تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب ابر باران
نوشته های پراكنده یك مسعود


...
لبها خیس از باران
ولی هنوز تشنه اند

شهدی بی مانند
و تشنگی بی پایان است

در استسقای بی پایان كوچه های خلوت
تنها همراهم همان سایه ای است

كه سالها بار سنگین تن من را تحمل كرده است
تنها وقتی چراغ اتاق را خاموش میكنم
كمی خستگی در میكند

سایه امروز دیگر همراهم نبود
بود اما عصبانی بود

اصلاً خطوطش همه تیز تیز شده بودند
گیر داده كه سایه ای كه
همراهش بود كجاست

لاكردار تازگیا توی هوای ابری هم ولمان نمیكن...

اوف كه این سایه ها زبان آدم نمیفهمند
نمیفهمد كه هر سایه ای

هرچقدر هم كه سیاهیش به آنها بیاید
ولی دلیل نمیشد
كه همیشه با آنها باشد

لبهایشان
هرچقدر هم طعم شیرینی داشته باشند
بازهم تلخی دارد ته دهان سایه ام

خودش هم ته دل سیاهش میداند

چند روز كه چتر دستم بگیرم
این سایه هم آدم میشود

....

مسعود
بهمن 88





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : سایه، باران،

ارسال شده در تاریخ : 1388/11/17 :: توسط : مسعود زمانی

این مترو هم پدیده غریبیه هاااا...

یادمه روز اولی كه افتتاح شد عین ندید بدیدهاااا (خوب تقصیری نداریم... نخب دیده بودیم دیگه) با بچه ها رفتیم میدان حسن آباد فعلی و هشت گنبد سابق كه سوار مترو بشیم... هنوز پله برقی نداشت و عین پلنگ صورتی تو اون قسمتی كه از پله‌های آسمانخراش بالا پایین میرفت، پله های آخر رو در حال دراز كش پایین اومدیم... خیلی روز عجیبی بود... من فهمیدم كه بیشتر از 5 دقیقه نمیتونم دووم بیارم اونجا... آخه مگه میشه آدم سفر كنه (حتی در مقیاس درون شهری) بعد هیچ درخت و پرنده و یا حتی تیر چراغ برقی نبینه... سیاهی پشت پنجره ها باعث شد یه وهم عجیبی ورداره وجودمو ... نامردا نیومده بودند یه تابلویی، یه رنگی نمیدونم یه چیزی بزنن روی دیوارها... خیلی ترسیدم... حالت خفگی بهم دست داد... و خب طبیعتاً حالت تهوع هم پشتبندش اومد سراغم... بگذریم از خنده بچه ها و مسخره كردنم و نگاه های "تهرانی اندر شهرستانی" ملت به من... با هر زحمتی بود ایستگاه دومی پیاده شدم اگه درست یادم باشه. شاید تا 7-8 سال بعد دیگه سوار نشدم بخاطر همون تجربه تلخ... بعدها وقتی سوار میشدم یجوری مینشستم و یا می ایستادم كه نگاهم به بیرون نیفته ولی انگار یكی با دو تا دستش گلوم رو فشار میداد... ولی خب چاره ای نبود برای بعضی مسیرها وقتی زمان كافی در اختیار نداشتی، مترو اولین و آخرین گزینه بود

ولی بتدریج و كم كم من هم درست شدم (شاید هم خراب شدم!!!) و دیگه خیلی ریلكس مثل بقیه با چشمهایی خیره سیاهی پشت پنجره رو تماشا میكردم... البته من یه عادت بیخودی دارم كه وقتی میرم تو مترو تا جایی كه سوی چشم ناتوانم اجازه میده همه رو بدقت نگاه میكنم (یادگار دوران ترس از پنجره های سیاه) و البته یك بار یه نفر تا حد كتك زدنم ناراحت شد از اینكار... خب حواسم نبود زیادی خیره نگاهش میكردم و احساس خطر كرده بود بنده خدا...


بهرشكل امروز وقتی مثل بقیه در حالیكه با چهار انگشت دستگیره ای كه توش یه قوطی نوشابه خالی بود (چون اگه پر بود مطمئناً با توجه به امت همیشه در صحنه ما دیگه اونجا دستگیره ای نبود) رو گرفته بودم و با كمی انحنا در زاویه كمرم
(22 درجه به سمت راست) مثل بقیه خیلی بیروح داشتم به پنجره های سیاه نگاه میكردم كه یهو اون گوشه موشه ها یكی رو دیدم خیلی اخمو و داغون داره نگاهم میكنه... عینك مسخره ای زده بود و موهاش!! بهم ریخته بود... یخورده خیره شدم، گفتم الانه كه قاطی كنه ولی بقول تیتراژ آغازین برنامه «عبور شیشه ای» یهویی متوجه شدم كه «چقدر شبیه من نیست... نه خدایا منم انگار» و خیلی تعجب كردم از تصویر خودم... یه آدم اخموی ناراحت عصبانی...

سعی كردم یه لبخندی به تصویر خودم بزنم... آهان جواب داد... خب یه لبخند دیگه... یه تكون كوچولو به كمر (حیف كه محیط هنوز ظرفیت حركات موزون انفرادی داخل قطار در حال حركت رو نداره) ... یكی دو تا ایستگاه طول كشید تا تونستم به فرم اصلیم نزدیك بشم ولی متاسفانه اتفاق دیگه ای افتاد... بمحض اینكه بخودم اومدمو طلسم مترویی از بین رفت متوجه شدم تو مترو دارم به اون پنجره سیاه نگاه میكنم...

دوباره همون حس قدیمی اومد سراغم و درونیاتمون دچار اعوجاج گردید و شانس آوردیم كه سی ثانیه بعد رسیدیم به ایستگاه و من بدو بدو دویدم سمت خروجی تا حالم عوض بشه ولی چون حواسم نبود اولین خروجی رو رفتم داخل و چند لحظه بعد متوجه شدم تو یه ایستگاه دیگه ام!!!! خب دیگه خطوط مترو چند جا همدیگه رو قطع میكنن... دیگه نتونستم دووم بیارم و تكیه دادم به دیوار نشستم ... یكی دو نفری ضمن ابراز همدردی با نگاهشون رد شدند و حتماً تو دلشون گفتن آخی حیوونی مریضه هااا...


بهر شكل دیگه نتونستم ادامه بدم، از ایستگاه اومدم بیرون و گفتم با تاكسی ادامه بدم... كه معجزه اتفاق افتاد... در عرض كمتر از ده دقیقه برف و تگرگ و بارون و آفتاب خیلی قشنگ فضا رو دل انگیز كرد... دقیقاً انگار خدا میخواست حالم خوب بشه... كلی پیاده راه رفتم و علیرغم اینكه كمی دیر كردم ولی از زندگی بسی لذت بردیم.

من اگه شهردار یا مسئول مترو بودم میدادم یا تمام پنجره های مترو رو نقاشی كنن یا روی دیوارها رو رنگ میزدم... راستی اینم یه فكریه كه توی فضای مترو از فضای سبز استفاده كنیم... از این گلدونهایی كه آویزون میشن بزاریم چند گوشه قطار و یا چند شاخه بائباب ناقابل بزاریم كنج واگنها و یا از بلندگوی مسخره كه همش یاد آدم میاره ده متر زیر زمینی یه موزیك دل انگیزی، صدای بلبلی یا صدای بارون پخش كنن... مطمئن باشید كه خیلی تاثیر مثبت میزاره

چقدر نوشتم ایندفعه... عجب هوایی بود امروز... بزرگان میگن نوشته رو با تنفر تموم نكن ولی از پنجره های سیاه متنفرم (بجز اونهایی كه توش ستاره داره) و بارون رو خیلی دوست دارم (به پست
باران و ارواح تنها مراجعه شود)

شاد باشید و البته بارانی





نوع مطلب : نكات جالب، طنز، متفرقه، 
برچسب ها : مترو، پنجره سیاه، باران،

ارسال شده در تاریخ : 1388/11/7 :: توسط : مسعود زمانی


از دیرباز تاكنون هر نویسنده ای  و شاعری و دانشمندی و فیلسوفی و... بسته به احوالات خودش نسبت به باران (یا همون بارون) تفسیرها و تاویلها و برداشتهای خودش رو داشته:

باران

یكی خیلی علمی به قضیه نگاه كرده

یكی دیگه صدای بارون بر روی بام خونه اش رو نشانه نوستالژیك دوران سرخوشی و بیخیالی كودكیش دونسته (كه الحق و والانصاف شعر زیبایی هست بخصوص كه از لحاظ تكنیكی خودش ریتم بارون رو داره و خیلی نكات دیگه...)

یكی دیگه بارون رو نشانه لطف و رحمت خدا دونسته

یكی دیگه باران رو اسم عشق نافرجام جوانك ساده دل به دختر افغان دونسته

یكی دیگه زیر بارون چشمهاشو شسته تا دنیا رو زیباتر ببینه

یكی دیگه قطرات بارون رو اشك خدا دونسته در ماتم پسرش

و ده ها و صدها نظر دیگه...

اما بارون شاید چیز دیگه ای باشه... شاید وقتی بارون میاد ارواح گمشده میان روی زمین... ارواح گمشده خیلی تنها كه دنبال یكی بگردند كه تنهاییشون رو پر كنه... این ارواح رو كسی نمیبینه ولی حضورشون رو همه احساس میكنن... یجورایی خیلی ترسناكند واسه همینه تا بارون شروع میشه آدمهای تنها شروع میكنن به دویدن و دنبال سرپناه گشتن... بدون اینكه دلیله ترسشون رو بدونن... ولی این ارواح به آدمهای عاشق كاری ندارن... واسه همینه كه آدمهای عاشق زیر بارون یجورایی احساس امنیت میكنن و بجای فرار كردن دستهای همدیگه رو محكمتر از قبل فشار میدن و خودشونو بهم نزدیكتر میكنن... چون احساس میكنن تو محیطی هستند كه تمام ذراتش ریتم حركتشون رو براساس صدای دل اونها تنظیم كردند... بارون كه میاد یجورایی آدمها غربال میشن... آدمهای بی عشق نگاهی به آسمون میكنن و زیر لب یه چیزی میگن و یقه كتشون رو بالا میكشند و سریع یه تاكسی میگیرن یا میروند زیر یه سایه بون مغازه... انگار كه تنشون آلوده میشه با بارون... یه عده دل دارند ولی نصف دلشون جای دیگه هست اونا چند قدم زیر بارون میرن خوب كه خیس شدند بدو بدو میرن سمت نصفه دیگه دلشون...

یه عده هم هستند كه زیر بارون می نشینند... اینها قبلاً گرمای! قطرات بارون رو حس كردند ولی الان تنها هستند و كسی رو ندارند... اونها می نشینند كه كسی گریه هاشونو نبینه... گروه های دیگه هم هستند... مسافران... منتظران...

ولی اونهایی كه عشقشون همراهشونه نه میترسند نه فرار میكنند و نه می نشینند... آروم آروم راه میرن و سعی میكنن تك تك قطره های بارون رو لمس كنند... شاید كه تسلی بخش دلهای ارواح تنهای كوچه ها بشه... ارواح تنها هم وقتی اونها رو میبینند دورشون جمع میشند و گرمشون میكنند... واسه همینه كه هیچ دو تا آدم عاشقی زیر بارون سرما نخوردند تا حالا و اگه هم سرما خوردند مطمئناً عاشق نبودند... وگرنه ارواح عاشق هیچوقت دل های عاشق رو تو سرمای بارون رها نمیكنن...

خیلی میشه نوشت... ولی خب من نمیتونم همه اسرار بارون رو افشا كنم

باران و...

من نمیدونم جزو كدوم دسته هستید، ولی آرزو میكنم زیر بارون فرار نكنید

--------------------

من خیلی وقت بودم دلم میخواست یه پست مینی مالیستی بنویسم ولی خب بعلت اذیت و آزار اطرافیان اینكارو نكردم... تقدیم به ش.ن




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : تنهایی، عشق، ارواح، باران،

ارسال شده در تاریخ : 1388/09/17 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو