیچگونه تردیدی فیلم Inception (من نمیدونم چه اصراری هست که اسم فیلم رو ترجمه کنیم، اونایی که میگن اسم فیلم "سرآغاز" هست مطمئناً هیچکدوم فیلم رو ندیدند) بعنوان یه اثر ماندگار سالها تو ذهن تمام بیننده ها باقی میمونه. این فیلم در یک مدت کوتاه تونسته رتبه سوم بهترین فیلمهای تاریخ رو توی سایت IMDB بخودش اختصاص بده.. ایده فوق العاده و جدیدی که تو این فیلم مطرح میشه (بخصوص الان که کمتر سوژه نابی برای فیلمسازها وجود داره!) هرکسی رو با هر سطح معلومات و علاقه مندی به فکر فرو میبره... من معمولاً از نوشتن و توضیح دادن داستان فیلمها پرهیز میکنم چون نمیخوام کسی رو از لذت دیدن اولیه محروم کنم. بنابراین اون چیزی که در ادامه میخونید تا جای ممکن سعی میشه مانع لو رفتن داستان فیلم بشه ولی بهر شکل اینجا برمبنای اصول وبنویسی یه  Spoiler Alert  یا بقولی همون "خطر لوث‌شدن" میزارم.


بزرگترین نکته درباره این فیلم اینه که نمیتونی برای کسی تعریفش کنی و بنابراین زیاد نگران نباشید. یعنی یجوریه که ثانیه به ثانیه اش رو باید بگی تا مفهوم فیلم جا بیفته...

من نه اینکه تخصصشو نداشته باشم! نه... ولی زیاد دوست ندارم راجع به بازی فوق العاده "دی کاپریو" تو فیلم صحبت کنم یا موسیقی درخشان هانس زیمر که همیشه فوق العاده هست... اینها رو بزاریم تو ماهنامه فیلم و دنیای تصویر و وبلاگهای تخصصی صحبتش رو بکنند... من وبلاگ نویس ساده ای بیش نیستم...


ابتدا در مورد ایده فیلم صحبت کنیم که گفته میشه "کریستوفر نولان" که توی کارنامه اش فیلمهای ارزشمندی مثل پرستیژ، بیخوابی، بتمن (بتمن آغاز میکند و شوالیه تاریکی) و البته یادگاری به چشم میخوره (که فیلم شوالیه تاریکی توی لیست ده فیلم برتر من جای محکمی رو به خودش اختصاص داده که البته بعد از Inception یخورده جاش تنگ شده!)، ایده فیلم رو طبق گفته خودش از دهه نود همراه خودش داشته و بدنبال البته امکانات مناسب (فیلم رو ببینید میفهمید منظورم چیه) برای بوجود آوردن دنیای فیلمش باشه. فیلمنامه رو هم نسپرده دست  کس دیگه ای و خودش تمام و کمال روش کار کرده...



خیلیها روی اوژینال بودن ایده فیلم قلم فرسایی کردند ولی همینجا میگم که نه اصلاً اینطور نیست بنظر من.... بعنوان یه انیمه
باز تیر! عرض میکنم که این داستان (البته نه به این زیبایی و قدرت) توی انیمه ای به نام Paprika در سال 2006 مطرح شده بود. دیدن اون انیمه رو به همه گرافیستها و آدمهایی که دنبال ایده های ناب هستند پیشنهاد میکنم. ولی این نکته هیچی از ارزشهای فیلم نولان کم نمیکنه...

نولان با قدرت کامل و کنترل بینظریش روی تک تک صحنه های فیلم تونسته اثری رو خلق کنه که هم بیننده معمولی و هم منتقدین رو  در زمانی حدود دو ساعت و نیم روی صندلی میخکوب کنه (البته اپیزود کوهستان یکم پرت و پلا شده بنظرم)... بنظر من هرکسی به اندازه قدرت تخیلش از فیلم نولان لذت میبره... یعنی هرچقدر ذهن بازتری داشته باشید بیشتر از فیلم لذت میبرید... چون در اثنای فیلم یوقتهایی پیش میاد که شروع به تخیل میکنید (که البته ضرباهنگ قدرتمندش این اجازه رو زیاد نمیده) و ذهنتون با دنیایی فکر مورد حمله قرار میگیره... این فیلم هم مثل "سه گانه ماتریکس" بیشتر از اینکه در هنگام دیدن فیلم ذهنتون رو درگیر کنه، بعد از تماشای فیلم هست که کلیدی بدستتون میده تا درب اتاقهای صدها و هزاران فکر رو که قبلاً یه گوشه ذهنتون قایم کرده بودید باز کنید...

سالها پیش یادمه یکبار دنبال این بودم که تئوریهای پایان دنیا چیه... یعنی چجوری قراره بشر کلهم خلاص بشه از این دنیا... انواع برخورد شهابسنگ و نمیدونم حمله فضاییها و 2012 و هزار تا چیز دیگه تو اون جستجو برام لیست شدند، ولی بین اونها خلاقانه ترین پایان دنیا یه جمله بود که بنوعی میشد گفت بیشتر یه آغاز بود تا یه پایان ... در اون  جمله پایان دنیا رو بیدار شدن بشر از یه خواب تعبیر کرده...

"ژوانگ زِه
" فیلسوف بزرگ چینی یکبار با دیدن یه پروانه توی خوابش شعری رو سروده با این مضمون:

«شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گلی به گل دیگر می پرم
بی خبر بودم از اینکه ژوانگ زه ام
ناگه برخاستم و باز ژوانگ زه شدم
ولی نمی دانستم که آیا من ژوانگ زه ام
که خواب دیدم پروانه شده بودم
یا پروانه ام و خواب میبینم که ژوانگ زه شده ام.»


(که البته اینهم خودش دستمایه اصلی یه انیمه معروف و دیدنی دیگه بنام "Cowboy Bebop"… هست که "دنیای تصویر" نوشته گویا قرار فیلمش رو هم بسازند)!!... یجوری مثل دنیایی که تو ماتریکس تصویر شده... به زبان ساده وقتی حقیقت اصلی و واقعی برایت روشن میشه اون وقت دیگه این دنیا به پایان میرسه و تو قدم در دنیای واقعی میزاری...

در فیلم Inception شما با این مسئله روبرو هستید (جدا از جذابیت های تصویری و تعلیق موجود در فیلم) که شاید تمام اون چیزی که دارید می بینید یک خواب بوده و توهمی بیش نباشه... حالا من کاری ندارم که فیلم داره داستان یه تعداد متخصص رو میگه که دارن روی وارد کردن ایده در خواب به ذهن شخصی کار میکنن... من میگم که چند لحظه فقط چند لحظه به این فکر کنید که شاید همه اینهایی که واقعیت فرضشون میکنیم خواب کسی باشه... این ایده در فیلم هم بنوعی مطرح میشه، بخصوص در پایان فیلم که فرفره همچنان داره میچرخه و هنوز به زمین نیفتاده...

شاید خنده دار باشه ولی این بنظر من یه دریچه جدید باز میکنه به جهان بینی های فلسفی بشر (شاید قبلاً هم باز بوده و من خبر ندارم)... تابحال وقتی میخواستند خیلی عرفانی فکر کنند میگفتند شما یه پرده ای جلوی چشمات هست که مانع دیدن حقیقت میشه و باید اون پرده کنار بره... تمام مکتب های عرفانی روی این مسئله تاکید دارند که دنیا اون چیزی نیست که میبینید  و میشنوید...  اینجا هم نمیخوام بحث کنم که ادراکات ما از دنیا در نهایت همه پالسهای الکتریکی بیش نیستند که توی مغزمون اتفاق می افته همشون هم قابل گول زدن هستند (این پست های دکتر مجیدی {1 ، 2 ، 3} رو از دست ندید)... اینم نمیگم که اون مکاتب اشتباه میکردند یا نه... چون سطح معلومات و درونیات من به اون اندازه نیست که همه حرفهاشون رو درک کنم...

ولی بنظر من شاید یک روش درست بیان کردن این موضوع (که همه چیز بنوعی توهمه!!) اینه که ما توی یه رویا گیر کردیم... اونهم نه رویای خودمون لزوماً!!! شاید ما یک بخشی از رویای دیگری باشیم... شاید خیلی آوانگاردی باشه و یا خیلی نامحتمل... ولی اگه درست نگاه کنیم توی دنیا واقعیت اینه که هربخشی رو نگاه کنیم یه افرادی کنترل همه چیز رو در دست دارند (مستقیم یا غیر مستقیم) و اونها هستند که قوانین و ساختار رو تعیین میکنند... بعد خود اون افراد تو مقیاس های بزرگتر میبنید بخشی از یه سیستم دیگه هستند، که اون سیستم هم داره قوانین اونها رو وضع میکنه.


اینو به مسائل سیاسی هم ربطش ندید... من توهم توطئه هم ندارم.... ولی واقع گرا باشیم... خود شما  تا چه حدی روی زندگیتون کنترل دارید؟ چه پارامترهایی توی زندگیتون در اختیار خودتونه؟... شاید هم من اشتباه میکنم و همه اینجوری نباشند، ولی من مطمئنم که بخش اعظمی از مردم این کره خاکی تو رویا هستند... اونهم نه تو رویای خودشون بلکه تو رویای افراد دیگه و این توالی تا بالاترین نقطه ادامه داره...

نقطه تلخ ماجرا میتونه این باشه که در نهایت اون نفر آخر (یا در واقع اول!) خودش توی خواب باشه! بگذریم... من نه فیلسوفم و نه دوست دارم باشم و تمام این نوشته ها هم شاید یه حمله عصبی-هیجانی! باشه برای منی که ظرفیت دیدن یه فیلم درست و خلاقانه رو نداشتم (چون تعدادشون خیلی خیلی کمه، شاید سالی دو عدد)... ولی خداییش ارزششو رو داره اگه چند دقیقه ای به این فکر کنید که شاید همه تو خواب باشیم (که البته در نوع غفلتش رو همه هستیم) و شاید خواستیم یه تکونی به خودمون بدیم و پارامترهای تاثیرگذار روی زندگیمون رو تا جایی که ممکنه تو دست خودمون بگیریم...

راستی ماه رمضان مبارک باشه

------
مسعود - مرداد 89





نوع مطلب : نكات جالب، متفرقه، سینما، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/20 :: توسط : مسعود زمانی

پنج شنبه و جمعه (به لطف خالی شدن بخش اعظمی از وقتم!!!) در یک ماراتن لذت بخش نشستم یک ضرب فصل (همون سیزن!) پنجم سریال "چگونه مادرتون رو ملاقات کردم" رو دیدم و کلی خندیدم و کلی هم چیزای جدید یاد گرفتم...

راجع به این سریال تو یکی از پستهام {لینک} نوشته بودم و حقیقتاً علیرغم معایب فراوانش خیلی دوستش دارم... همونطور که گفتم نکات آموزنده زیادی توش بود و آموزنده ترینش تو قسمت شانزدهمش بود... اون موقع که دیدمش نفهمیدم ،ولی الان و بخصوص امشب خیلی خوب درک کردم پیام اون قسمت رو ...

چگونه با مادرتون آشنا شدم

یه اصطلاحی دارند این ساکنین بلاد کفر که خیلی معانی جالبی داره...
"Someone Got You On The Hook"
 معنای تحت اللفظیش میشه "به قلابش گیری" ولی معانی عمیقتری در پس پرده این ترکیب بظاهر معصوم نهفته است... که مهمترینشون اینه که "یجورایی بهش گیر کردی ولی اون تو رو تو آب نمک نگهداشته برای روز مبادا وگرنه مالی نیستی و در اثر کوچکترین اتفاقی مرخصی"... یعنی تقریباً مثل بازیکن ذخیره هایی که دقیقه نود هم تعویض نمیشند بیان تو ولی خب اسمشون اینه که توی رئال مادرید یا بارسلون بازی میکنند... البته وحی مُنزَل نیست، شما هرچی دوست داری ترجمه کن... یه معنی دیگه اش هم میشه خب به یه دلیلی که میتونه "دوشیدن" (از لحاظ مالی البته!!) و یا بارکشی و یا کلاً دیگر سوء استفاده ها باشه، صورت بگیره... یعنی مثلاً تو نمره هات خوبه و یا تو گردن کلفتی و یا تو آشناهای زیادی داری و از این قبیل مسائل...

نکته اینه که این اپیزود سریال میگه که این وسط یه چرخه وجود داره... به این شکل که تو یجورایی هم قلاب دستته و هم قلاب به دهنت گیر کرده... یعنی چی؟ خوب گوش کنید تا بگم:

یعنی اینکه همه بطور پیش فرض برای دوستی یا ازدواج و یا هر کوفت دیگه ای ،چند تا شانس و چند تا اصطلاحاً CASE دارند {پینوشت 1}... خب چون دو به شک هستند این ریسک رو نمیکنند که یکی خداینکرده تو زرد دربیاد و از شانس بدشون بعد از انتخابشون اینو بفهمند!!!!... برای همین اونی رو که شانس بیشتری داره نزدیکتر میکنند ولی بقیه رو قلاب به دهن دنبال خودشون میکشند... غافل از اینکه خودشون هم معمولاً قلاب یکی دیگه به دهنشون گیره و قص علیعذا...

از ابعاد اخلاقیش که بگذریم، حالا یه نظریه روان شناسی هست که میگه بعضی ها اصلاً اعتقادی به این داستان ها ندارند و اصلاً هم قصد ازدواج یا رفاقت هم ندارند ولی برای اینکه ثابت کنند (بیشتر به خودشون) که چیزی از بقیه کم ندارند خب قلاب رو میندازند که چند نفر لب و لوچه و فک و دهنشون بهش گیر کنه {پینوشت 2}... یعنی یجورایی "من قلاب میندازم پس هستم"... و بعد از درون احساس Satisfactions پیدا کنند از این فتح الفتوح...

ولی بنظر من اینکار درستی نیست و اغلب تاوون میدید... نکنید اینکارو... این بود پیام بهداشتی این هفته...


{پینوشت 1}: اونهایی که اینجوری نیستند یا خیلی خوش شانس هستند یا خیلی بد شانس... که خوش شانسی و بد شانسی چند سال دیگه مشخص میشه...

{پینوشت 2}: این کار اونجورهایی هم که بنظر میاد بی خطر نیست... ممکنه بجای یه ماهی قرمز مامانی؛ یهویی کوسه ای
، وال قاتلی و یا حتی اختاپوس (نه از نوع پیشگو البته!!!)... نگید که نگفتم هااااا

نکته انحرافی: "بارنی
" دوستت داریم... روح منی "استینسون"... هرچند که در نهایت من خودم میدونم که "لئونارد"ی بیش نیستم (به این پست {لینک} مراجعه شود)





نوع مطلب : نكات جالب، طنز، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : Hook، How I met your Mother،

ارسال شده در تاریخ : 1389/04/28 :: توسط : مسعود زمانی

نظم داستانهای کوتاه رو کمی بهم ریختم، البته داستان کوتاه تو همون ساعت همیشگی منتشر میشه ولی حیفم اومد این پست رو ننویسم...


سالهاست که
دیدن فیلمهای مستند  بخش غیر قابل چشم پوشی تفریحات بصری من هست... از بچگی عاشق مستند ها بودم و آرشیو خوبی هم از مستندهای کمیاب و  دیدنی جمع کردم که هرازگاهی بهشون ناخونک میزنم و برای چندمین بار میبینمشون... از مستندهای تخیلی تا سیاسی، از مستندهای افشاگرانه درباره فراماسونها تا مستندهای زیبای بی بی سی درباره طبیعت و حیات وحش...

امروز ظهر پنج شنبه مستند "The Cove
" رو دیدم و حقیقتاً قلبم به درد اومد... یادمه در 12 یا 13 سالگی سیرکی کوچک در یکی از شهرهای شمالی رو از نزدیک دیدم و به چشم خودم دیدم که خرسی توی قفس گریه میکرد... حالا هرکی هرجور دلش میخواد برداشت کنه، ولی واقعاً دلم برای حیوونات اینجوری میسوزه... بیشتر از انسانها... سالهاست تو خونه حتی ماهی قرمز هم اجازه ورود نداره چه برسه به پرنده و این چیزها...

پوستر فیلم

مستند "The Cove" رو از لحاظ تدوین یکی از بهترین ها و از لحاظ نحوه ساخت و شرایط محیطی و سرسختی سازندگانش بی نظیرترین مستند تو این ژانر دیدم... کشتار دسته جمعی (سالی 23000 دلفین) حیواناتی که داستانهای بی شماری از نجات جان انسانها توسط اونها شنیدیم و شبیه ترین موجود از لحاظ احساسات به انسان هستند...

واقعاً زبان قاصره از این همه سبوعیت... شهر تایجی در ژاپن محور داستان فیلم است و فعالیت تیمی از نخبه ترین عاشقان طبیعت برای افشای فعالیتهای مخفی شکارچیان و ماهیگیران این منطقه واقعاً ستودنی است.


واقعاً از هر لحاظی که نگاه کنیم حرکت سازندگان این مستند و در راس اونها "ریک اُ بری
" تمرین دهنده بسیار معروف دلفین ها، بسیار شجاعانه و در خور احترام است... راجع به فیلم میشه کوهی از اطلاعات داد که نمیدونم چند تا جایزه برده (از جمله اسکار امسال) و کلی چیزهای دیگه، ولی هیچ کدومشون به اندازه دیدن خود مستند نمیتونه تاثیرگذار باشه...

تو فیلم اطلاعاتی داده شد که من متوجه شدم که دلفینهایی که توی "پارک دلفینها" کیش هستند هم از همین محل خریداری شده اند... من نمیدونم واقعاً تماشای حیوانات در اسارت چه لذتی میتونه برای انسان داشته باشه... من در حالت طبیعی هیچوقت از همچین جایی دیدن نمیکنم و از همه کسانی که این مطلب رو میخونن خواهش میکنم به دیدن این مکانهای باصطلاح توریستی نروند و زجر حیوانات رو به بهای لذتی بی معنی تماشا نکنند (تمام دلفینها در اسارت دچار نوعی افسردگی میشوند که به همین دلیل به آنها قرصهای ارامبخش داده میشود!!! و این برای همه حیوانات دیگر هم اتفاق می افتد) از نزدیکانتان هم بخواهید که از دیدن چنین مکانهایی خودداری کنند...


هویت یک فیل به جنگل و دشتی است که در آن زندگی میکند و همینطور دلفین در آبهای ازاد دلفین است، خارج از آن و در یک مکان بسته فقط کالبد اوست که به حیات ادامه میدهد و دیگر فیل و یا دلفین نیست...

شاید بنظر خیلیها مسخره بیاد ولی خب من به این تز شدیداً اعتقاد دارم...

شاد باشید




نوع مطلب : متفرقه، سینما، 
برچسب ها : The Cove،

ارسال شده در تاریخ : 1389/02/2 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 8 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو