تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب متفرقه
نوشته های پراكنده یك مسعود

سلام و خداحافظ...

این 100اُمین پست این وبلاگ هست

دیگه بهیچ وجه تو این بلاگ هیچ پستی رو آپ نخواهم کرد

از این به بعد (در صورتیکه که قابل بدونید) میتونید از آدرس زیر مطالبم رو دنبال کنید

http://www.masoudz.com


دستنوشته های یک مسعود





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/10/26 :: توسط : مسعود زمانی

قسمت سوم از فصل ششم سریال "چگونه مادرتان را ملاقات کردم" یا در واقع قسمت 115اُم آن دیروز(دوشنبه 4 اکتبر-12 مهر) پخش شد و بنابر یک سنت تغییر ناپذیر من امشب تماشایش کردم. محوریت این قسمت با چند جمله شنیدنی و واقعاً کاربردی از زبان "تد موزبی" بود...

من یه بخشهایی از دیالوگهای ابتدایی و انتهایی رو براتون اینجا مینویسم:

شما هرجوری به بنای کلیسای la Sagrada famillia بنگرید فقط یک کلمه بطور کامل آن را بیان میکند، "ناتمام"... چرا؟ چون در 7 ژوئن سال 1926 آرشیتکت آن "آنتونیو گائودی  -  Antonio Gaudi" زیر اتوبوس رفت و مرد... و بنابراین بزرگترین اثر هنریش تا ابد "ناتمام" ماند...

نمایی از قسمت سوم از فصل ششم سریال


گائودی براساس مستندات آدمی نبود که در برابر رویاهایش تسلیم بشه... ولی معمولاً این اتفاقی نیست که می افته... یعنی قرار نیست که شما برید زیر اتوبوس تا کلیساتون ناتموم بمونه... بیشتر وقتها رسیدن به رویاهاتون خیلی سخته... خیلی هزینه بر هست... خیلی گرون هست... خیلی ترسناک هست... و درست وقتی که ازش دست میکشی میفهمی که دوباره شروع کردنش چقدر سخت و مشکل و ناممکنه...

بنابراین بعد از کنارگذاشتنش بخودتون تلقین میکنید که دیگه نمی خواهیدش و آرزویش رو ندارید... ولی اون "آرزوی ناتمام" همیشه همونجاست... و تا وقتی تمومش نکنی همونجا میمونه...


در واقع هیچکس نمیدوتونه ادعا بکنه که هدفهای بزرگ و آرزوهای بزرگش رو فراموش کرده... و اگر هم فکر میکنه که قراره فراموششون کنه و یا ازشون بگذره، سخت در اشتباه هستش... همین الان پاشید و برید ببینید چجوری دوباره باید استارت زد و آرزوی ناتموم زندگیتون رو برآورده کنید و ناتمومش نزاشت... چون عذاب انجام ندادنش تا آخر عمر و شاید تا زیر چرخهای اتوبوس همراهتون خواهد موند.

بعنوان حسن ختام و برای اینکه به برنامه ها بخش موزیک هم لطمه نخوره دو موسیقی تقریباً قدیمی از "برایان آدامز" رو برای دانلود میگذارم که تا حدی در ارتباط با مطالب بالا هستند (یا حداقل تو ساعت یک نصفه شب من همچین احساسی دارم!!!)، هردو موزیک از جمله ساندتراک های کارتون زیبا و بیادماندنی Spirit هستند... بهترین انتخاب برای این انیمیشن پرشور و پرمحتوا صدای وحشی برایان آدامز بود که بخوبی و بهتر از دیالوگی پیام آزادگی و عشق جاودانه رو به بیننده منتقل میکنه و عجیب روی موسیقی متن بیادماندنی و کوبنده "هانس زیمر" نشسته...

پوستر انیمیشن اسپیریت

نکته :
همونطوری که رسم وبلاگ من هست، اگر با جت آودیو ورژن 6 به بالا گوش بدید، میتونید زیرنویس زمان بندی شده هم به همراهش ببینید...


1- تسلیم نشو - Don't let go

در این ترانه "سارا مک لاکلن - Sarah McLachlan" با صدای لطیف خودش، صدای خشن و وحشی برایان رو همراهی میکنه و تلفیق غریبی رو ایجاد کرده که کمتر مشابهش رو تا الان شنیدم... نکته دیگه اینکه بخاطر همزمانی برخی از جملات  دو خواننده، من تاکیدم روی صدای برایان آدامز گذاشتم ولی جملات سارا رو هم بطور کامل پیاده کردم...


2- نمیتونید من رو در اختیار بگیرید - You can't take me

واقعاً سخته راجع به این موزیک چیزی نوشت، کسانی که انیمیشن رو دیدند خودشون حس رو بخوبی دریافت کردند... تسلیم نشدن و ایمان و امید داشتن به یه هدف بزرگ بارها و بارها در کلام بزرگان و افراد مختلف اومده و این (بنظر من) یکی از بهترین روایتها برای یادآوری این مهم هست که هیچ روح آزاده ای رو نمیشه به بند کشید و از آرزوهایش منصرف کرد...



پستهای مرتبط:
1 - قلاب و نکات فنی
2- دوستان واقعی

پینوشت : این پست اولش که شروع شد قرار بود 4 خط درباره جملات قشنگ سریال باشه!!!، ولی نمیدونم چی شد که اینجوری شد... دقیقاً الان گیج گیجم...




نوع مطلب : نكات جالب، موسیقی، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : How I met your Mother، Bryan Adams، Sarah McLachlan، Spirit،

ارسال شده در تاریخ : 1389/07/13 :: توسط : مسعود زمانی

سلام

چند روزی است که طی دستور
جناب دکتر مجیدی عزیز (که همیشه بمن لطف داشتند) درصدد راه اندازی صفحه و سایت جدیدی هستم که باعث شده کمتر وقت کنم برای وبلاگ مطلبی بنویسم... ولی امروز صبح اتفاقی افتاد که حیفم اومد درباره اش چیزی ننویسم.

گروه محک
(موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی) به جرات خلاقترین و پیشروترین گروه خیریه در ایران هستند، ابزارهای ارتباطی رو بخوبی شناخته اند و از شبکه های اجتماعی نظیر فیس بوک نهایت استفاده رو میبرند. طرحهای منحصربفرد و بشدت موفقی مانند "با هزار تومن چیکار میشه کرد" و مانند این با استقبال شدیدی از سوی مردم و بخصوص اهالی وب همراه شده است. در ضمن سایت خوب و ساده و موثری دارند که براحتی امکان پرداخت  و کمک های نقدی آنلاین رو برای شما فراهم میکنه.

لوگو موسسه محک

امروز 14 شهریور سالروز تولدم هست و هیچی برای من ارزشمندتر از این نیست که در ساعت 9 صبح از طرف دفتر محک تماس گرفته  و تولدم رو تبریک گفتند... تماس شاید تنها 30 ثانیه طول کشید و تنها یه سری تعارفات معمول توی اون رد و بدل شد، ولی ماهیت ماجرا و این که محک هرچند با یک تماس ولی برای همراهانش ارزش قائل است، عزم هرکسی برای مشارکت بیشتر در این فعالیت بشردوستانه و خداپسندانه راسخ تر میکنه.

این پست رو تقدیم میکنم به همه اونهایی که دنیای پر از دروغ و تزویر را، جایی دلنشین و سرشار از عشق کردند... اونهایی که میتونستند برن سفر یا تجارتشون رو گسترش بدن یا بیشتر درس بخونن یا خیلی کارهای دیگه... ولی وقتشون رو صرف کاری کردند که یاد خیلی از ماها بندازه هنوز انسانیت وجود داره... و نقل قول از مثال همیشگی دکتر فتوت
:

"نگذاشتند زنجیر عشق پاره بشه..."

اگر وقت کردید (بخصوص وسط هفته، چون پنج شنبه جمعه هاشون معمولاً نیرو به اندازه کافی هست) حتماً باهاشون تماس
بگیرید و مطمئن باشید در هر اندازه ای (از هزار تومن پول تا انجام خدمات کامپیوتری، مدیریتی، بهداشتی، درمانی، حمایتی و ...) میتونید مثمر ثمر باشید، و باور نمیکنید که تا چه اندازه میتونه توی روحیه تون موثر باشه... یکبار امتحان کنید... ضرر نداره.



پینوشت : نمیدونم تو اینترنت این چیزها عرف هست یا نه ولی اگر اهل دعا هستید یه فاتحه هم برای
دوستم بفرستید...





نوع مطلب : نكات جالب، متفرقه، 
برچسب ها : محک،

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/14 :: توسط : مسعود زمانی

سال 97 میلادی یه نقطه عطف تو تاریخ سینما محسوب میشه، دلیلش هم به نمایش دراومدن فیلم "تایتانیک" و فروش افسانه ای اون بود... ولی بنظر من تو اون سال و بخصوص در مراسم اسکار حق یک فیلم و یک بازیگر (ضمن احترام به جک نیکلسون کبیر) بدجوری خورده شد... اونم کسی نبود بجز "نیکولاس کیج" دوست داشتنی... من خودم با اینکه ادعای فیلمبازیم میشه، ولی اولین فیلمی که از نیکلاس دیدم همین فیلم "Face/Off" بود... و قبلش هم اسمش رو هم حتی نشنیده بودم و نمیدونستم این بنده خدا اسکار هم برده و ما خبر نداریم (خب اون موقع همش 14- 15 سالم بود).

پوستر فیلم Face-Off

تو اون زمان معمولاً ما و خیلیهای دیگه، هر هفته میرفتیم یه جایی (که هردفعه هم تغییر میکرد) و یکی (با عینک دودی و کت چرمی و کلی گشتاپو بازی دیگه) با موتور می اومد و دو تا ساک بزرگ پر از فیلم های VHS باز میکرد میزاشت جلومون... بعد هم کلی داستان سر کرایه دادن و کرایه گرفتن... بهرشکل جای ریسک زیاد داشت و چون از همه کوچیکتر بودم، آخر سر همه و فیلمهای مونده به من میرسید... این انگیزه ای شد تا هر هفته کلی مجله سینمایی ورق بزنم و با اسمها و عناوین جدید (و یا ماندگار قدیمی) بیشتر آشنا بشم تا حداقل از میون اون فیلم های باقیمونده، انتخاب های بهتری داشته باشم... اینم ذکرش خالی از لطف نیست که وقتی فیلم تایتانیک رو خواستم ببینم چون کارت گرافیک کامپیوتر نگون بختم یه Trident 9650 با یک مگ رم بود (که البته بعد رفتم کنسول SEGA خودم رو فروختم و سه مگ V-RAM براش خریدم تا بشه 4 مگ!!) نمیتونستم فیلم رو تمام صفحه یا همون Full Screen ببینم و باید توی پنجره ای کوچکتر تماشا میکردمش...

تازه یه مدت شده بود که بغیر از "از ما بهترون"، مردم عادی مثل ما هم سی دی های تصویری در دسترسشون قرار گرفته بود... اولین فیلمی که بصورت سی دی داشتم Heat ساخته ارزشمند مایکل مان بود (سه تا سی دی بود) که یه بنده خدای عازم سفری به امانت پیش من گذاشت، ولی چون درایو سی دی 4 اسپیدمون! خراب شده بود نمیتونستم تماشایش کنم و بنابراین تا درست بشه اولین فیلم «وی سی دی» که دیدم همین فیلم Face/Off خودمون بود...

نیکولاس کیج در نمایی از فیس آف

حالا اینهمه مقدمه چینی کردم برای چی؟ برای اینکه از همون موقع که مسخ Face-Off شده بودم هروقت میرفتم سر قرار با «آقای فیلمی» (که البته کلاسش بالا رفته بود و سی دی هم کرایه میداد!!!) و بادی به غبغب انداخته و با لحنی "آلن دلونی" آروم بهش میگفتم: این فیلمهای درپیت رو نمیخوام... از نیکلاس کیج چی داری؟... یعنی مثلاً من ته فیلمبازم و نمیدونم ته روشنفکر و این حرفها... بنده خدا هم نامردی نمیکرد و فیلمهایی برام جور میکرد... اگر اون موقع کسی بهم میگفت: «رابرت دنیرو خیلی بازیگره» بهش جواب میدادم آره ولی از وقتی نیکولاس! فیلم بازی میکنه، اون بهتره بره پشت صحنه چایی بیاره (خداوند شاهد است عرق شرم بر پیشانی ام نشسته همین الان...)

نیکلاس کیج

یجورایی این آقای نیکولاس کیج شده بود چماق ما بر سر هر بینوایی که فیلمهاش رو ندیده بود... چنان با غلو راجع بهش صحبت میکردم که فکر میکردی خود "لارنس الیویه" و "استانیسلاوسکی" تا پیش از اون یکصدم بازیگری رو هم نفهمیده بودند و این آقا اصلاً "متد اکتینگ" رو دگرگون کرده بود (این متد اکتینگ رو تو ماهنامه فیلم اسمش رو خونده بودم و بنظرم خیلی چیز مهمی می اومد! ولی از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه نمیدونستم اصلاً چی هست!!)

ولی یواش یواش که گذشت... خب همه چیز تغییر کرد... ولی هنوز هم کورکورانه و بدون هیچ فکری اگه بدونم نیکولاس کیج توی فیلمی بازی میکنه، با هیجان میشینم تماشایش میکنم. الحق والانصاف هم توی کارنامه اش فیلمهای درخشانی دیده میشه: از یک مرد خانواده با چشمانی پر از محبت تا فیلمنامه نویسی پریشان... از دلال اسلحه ای فوق العاده خونسرد تا فرشته ای عاشق و در آرزوی هبوط... از زندانی قانون دوست تا شیمیدانی گرفتار در بازی میهن پرستان!... (فیلمهای خوب دیگه اش رو نیاوردم چون دیگه خیلی طولانی میشه)

نیکلاس کیج در فیلم اقتباس

راجع به بازی های خوب او میشه ساعت ها صحبت و کرد و تحلیلشون کرد ولی به همون اندازه هم میشه راجع به فیلم های بد و انتخابهای حرفه ای غلطش (از لحاظ هنری، از لحاظ مالیش رو نمیدونم!) صحبت کرد. گاهی آدم باورش نمیشه که هنرپیشه ای با اون بازی باورپذیر و چند لایه در فیلم "Leaving Las Vegas" رو در شمایل یه دستیار شیطان با لباسی مسخره و دیالوگهایی مسخره تر ببینه...

چرا اینها رو میگم؟ بخاطر اینکه تا اینجای سال 2010 دو تا فیلم ازش دیدم، که تو هردوتاش به نحو اعجاب آوری ناامید کننده ظاهر شده... اولینشون Kick-A.s.s (در اینکه خود فیلم متفاوت و قشنگ هست شکی نیست!!) بود که بغیر از یه سکانس بقیه بازیگریش خیلی سطح پایین بود و دومی هم، فیلم روی پرده اش "The Sorcerer's Apprentice" یا همون "کارآموز جادوگر" هستش که همین امشب کلی ناراحتم کرد... هرچند که گاهی توی نگاهش هنوز بارقه ای از اونی که میشناختیم دیده میشه ولی ...

پوستر فیلم The Sorcerer's Apprentice

فیلم "The Sorcerer's Apprentice" معدود صحنه های خوبی دارد که البته وام گرفته از فیلم های دیگر است... یک صحنه "تمیزکاری جادویی" که بنوعی تجلیل از سکانس های باشکوه کارتونهای «میکی ماوس»، «شمشیر در سنگ» و «زیبای خفته» و همچنین فیلم «مری پاپینز» بود و یک صحنه هم که تقلیدی از انیمشن هوشمندانه و فوق العاده جذاب Animusic بود... همین و دیگر هیچ...

من نمیدونم سر نیکلاس چه بلایی اومده، ولی اینو مطمئنم که اگه توی فیلم "گوست رایدر - Ghost Rider" کاراکترش، روحش رو با شیطان معامله کرده، ولی در زندگی واقعی خیلی علنی و خیلی عیان، نیکلاس مثل فاوست خودش رو به شیطان فروخته... این آقای "نیکولاس کیج" نمیگه یکی اینور دنیا، یه موقع اولین تجربه سینماییِ دیجیتالش و  تمام ژست روشنفکریش "نیکولاس کیج" بوده...

نیکلاس کیج در نمایی از فیلم Bringing Out the Dead

البته اینها برداشتهای شخصی من هستند و شاید بقیه از فیلم خوششون بیاد... بهرشکل من از همین الان یکم ناامیدم، چون اینجور که سایتهای سینمایی میگویند یکی دو تا فیلم جادوگری دیگه تو راه داره... خدا رحم کنه...

-----
مسعود - یک شهریور 1389




نوع مطلب : نكات جالب، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : نیکلاس کیج، Nicolas cage،

ارسال شده در تاریخ : 1389/06/1 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو