تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب داستان کوتاه
نوشته های پراكنده یك مسعود

سلام

کریس دی برگ چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، بخشی از تاریخچه موسیقی خارجی تعداد زیادی از هم سن و سالان من و بزرگتر را بخود اختصاص داده است... روانی کلام و موسیقی زیبا و از همه مهمتر "حسی خواندن" (که برای ما شرقیها عجیب دلنشین است) همه و همه باعث شد که شاید نزدیک 15 سال پیش، پس از مایکل جکسون و مدونا، کریس دی برگ انتخاب اصلی همه خارجی بازها بود... البته عده ای عقیده دارند این هواداری به گواه اکثر منتقدان در ایران بیشتر از سایر نقاط جهان است، (من خودم هیچ مستندی برای این حرف ندارم و فقط براساس یکی دو تا مقاله ای که سالها پیش تو مجلات "چلچراغ"! و "مقام" خوندم، اینو نوشتم)... گواینکه به گواه آمار تاکنون بیش از 50 میلیون نسخه از آلبوم های وی در سطح بین المللی بفروش رسیده، که خلاف این امر را ثابت میکند.


عده زیادی برای اسم درکردن و متفاوت بودن، ایرادهای بی اساسی به کریس وارد میکنند. ولی عده ای هم هستند که بهرشکل وی را در بهترین حالت تقلیدی چندین باره از سه آلبوم نخستینش میدانند... من که به شخصه از همه آهنگهایش لذت میبرم و این رو نمیفهمم که اگه یه سبک خوب داشته باشی و ترانه های متفاوت رو توی اون اجرا کنی چه ایرادی میتونه داشته باشه؟ یعنی مثلاً کریس دی برگ باید رپ میخوند تا تنوع داشته باشه!؟؟!؟

بگذریم... فکر میکنم یکی از اولین خواننده های خارجی بود که آلبومش تو ایران مجوز گرفت و با خواننده های ایرانی (واقعاً از این ها بهتر کسی نبود!!!) آواز خوند... ولی خب یکی دو تا حرکت هم بهش منصوب شده که باعث شد این ترانه هم علیه اش خونده بشه...

کریس دی برگ در ایران

من به شخصه کاری به اینکارها ندارم و همیشه یکی دو تا از کارهای کریس تو گلچین هایم وجود داشته، خواهند داشت و بجای اینکه سه ساعت الکی بحث کنم که چرا کریس دی برگ تو ایران محبوب شد و تو خارج نشد، بشینم و سه ساعت از عاشقانه خوندنش در ترانه "بانوی سرخپوش - Lady In Red" لذت ببرم... به شما هم پیشنهاد میکنم همین کار رو بکنید...

کاور آلبوم بانوی سرخپوش

خب بگذریم... تقریباً یک ماهی میشه که آلبوم آخر کریس دی برگ منتشر شده، ولی من کمتر از یک هفته هست که دارم بهش گوش میدم و به جرات میگم شاید در ده سال گذشته بهترین آلبوم کریس دی برگ باشه... اسم این آلبوم "Moonfleet & Other Stories" است که در یک کلام فوق العاده است.

این آلبوم شامل 24 تراک است که 4 تراک آن صرفاً اختصاص به نریشن (narration) دارد و با زمان تقریبی 71 دقیقه میتواند کمی بیش از یک ساعت لذت شنیدن یک موسیقی سالم را به شنوندگانش عرضه کند. همونطور که از اسم این آلبوم مشخص است، در دو بخش مجزا ارائه شده است... 18 تراک اولی این آلبوم به داستان "مون فلیت" اختصاص دارد و 6 تراک نهایی به قول عنوان آلبوم، هریک داستانی مجزا را تعریف میکنند...

کاور آلبوم Moonfleet & Other Stories

مون فلیت (که فکر کنم اگر نخواهیم آن را بصورت اسم خاص بکار ببریم، ترجمه درستش ناوگان ماه میشود) نام رمانی از نویسنده مشهور و شاعر انگلیسی "جان مید فالکنر - John Meade Falkner" میباشد (که البته هیچ ارتباطی با "ویلیام فالکنر - William Faulkner" بزرگ ندارد). در این رمان بسیار معروف (بخصوص میان نوجوانان) که حتی در بعضی مدارس تدریس هم میشود، داستانی با پیرایه هایی چون راهزنی و گنج های پنهان و عشق و مذهب و مرگ به شکلی ساده انگارانه ولی با ارجاعات دقیق و خواندنی بیان شده است که باب طبع دوستداران داستانهای اینچنینی است...


من سعی میکنم خلاصه داستان را در ادامه بنویسم:

"در سال 1757، مونفلیت دهکده کوچکی در جنوب انگلستان بود. "جان ترنچارد - John Trenchard" نوجوان یتیمی بود که با عمه اش زندگی میکرد. جان همراه دوستش "راتسی – Ratsey" برای دلداری دادن به "الزِویر – Elzevir" که بتازگی فرزندش توسط "آقای ماسکیو – Mr. Maskew" (که یکی از تبهکاران و دزدان معروف بود) به قتل رسیده است به خانه اش میروند. افسانه ای در این دهکده وجود داشت که شبحی سرگردان به نام "روح ریش سیاه" که گفته شده است سالها پیش الماس مشهوری را پیدا کرده و آن را مخفی نموده و پس از مرگش در شبهای زمستان برای یافتنش از تابوتش که در زیر کلیسای دهکده بود بیرون آمده و همه جا را برای یافتن آن جستجو میکند. جان در شبی طوفانی با تردید فراوان از خانه خارج میشود. در مسیر بازگشت طوفان شدیدی رخ داده و سیل براه می افتد. جان به کلیسای متروک پناه میبرد و تصادفی صدایی از تابوتهای خانواده "ماهونه – Mahune" میشنود. بعد از آن جان مرتباً به کلیسا سر میزد و روزی ناگهان سوراخی بر روی زمین توجهش به خود جلب میکند... مسیر زیرزمینی را به طمع یافتن الماس "سیاه ریش" دنبال کرده و در انتهای آن به اتاقی بسیار بزرگ و پر از تابوت بشکه های شراب برخورد میکند.

http://masoudzm.persiangig.com/image/Chris/Moonfleet-1.jpg

بعد از مدتی جان متوجه میشود که دوستانش "راتسی" و "الزویر" هردو از جمله قاچاقچیان شراب هستند از این مکان بعنوان انبار خود استفاده میکنند ولی با اینحال خود را مخفی میکند و آن دو پس از خروج ورودی گودال را میپوشانند. جان پس از کمی تفحص تابوت "سیاه ریش" را یافته و درون آن گردن آویزی را می یابد که درون آن کاغدی پر از اعداد و البته آیاتی از انجیل مشاهده میکند. پس از ماجراهایی که پیش می آید جان به نزد "الزویر" میرود تا با او زندگی کند.
در همین حین مالیاتچی منطقه و همچنین "ماسکیو" از ماجرای شرابها بو میبرند... در هنگام تخلیه کردن آخرین محموله از کشتی نیروهای دولتی و راهزنان و جان و الزویر با هم درگیر میشوند که جان زخمی شده و ماسکیو کشته میشود. جان و الزویر به غار پناه برده و در آنجا جان بکمک انجیل، رمز تکه کاغذ را شکسته و متوجه میشود الماس در چاهی پنهان شده است. الزویر چاه را میشناخته و قرار میشود که با یکدیگر عازم سفر شوند.


جان برای "گریس – Grace" که معشوقش است داستان را تعریف کرده و خداحافظی میکند. پس از یافتن چاه، به کمک مردی که چاه را تمیز میکند الماس را می یابند ولی درگیری رخ میدهد و الزویر، مرد را درون چاه می اندازد. الزویر یه جان میگوید که خودش و جان، نباید به پول فروش الماس دست بزنند و میبایست همه آن را صرف بازسازی مونفلیت بکنند. در هلند جواهرفروش معرفوی به نام " کریستین آلدوبراند - Krispijn Aldobrand" را یافته و او نام و آدرس جان را در کاغذی نوشته و پس از بررسی میگوید الماس تقلبی است و نهایتاً ده دلار بیشتر برای آن نمیدهد. جان دست انداخته و الماس را برمیدارد تا فرار کند، ولی "آلدوبراند" شروع به فریاد کشیدن کرده و پلیس آن دو را دستگیر و زندانی میکند.

http://masoudzm.persiangig.com/image/Chris/MOONFLEET-5.jpg

آن دو سالهای متمادی را در زندان سپری میکنند و نهایتاً قرار میشود که به عنوان کارگر به جاوه فرستاده شوند. کشتی آنها در نزدیکی مونفلیت غرق شده، و الزویر با فداکاری و پس از نجات جان از زنجیرها و دستبندها، خودش غرق میشود. جان به دهکده میرود ولی "گریس" در ابتدا وی را نمیشناسد. وی داستانش را برای گریس تعریف کرده از اینکه زندگی اش بخاطر یک الماس چنین بی ثمر گشته ابراز پشیمانی میکند. ولی اندکی بعد متوجه میشود که جواهرفروش هلندی بدلیل عذاب وجدان ئ قبل از مرگ، تمامی پول مربوط به فروش الماس را برایش ارسال کرده است. جان برطبق وصیت الزویر همه آن را صرف ساخت مدرسه و بیمارستان و کلیسا در مونفلیت میکند. با گریس ازدواج کرده و صاحب سه فرزند میشود و دیگر هرگز مونفلیت را ترک نمیکنند."
----
همانطور که متوجه شدید این داستان سالهایی دور بصورت یک مینی سریال از تلویزیون خودمون پخش شده بود که تا اونجایی که من یادمه دوبله خوبی هم داشت.

کریس دی برگ با ظرافت تمام نقاط اوج و فرود داستان رو شناسایی کرده و برای هریک تم و موسیقی مرتبط را نوشته است. برای بخشهایی که روایتگر زندگی جان در ابتدای داستان است تم های ایرلندی و سلتی استفاده شده است و در بخشی که جان به کمک انجیل رمز نوشته را میشکند، تم موسیقی ناگهان گوتیک و کلیسایی شده و به همین شکل برای بخش خداحافظی از "گریس" عاشقانه و در ادامه با استفاده از سازهای الکترونیک فضایی هیجان انگیزتر به  روایت کشف الماس بخشیده و در نهایت بخش پایانی ماجرا را نیز حماسی و به همراه گروه کر اجرا کرده است.


یک نقطه قوت بزرگ این آلبوم ضبط شدن آن در استودیو معروف و بزرگ Abbey Road Studio به همراه یک ارکستر فیلارمونیک 90 نفری بوده است... من که آلبومی از کریس بیاد ندارم که چنین گروه نوازندگان قدرتمندی را دارا بوده باشد. (حتماً سایت این استودیو رو با دقت چک کنید، خیلی خلاقانه طراحی شده است)

نکته ای که باید در گوش دادن به این آلبوم به آن دقت داشت این است که نباید بصورت یک آلبوم موسیقی معمولی به آن گوش داده شود... این اثر بیشتر شبیه یک تئاتر موزیکال است که در آن هنرپیشه ها تمامی نمایش را به کمک آواز و موسیقی اجرا میکنند. یعنی بنظر من اگر در هنگام گوش دادن به این اثر درون ذهن خود به فضاسازی بپردازید اثرگذاری آن افزایش یافته و البته هنرمندی کریس دی برگ بیشتر نمود پیدا میکند.


در بخش مونفلیت کریس دی برگ ظرافتهای زیادی به خرج داده و با حرفه ای گری تمام، بخشهای مختلف را بهم مربوط ساخته... این مهم بخصوص در تکرار بعضی عبارتها و ترکیبها در تمامی ترانه ها دیده میشود: "با پسرکی که مخفی شده چه کنیم [What Shall we do with boy is hiding] و یا "هشیار باش (مراقب باش) [Have A Care] از جمله این ترکیبات هستند که در چند بخش از ترانه ها به فراخور مفهوم تکرار میشوند و در هرجا کاربرد و معنی خاص خود را دارند.

یکی از دلایلی که من داستان را (هرچند بصورت مختصر) نوشتم، این بود که فضاسازی های ذهنی شما عزیزان تسهیل شود... من خودم موقع گوش دادن به این بخش از آلبوم، مرتباً بندرهای همیشه مه آلود و زمین های گلی انگلستان و... در ذهنم مجسم میشد و فکر میکنم برای همه بخشها دانستن کلیت داستان کمک خوبی باشد تا چنین پرداخت های ذهنی قوت و عمق بیشتری پیدا کند.


نکته ظریف دیگر استفاده گاه و بیگاه کریس از ابیاتی است که در شعرهای قدیمی خودش خوانده است و آن ها را با نکته سنجی در میان اشعار جدید جا داده است که شاید بنوعی آلبوم خود را برای بسیاری از هوادارن قدیمی اش نوستالژیک کند... از جمله این اشعار میتوان به "Last Night" و "My Heart's Surrender" اشاره نمود.

در بخش دوم (داستان های دیگر) 6 ترانه وجود دارد که همان سبک وسیاق قبلی کریس دی برگ را با خود همراه دارند... اشعاری دلنشین و لطیف، صدایی گرم و گوش نواز که بنظر من با گذشت زمان بیشتر از پیش پخته شده و حالتی مخملین پیدا نموده است... داستانهایی دلنشین از اسکاروایلد، معصومیت از دست رفته کودکی، یک فرشته محافظ، و روایتی شاعرانه از لبخند مونالیزا
اثر داوینچی از جمله این داستانها می باشند. و در نهایت آن لحن اعتراض آمیز و بشردوستانه همیشگی در آخرین تراک این آلبوم "مردمان جهان - People of the World" به اوج هنرمندی خود میرسد... ندای آزادیخواهی و تصویرسازی برای آرمانشهری که آرزوی کمابیش مشابه همه انسانهای صلح طلب و آزادیخواه است، پایان بخش این بهترین آلبوم کریس در هزاره جدید است...


یادم می آید یکبار کنسرتی از کریس دی برگ در دوبلین دیدم که بمدت یکساعت و نیم بتنهایی و به کمک یک گیتار و یک پیانو و بدون هیچ ارکستری تمام آهنگهای معروف خود را خواند و بشدت لذتبخش این کار را به انجام رسانید... اصولاً کریس دی برگ از آن دست خواننده هایی است که صدایش به موزیک هویت می بخشد و با تغییراتی که در صدایش میدهد فضای حسی موسیقی اش را ساخته و القاء میکند و اگر جایی موسیقی فوق العاده ای هم مانند "Don't Look back" یا "Missing you" یا "So Beautiful" یا "the Same Sun" و یا "My Father's Eyes" و ... استفاده شده، بازهم عامدانه یا غیرعامدانه توجه شنونده بیشتر به لیریک و کلام خواننده معطوف میشود.

برای این پست ویژه!!، لینک 7 موزیک را برای دانلود انتخاب و گذاشته ام که در صورت تمایل میتوانید دانلود کنید. چهار ترانه را از داستان مونفیلت انتخاب کرده ام و سه ترانه دیگر از بخش دوم آلبوم.

بدیهی است که برمبنای اصل خدشه ناپذیر این وبلاگ، اگر موسیقی های دانلود شده را  به کمک نرم افزار "جت آویو - JetAudio" نسخه 6 و بالاتر پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را نیز مشاهده کنید.

بخش اول - داستان مونفلیت

1- Chris de Burgh - Have A Care
دانلود



2- Chris de Burgh -  Moonfleet Bay
دانلود


3 - Chris de Burgh - The Storm
دانلود


4 -
Chris de Burgh -  The Moonfleet Finale
دانلود


بخش دوم آلبوم - دیگر داستان ها

 5 -
Chris de Burgh - Everywhere I Go
دانلود

6 -
Chris de Burgh - Why Mona Lisa Smiled
دانلود


7 -
Chris de Burgh -  People Of The World
دانلود



پینوشت 1 : بخاطر طولانی شدن عذر میخواهم، ولی حیف بود مطلب را شهید کنم... ولی علت اصلی طولانی شدن پست، در پینوشت 2 ذکر شده است.

پینوشت 2 : نوشتن این پست 4 روز به طول انجامید... خدا به باعث و بانیش خیر فراوان عطا نماید.





نوع مطلب : داستان کوتاه، موسیقی، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها : کریس دی برگ، Chris de Burgh، Moonfleet & Other Stories،

ارسال شده در تاریخ : 1389/08/17 :: توسط : مسعود زمانی

فریده با بی تفاوتی پویا رو گذاشت روی کف صیقلی فروشگاه، سبد خرید چرخدار رو از توی صف طولانی سبدها بیرون کشید، برقی تو چشمان پویا درخشید... زورکی به پویا لبخندی زد و دوباره بلندش کرد و گذاشتش توی سبد خرید... پویا که انگار تمام دنیا رو بهش داده باشند با صدای بلند شروع به خندیدن کرد... فریده نگاه سردی به پویا انداخت... با خودش گفت نگاه کن بچه ها با چه چیزهایی خوشحال میشن...

یکبار دیگه به صف بلند سبدها نگاه کرد... آهی کشید... اگه چند سال پیش بود همین الان یکضرب ده بیت شعر مینوشت راجع به سبدهایی که انتظارشون پایان نداره... سبدهایی که بی قرار درب اتوماتیک فروشگاه رو نگاه میکنند تا یکی بیاد از توی سبد جلویی درشون بیاره... خنده اش گرفت... چقدر میتونست ته مایه های طنز به شعرش بده...



تکونهایی که پویا به چرخ میداد اونو به حال خودش آورد... اه... ساکت بشین دیگه... دستش رو کرد تو کیفش... لیست رو که توی یه برگه صورتی نوشته بود بیرون آورد... نگاهی به تابلوهای راهنما انداخت و مسیر رو انتخاب کرد... پویا که تقریباً دیگه تو این دنیا نبود... سبد شده بود براش هواپیما... جلوی ردیف مواد بهداشتی رسیدند... فریده در کمال بی میلی دستشو دراز کرد و چند تا پودر برداشت و با حرکتی عصبی پرتشون کرد توی سبد... پویا بی توجه دستشو دراز کرد و شامپویی با سری شبیه اردک رو برداشت و اونو مثل فریده پرت کرد توی سبد...


یه پیرزن داشت با شوهر پیرش دعوا میکرد... اصلاً حوصله شنیدن حرفهای پرتنش اونا رو نداشت... از فکر اینکه یه روز مثل اونا بشه حالش بد شد... سر یه صابون داشتند داد و فریاد میکردند... گویا پیرمرد میگفت بوی صابون گوگردی رو دوست نداره ولی پیرزنه میگفت اصلاً فقط گوگردی... یه کم سرعت گرفت تا سریعتر دور بشه...

چرخ رو هل داد به سمت وسایل آشپزخانه و به فکر فرو رفت... یاد تمام اون روزهای پرانرژی دانشگاه افتاد... یادش هست که یه موقعی شراره بهش میگفت با اینهمه انرژی هیچوقت پیر نمیشه... تو یه سینی استیل، تصویر نه چندان شفاف خودش رو نگاه کرد... شاید بنظر خیلیها جذاب بود ولی اگه اونا سه سال پیش میدیدنش چی میگفتند؟

وقتی آبکش فلزی رو انداخت توی سبد با صدای داد پویا تازه متوجه شد که اون رو انداخته روی پاش... پویا ولی سریع حواسش رفت دنبال  شامپوی شبیه اردک... وقتی امیر اومد خواستگاریش در اوج زیبایی بود... تازه دفاع کرده بود و سرخوش از تمجید اطرافیان و استادها در فکر ادامه تحصیل بود... باورش نمیشد همه چی با چه سرعتی انجام شده... بعد از 4 ماه اونا عقد کردند... وای... اون موقع در قله دنیا وایستاده بود... ولی الان چی؟ چنان تو بازی زندگی گیر کرده بود که حتی یه شعر از سعدی هم نمیتونست از حفظ بخونه... آخه ازدواجت هیچی... بچه دار شدنت چی بود؟

سرش رو چرخوند سمت قفسه کنسروها... نگاهی به لیست انداخت... اه... لعنتی... مایع دستشویی یادم رفت... قفسه نزدیک ده متر اونورتر بود... حوصله نداشت دوباره چرخ و پویا رو ببره اونور... فروشگاه هم خلوت بود... چرخ رو ول کرد و با گامهایی سریع به سمت قفسه مورد نظرش رفت... برگشت و دوباره نگاهی انداخت... میتونست دسته سبد خرید و گهگاهی سر پویا رو ببینه... کمی سرعتش رو بیشتر کرد...


رسید... سریع مایع دستشویی رو برداشت و خواست با سرعت برگرده... یهویی بدون اینکه ببینه خورد به یکی و ولو شد روی زمین... ناسزاها و حرفهای نامفهومی که طرف مقابلش میزد بهش فهموند به همون پیرزن عصبانی برخورد کرده... در حالیکه هنوز گیج بود مایع رو از زمین برداشت و سعی کرد از اونجا دور بشه... پیرزنه که بشکل عجیبی با وجود برخورد، روی پا بود ناله نفرین میکرد مرتباً... فریده در حالیکه معذرت خواهی میکرد سعی کرد دور بشه... حرفهای پیرزن براش نامفهوم بود ولی یکیش بند دلش رو پاره کرد : "پام داغون شد ذلیل مرده... الهی
داغ عزیزات رو ببینی"...

دیگه هیچی نفهمید... در حالیکه تنه دیگه ای به پیرزن میزد ازش دور شد... و قفسه رو دور زد قبلش ایستاد... چرخ خرید رو نمیدید... با سرعت دوید... وای... خدا... رسید به قفسه... نه چرخ خرید بود و نه پویا... هراسیمه شروع به دویدن کرد... تا انتهای قفسه رفت ولی اونجا هم نبود.... اشک دوید تو چشماش... شروع به داد زدن کرد... پویا... پویا... همه فروشگاه سرشون رو به طرف صدا چرخوندند... صدایی که توش میشد یه عالمه اشک و ترس رو حس کرد...

مستاصل شده بود... کسی زد پشتش... با وحشت برگشت... یه خانم جاافتاده بود با صورتی آروم... "دخترم نترس... بچه ات اینجاست... آروم باش"... هیچی نفهمید... نه از توضیحات اون زن و نه از آدمهایی که دوروبرش جمع شده بودند... فقط وقتی پویا رو پشت زن، توی سبد دید انگار دنیا رو بهش داده بودند... به پهنای صورتش اشک میریخت و جوری پویا رو بغل کرد که بچه از شوک و فشار شروع به گریه کرد... فریده هیچی نمیفهیمد و فقط میبوسیدش...

در حالیکه پویا رو در آغوش گرفته بود و مرتب به خودش لعنت میفرستاد، دسته چرخ رو گرفت و به سمت صندوق رفت... حتی یادش رفت از اون خانوم تشکر کنه... ولی باید هرچه زودتر از اون جای نحس دور بشه... دم صندوق دختر صندوقدار که خیلی دوست داشت فوضولیش پنهون کنه وقتی اجناس رو حساب کرد، از پشت عینک نگاهی به پویا و فریده انداخت... "بیست و دو هزار تومن میشه"... فریده کیفش رو درآورد و خواست پول رو بده... وقتی پول رو درآورد، چشمش به عکس امیر که افتاد اشک دوید تو چشماش و پویا رو بیشتر به خودش فشار داد... ولی جلوی خودش رو گرفت...

وقتی بیرون فروشگاه رسید نشست رو لبه پله ها... دوباره کیفش رو درآورد... گریه کنان عکس امیر رو بوسید... و پویا که هنوز گیج اتفاقات بود با خودش فکر میکرد که اردکی که خریدند خیلی قشنگه و بیصبرانه منتظر رفتن به حموم با اون بود... فریده با صدایی گرفته زمزمه کرد: "امیر... خیلی دلم برات تنگ شده... چرا تنهام گذاشتی؟"... پویا تو خیابون یه اتوبوس دید که پشتش عکس یه اردک شبیه اردک خودش بود... از ته دل شروع به خنده کرد...


-----------
مسعود - مرداد 89





نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/05/15 :: توسط : مسعود زمانی

مهدی با کمی تردید دسته کلید را بلند کرد و پنل روی جعبه رو باز کرد... کمی به ساعتش نگاه کرد... هنوز خیلی مونده بود... آفتاب هنوز تیز نشده بود ولی نمیدونست چرا اینقدر عرق کرده بود... کلاهش رو برداشت و با دستمال سر خیس از عرقش رو خشک کرد... بی اختیار پشت گوشهاش هم با همون دستمال خشک کرد... یاد مادرش افتاد که همیشه یادش مینداخت پشت گوشهاش همیشه کثیف میمونه... تو دلش فاتحه ای خوند...

کلاهش رو دوباره سرش گذاشت... یکم جلوتر رفت تا حضورش بیشتر تو خیابون حس بشه... کاشکی اونم حضورش رو بیشتر حس میکرد... ولی خب اون فقط یه شانس برای اینکار داشت و نمیخواست اونو از دست بده...

صدای ترمز اونو بخودش آورد... لکسوز مشکی که گویا قصد داشت چراغ رو با سرعت طی کنه با قرمز شدن اون، سریع روی ترمز زد و دقیقاً روی خط عابر متوقف شد... با آرامش به سمتش رفت و با اشاره دستش ازش خواست شیشه ماشین رو بده پایین... تو دلش گفت فقط یه تذکر محکم... شیشه که اومد پایین سر یه دختر با آرایش غلیظ اومد بیرون... تو رو خدا ببخشید یهویی متوجه چراغ شدم... و بعد با صدایی نازکتر ادامه داد: قول میدم تکرار نشه... مهدی دلش سوخت... دوستاش همیشه میگفتند حال این بچه تهرونیها رو باید گرفت ولی خب دلش نمی اومد... با صدایی محکم گفت: از این به بعد بیشتر احتیاط کنید... الانم آروم بیایید عقب چون روی خط عابر هستید...

همینجوری که ماشین داشت آروم آروم عقب می اومد از ماشین کناریش صدایی شنید که میگفت: بنده خدا لیسانس وظیفه هست... آهی کشید... این خدمت مزخرف کی قرار بود تموم بشه... خیلی احتیاط میکرد که کسی رو بدون دلیل جریمه نکنه...میدونست که با اینکار حرفهای زشتی نسبت بهش میزنن و اصلاً نمیخواست نسبت به مادر خدابیامرزش اهانتی صورت بگیره... مادر... مادر... تنها چیزی که آرومش میکرد یاد مادرش بود...

چراغ سبز شد و لکسوز مشکی ایندفعه با سرعت کمتر براه افتاد... یکبار دیگه ساعتش رو نگاه کرد... داشت وقتش میرسید... تایمر چراغ روی 90 ثانیه بود... سریع به سمت پنل برگشت و کلید رو انداخت... دستش روی دکمه آماده بود... از کوچه پایینی 206 آلبالویی رو دید که داره وارد خیابون میشه... تایمر روی 50 اومد... ریسک نکرد و سریع دکمه رو زد... یهویی تایمر اومد روی 4 و بعد زرد و سرانجام قرمز شد اونم با زمان 180 ثانیه ای...

خیلی راننده ها نتونستند با این تغییر ناگهانی کنار بیان... و روی خط عابر و یا جلوتر متوقف شدند... یکی دو تاشون با تعجب با خیابون مقابل نگاه میکردند و متعجب از اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ آمبولانس یا ماشین خاصی رد نمیشه و از دلیل این چراغ قرمز ناگهانی سردرنمیاوردند...


206 آلبالویی به آرومی تو سایه درخت متوقف شد،... سپیده سرشو از شیشه آورد بیرون، نگاهی با تایمر انداخت... 170... ماشین رو خاموش کرد... هوا هنوز گرم نشده بود و شیشه ها رو پایین داده بود... نگاهی به صندلی کناریش انداخت و انبوهی از پرونده ها که سرشون از تو زونکن قدیمی بیرون زده بود... زیر لب گفت: مزخرف... و بعد موبایلش رو برداشت و سعی کرد خودشو با اون مشغول کنه ولی سریع بیخیال شد...

تو ایینه وسط نگاهی به خودش انداخت... آروم چند تا تار موی طلایی که از زیر روسریش بیرون زده بودند رو توی روسریش کرد... با خودش فکر کرد عجب خریتی کرده به بابا گفته میخواد تو شرکتش کار کنه... اونم با روحیه بابا که مو رو از ماست میکشه... هنوز دو ماه نشده بود که میرفت و اندازه تمام عمرش کار کرده بود...

دوست داشت با دوستاش برن خرید، ولی بزرگترین درس تمام زندگیش این بود که با بابا نمیشد شوخی کرد... یه آه بلند کشید و شروع کرد نگاه کردن به ماشینهای دیگه... زیر لب گفت آخه خدایا اینم شانس هست ما داریم... و با چشمهای خمار از کم خوابی دیشب دوباره خیابون رو مرور کرد...

مهدی از پشت درخت و در یک زاویه مناسب خیره مونده بود... یه نیرویی میخکوبش کرده و هیچ چیز دیگه ای نمیدید... هیچی.. فقط فقط زیبایی بی نهایت بود که داشت خودش رو تو ایینه نگاه میکرد و موهاشو رو درست میکرد... یاد سهراب افتاد ... "روی زیبا دو برابر شده است..." نمیدونست اینکارش گناه داره یا نه ولی سیر نمیشد از دیدنش... حاضر بود زمان متوقف بشه... قدیمها کتاب شعر میخوند خنده اش میگرفت از این که مثلاً "دیدن روی یار" چه ها که نکرده با این شاعران نگون بخت... ولی الان با تمام سلولهاش اونها رو درک میکرد... اگه میگفتند همه چیزت رو بده و بهت اجازه میدیم تا هروقت که بخوای فقط نگاهش کنی بدون مکث قبول میکرد...

صدای بوق یکی دو تا راننده بخودش آورد... راننده ها از اینکه میدیدند خیابان مقابل خلوته و الکی پشت چراغ هستند کلافه شده بودند و هی بوق میزدند... مهدی نگاهی به بالا انداخت و تایمر رو دید که داره به عدد 10 نزدیک میشه... آهی کشید و گفت اینم از 180 ثانیه امروز...

سپیده ماشین رو روشن کرد و راه افتاد... اوایل خیلی تعجب میکرد که چرا همیشه این چراغ وقتی بهش میرسه قرمز میشه و حتی در دقایق مختلف هم این قضیه تکرار میشه... ولی دیگه بیخیال شده بود... زبونش مو درآورده بود از بس گفته بود خدایا اینم شانسه ما داریم ولی خب مثل اینکه خدا گوشش بدهکار نبود و این چراغ قرار نبود حتی یکبار هم وقت رسیدنش سبز باشه...

مهدی تا جایی که چشمش توان داشت 206 آلبالویی رو نگاه کرد... ماشینها که رد میشدن از نگاه ها و از حرکات کلامها میتونست متوجه بشه زیاد خوشحال نیستند و شاید هم بهش فحش هم بدند... ولی میدونست مادرش میدونه چی تو دلش میگذره... و میبخشدش...

دوباره کلاهش رو برداشت و با دستمال عرق پیشونی و سرش و البته پشت گوشهاش رو پاک کرد... از همین الان برای فردا و 180 ثانیه بعدی، لحظه شماری میکرد...


----
مسعود - تیر 1389





نوع مطلب : داستان کوتاه، متفرقه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/04/25 :: توسط : مسعود زمانی

"م" ترمز دستی رو کشید... نگاهی به به دوروبر انداخت... جای خلوت و با صفایی بود، به کنار خودش و اون موجود بی همتا نگاه کرد...  با پشت دست راستش گونه های قشنگش رو نوازش کرد... با لبخند رو به ".." گفت: بنظرم اینجا مناسب باشه،".." بیصدا خندید... چشمهای سیاهش درخشش عجیبی داشت و خنده های نخودیش باعث میشد گونه های قشنگش برجسته تر بنظر بیاد... "م" هردفعه نگاهش میکرد همین فکر رو میکرد و به واقع هیچوقت از دیدنش سیر نمیشد...

درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد... صندوق عقب رو باز کرد و زیرانداز و بقیه وسایل رو بیرون آورد، ".." که هنوز لبخند به چهره داشت با دستش به سمت درخت تبریزی کهنسالی نزدیک رودخانه اشاره کرد درست همون لحظه باد شدت گرفت و روسری آبیش از سرش جدا شد... موهای طلاییش که همرنگ خوشه های گندم پشت سرش بود، به رقص دراومدند... انگار که ".." هم جزئی از مزرعه بود و همصدا با طبیعت "م" رو صدا میزد... "م" با آرامش بقیه وسایل رو به سمت همون درخت برد... در عرض چند دقیقه همه چیز مهیا شد...

"م" دوباره به اطراف نگاه کرد... زمین تقریباً تا خط افق هیچ عوارضی نداشت و باد ملایمی، خوشه های طلایی گندم رو به رقص عجیبی واداشته بود... با جاده اصلی خیلی فاصله داشتند و حتی صدای ماشین ها هم شنیده نمیشد... در فواصل چند ده متری و در حاشیه مزرعه درختان تبریزی سایه گستر رودخانه کم آب ولی روانی بودند که پیوستگی صدایش هر دل شیدایی رو به وجد می آورد... صدای دلنشین آب تنها نوایی بود که اون سکوت بی نظیر رو میشکست... هر چند دقیقه یکبار هم باد تمام نیروش رو جمع میکرد تا صدایی از شاخه های خسته درختان تبریزی دربیاره که تلفیق اونها ارکستر غریبی شده بود پر از آرامش...


"م" به چشمهای مشکی ".." خیره شد، ".." که سرگرم مرتب کردن وسایل بود، بار نگاه "م" رو روی خودش احساس کرد... سرشو بالا آورد... نیازی به حرف زدن نبود... انگار تمام هستی از اون ها میخواست با هم باشند... هیچ مزاحمتی نبود... ".." بلند شد و کنار "م" نشست... دراز کشید و سرشو روی پاهای گذاشت... و چشمهاشو بست... "م" آروم شروع به نوازش موهای طلاییش کرد... آروم آروم... همونجوری که همیشه دوست داشت... وقتی دستش به پیشونیش خورد نتونست تحمل کنه... خم شد و روی پیشانیش را بوسید...

".." چشمهاشو باز کرد، نگاهی به چشمهای حالا پر از اشک "م" انداخت... با دستاش دستهای "م" رو گرفت و بوسید... "م" هرچه توی چشمهاش رو نگاه میکرد بیشتر لذت میبرد... چشمهای سیاه ".." به اندازه تمام عالم عمق داشت... هرچقدر خیره میشدی نمیتونستی تهش رو ببینی... بارها با خودش فکر کرده بود نباید زیاد به چشمهاش خیره بشه... مطمئن بود اگه زیاد ادامه بده بالاخره یه روز دیوانه میشه... ولی یه حس غریبی درونش فریاد میکشید که "توی اون سیاهی خودتو گم کن... یجوری که تا ابد هم هیچکس پیدات نکنه... یجوری که تا ابد محکوم باشی به موندن  توی چشمهاش و چه شیرین تبعیدی است این سفر بی انتها"...

باد لای شاخه ها پیچید... صدای دل انگیز آب لحظه ای قطع نمیشد... "م" خم شد و چشمهای ".." رو بوسید... بدون مکث و پشت سرهم... طعم شوری توی دهانش احساس کرد... اشک های ".." دونه دونه از روی صورت سفیدش به پایین میریخت و روی صورتش که حالا بخاطر آفتاب کمی به سرخی هم میزد رودخونه های کوچیکی درست میکرد...

"م" لحظه ای مکث کرد و خیره نگاه کرد... توی هیچ تابلوی نقاشی و توی هیچ کتاب شعری چنین پاک و بی غل و غش، معصومیت به تصویر کشیده نشده بود و در کلمات جاری نشده بود... حاضر بود قسم بخوره که سنگدل ترین آدمها هم نمیتونستند این از کنار چنین تصویری بی تفاوت عبور کنند... شاید بجای ".." اگر کس دیگه ای بود سریع دوربین همیشه آماده اش رو درمی آورد و اون لحظه رو جاودانه میکرد ولی خیلی خیلی درباره ".." حسود بود... حتی حاضر نبود تماشای یه تار مویش رو با کسی قسمت کنه...

"م" بیشتر خم شد و در حالیکه لبهاش رو به لبهای ".." نزدیک میکرد زمزمه کرد: «دوستت دارم»... لبهای ".." بی اراده باز شدند و صدایی نامفهوم پاسخ داد: «م...م دو...ت.. داوم... زززم» ... شاید هر فرد دیگه ای بود شوکه میشد و حداقل لحظه ای مکث میکرد تا این اصوات نامفهوم رو تجزیه و تحلیل کنه... ولی "م" بی محابا و با حرارت ".." رو بوسید...

"م" با خودش فکر کرد: وقتی چشمهای سیاهش میتونن تا ابد تو رو غرق خودشون کنند و گم بشی تو بی انتهای سیاهی چشمهاش، چه نیازی به حرف زدن هست... و خودشو تا ابد تبعید کرد به سرزمین بی انتهای چشمهایش...


----
مسعود - خرداد 1389




نوع مطلب : داستان کوتاه، ادبیات و كتاب، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : 1389/03/22 :: توسط : مسعود زمانی
( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو