تبلیغات
نوشته های پراكنده یك مسعود - مطالب ابر How I Met your Mother
نوشته های پراكنده یك مسعود

قسمت سوم از فصل ششم سریال "چگونه مادرتان را ملاقات کردم" یا در واقع قسمت 115اُم آن دیروز(دوشنبه 4 اکتبر-12 مهر) پخش شد و بنابر یک سنت تغییر ناپذیر من امشب تماشایش کردم. محوریت این قسمت با چند جمله شنیدنی و واقعاً کاربردی از زبان "تد موزبی" بود...

من یه بخشهایی از دیالوگهای ابتدایی و انتهایی رو براتون اینجا مینویسم:

شما هرجوری به بنای کلیسای la Sagrada famillia بنگرید فقط یک کلمه بطور کامل آن را بیان میکند، "ناتمام"... چرا؟ چون در 7 ژوئن سال 1926 آرشیتکت آن "آنتونیو گائودی  -  Antonio Gaudi" زیر اتوبوس رفت و مرد... و بنابراین بزرگترین اثر هنریش تا ابد "ناتمام" ماند...

نمایی از قسمت سوم از فصل ششم سریال


گائودی براساس مستندات آدمی نبود که در برابر رویاهایش تسلیم بشه... ولی معمولاً این اتفاقی نیست که می افته... یعنی قرار نیست که شما برید زیر اتوبوس تا کلیساتون ناتموم بمونه... بیشتر وقتها رسیدن به رویاهاتون خیلی سخته... خیلی هزینه بر هست... خیلی گرون هست... خیلی ترسناک هست... و درست وقتی که ازش دست میکشی میفهمی که دوباره شروع کردنش چقدر سخت و مشکل و ناممکنه...

بنابراین بعد از کنارگذاشتنش بخودتون تلقین میکنید که دیگه نمی خواهیدش و آرزویش رو ندارید... ولی اون "آرزوی ناتمام" همیشه همونجاست... و تا وقتی تمومش نکنی همونجا میمونه...


در واقع هیچکس نمیدوتونه ادعا بکنه که هدفهای بزرگ و آرزوهای بزرگش رو فراموش کرده... و اگر هم فکر میکنه که قراره فراموششون کنه و یا ازشون بگذره، سخت در اشتباه هستش... همین الان پاشید و برید ببینید چجوری دوباره باید استارت زد و آرزوی ناتموم زندگیتون رو برآورده کنید و ناتمومش نزاشت... چون عذاب انجام ندادنش تا آخر عمر و شاید تا زیر چرخهای اتوبوس همراهتون خواهد موند.

بعنوان حسن ختام و برای اینکه به برنامه ها بخش موزیک هم لطمه نخوره دو موسیقی تقریباً قدیمی از "برایان آدامز" رو برای دانلود میگذارم که تا حدی در ارتباط با مطالب بالا هستند (یا حداقل تو ساعت یک نصفه شب من همچین احساسی دارم!!!)، هردو موزیک از جمله ساندتراک های کارتون زیبا و بیادماندنی Spirit هستند... بهترین انتخاب برای این انیمیشن پرشور و پرمحتوا صدای وحشی برایان آدامز بود که بخوبی و بهتر از دیالوگی پیام آزادگی و عشق جاودانه رو به بیننده منتقل میکنه و عجیب روی موسیقی متن بیادماندنی و کوبنده "هانس زیمر" نشسته...

پوستر انیمیشن اسپیریت

نکته :
همونطوری که رسم وبلاگ من هست، اگر با جت آودیو ورژن 6 به بالا گوش بدید، میتونید زیرنویس زمان بندی شده هم به همراهش ببینید...


1- تسلیم نشو - Don't let go

در این ترانه "سارا مک لاکلن - Sarah McLachlan" با صدای لطیف خودش، صدای خشن و وحشی برایان رو همراهی میکنه و تلفیق غریبی رو ایجاد کرده که کمتر مشابهش رو تا الان شنیدم... نکته دیگه اینکه بخاطر همزمانی برخی از جملات  دو خواننده، من تاکیدم روی صدای برایان آدامز گذاشتم ولی جملات سارا رو هم بطور کامل پیاده کردم...


2- نمیتونید من رو در اختیار بگیرید - You can't take me

واقعاً سخته راجع به این موزیک چیزی نوشت، کسانی که انیمیشن رو دیدند خودشون حس رو بخوبی دریافت کردند... تسلیم نشدن و ایمان و امید داشتن به یه هدف بزرگ بارها و بارها در کلام بزرگان و افراد مختلف اومده و این (بنظر من) یکی از بهترین روایتها برای یادآوری این مهم هست که هیچ روح آزاده ای رو نمیشه به بند کشید و از آرزوهایش منصرف کرد...



پستهای مرتبط:
1 - قلاب و نکات فنی
2- دوستان واقعی

پینوشت : این پست اولش که شروع شد قرار بود 4 خط درباره جملات قشنگ سریال باشه!!!، ولی نمیدونم چی شد که اینجوری شد... دقیقاً الان گیج گیجم...




نوع مطلب : نكات جالب، موسیقی، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : How I met your Mother، Bryan Adams، Sarah McLachlan، Spirit،

ارسال شده در تاریخ : 1389/07/14 :: توسط : مسعود زمانی

پنج شنبه و جمعه (به لطف خالی شدن بخش اعظمی از وقتم!!!) در یک ماراتن لذت بخش نشستم یک ضرب فصل (همون سیزن!) پنجم سریال "چگونه مادرتون رو ملاقات کردم" رو دیدم و کلی خندیدم و کلی هم چیزای جدید یاد گرفتم...

راجع به این سریال تو یکی از پستهام {لینک} نوشته بودم و حقیقتاً علیرغم معایب فراوانش خیلی دوستش دارم... همونطور که گفتم نکات آموزنده زیادی توش بود و آموزنده ترینش تو قسمت شانزدهمش بود... اون موقع که دیدمش نفهمیدم ،ولی الان و بخصوص امشب خیلی خوب درک کردم پیام اون قسمت رو ...

چگونه با مادرتون آشنا شدم

یه اصطلاحی دارند این ساکنین بلاد کفر که خیلی معانی جالبی داره...
"Someone Got You On The Hook"
 معنای تحت اللفظیش میشه "به قلابش گیری" ولی معانی عمیقتری در پس پرده این ترکیب بظاهر معصوم نهفته است... که مهمترینشون اینه که "یجورایی بهش گیر کردی ولی اون تو رو تو آب نمک نگهداشته برای روز مبادا وگرنه مالی نیستی و در اثر کوچکترین اتفاقی مرخصی"... یعنی تقریباً مثل بازیکن ذخیره هایی که دقیقه نود هم تعویض نمیشند بیان تو ولی خب اسمشون اینه که توی رئال مادرید یا بارسلون بازی میکنند... البته وحی مُنزَل نیست، شما هرچی دوست داری ترجمه کن... یه معنی دیگه اش هم میشه خب به یه دلیلی که میتونه "دوشیدن" (از لحاظ مالی البته!!) و یا بارکشی و یا کلاً دیگر سوء استفاده ها باشه، صورت بگیره... یعنی مثلاً تو نمره هات خوبه و یا تو گردن کلفتی و یا تو آشناهای زیادی داری و از این قبیل مسائل...

نکته اینه که این اپیزود سریال میگه که این وسط یه چرخه وجود داره... به این شکل که تو یجورایی هم قلاب دستته و هم قلاب به دهنت گیر کرده... یعنی چی؟ خوب گوش کنید تا بگم:

یعنی اینکه همه بطور پیش فرض برای دوستی یا ازدواج و یا هر کوفت دیگه ای ،چند تا شانس و چند تا اصطلاحاً CASE دارند {پینوشت 1}... خب چون دو به شک هستند این ریسک رو نمیکنند که یکی خداینکرده تو زرد دربیاد و از شانس بدشون بعد از انتخابشون اینو بفهمند!!!!... برای همین اونی رو که شانس بیشتری داره نزدیکتر میکنند ولی بقیه رو قلاب به دهن دنبال خودشون میکشند... غافل از اینکه خودشون هم معمولاً قلاب یکی دیگه به دهنشون گیره و قص علیعذا...

از ابعاد اخلاقیش که بگذریم، حالا یه نظریه روان شناسی هست که میگه بعضی ها اصلاً اعتقادی به این داستان ها ندارند و اصلاً هم قصد ازدواج یا رفاقت هم ندارند ولی برای اینکه ثابت کنند (بیشتر به خودشون) که چیزی از بقیه کم ندارند خب قلاب رو میندازند که چند نفر لب و لوچه و فک و دهنشون بهش گیر کنه {پینوشت 2}... یعنی یجورایی "من قلاب میندازم پس هستم"... و بعد از درون احساس Satisfactions پیدا کنند از این فتح الفتوح...

ولی بنظر من اینکار درستی نیست و اغلب تاوون میدید... نکنید اینکارو... این بود پیام بهداشتی این هفته...


{پینوشت 1}: اونهایی که اینجوری نیستند یا خیلی خوش شانس هستند یا خیلی بد شانس... که خوش شانسی و بد شانسی چند سال دیگه مشخص میشه...

{پینوشت 2}: این کار اونجورهایی هم که بنظر میاد بی خطر نیست... ممکنه بجای یه ماهی قرمز مامانی؛ یهویی کوسه ای
، وال قاتلی و یا حتی اختاپوس (نه از نوع پیشگو البته!!!)... نگید که نگفتم هااااا

نکته انحرافی: "بارنی
" دوستت داریم... روح منی "استینسون"... هرچند که در نهایت من خودم میدونم که "لئونارد"ی بیش نیستم (به این پست {لینک} مراجعه شود)





نوع مطلب : نكات جالب، طنز، متفرقه، سینما، 
برچسب ها : Hook، How I met your Mother،

ارسال شده در تاریخ : 1389/04/28 :: توسط : مسعود زمانی

سلام

این سریال
How I Met your Mother رو گاهی خیلی جسته و گریخته از علمك شیطان دیده بودم، ولی همیشه ازش فرار میكردم... به یك دلیل خیلی واضح:

میخواستم خودم تنهایی و بدون سانسور ببینمش... كه بالاخره به بهونه یه تعداد سریال و فیلم دیگه
اینم یواشكی ابتیاع كردم (البته قبلاً هرچه میخواستیم براحتی دانلود میكردیم ولی خب دیسكانكت شدیم) و الان یك هفته هست هر شب دو سه قسمتشو میبینم و از ته دل میخندم. هرچند كه خاطره سریال Friends هیچوقت پاك نمیشه از ذهنم...

سریال دوستان

جدا از فضای طنز چنین مجموعه هایی اون چیزی كه بنظر من توی سریالهایی مثل Friends و How I Met Your Mother برام خیلی جالب هست اینه كه یه تعداد آدم شاید حتی كاملاً متفاوت هر شب كنار هم میشینند و خیلی راحت خودشون رو باز میكنن برای همدیگه... از اشتباهاتشون میگن، از ناراحتی هاشون، از شادی هاشون و حتی از نقاط تحقیر آمیز زندگیشون... همه و همه رو میگن بدون اینكه قضاوت بشن و بدون اینكه تنها گذاشته بشن...

چگونه با مادرتون آشنا شدم

خیلی دوست داشتم دوستانی داشتم كه من هم از شادیهام و غصه هام و قصه هام  و سوتی هام رو براشون میگفتم و اونا بدون اینكه قضاوت كنند فقط گوش میكردند... حالا وسطش هم میخندیدند ایراد نداشت، ولی خب دوست باشند و دوست هم بمونند. ولی خب اغلب یا از اونها علیه خودمون سوء استفاده میشه یا دیگه دوست نمی مونند.

متاسفانه تو این سرزمین بهردلیل یه مشكلی هست اون اینه كه دیگران شما رو مجموعه ای از خصایص و اخلاقهای خوب و بد نمیبینند... شما رو یا Perfect میبینند یا Just a loser... بابا آخه آدمیزاد همه كارهاش درست مطلق یا غلط  مطلق نمیشه كه... آخه این چه دردیه بخاطر یه سوتی تمام عمر طرف رو تحقیر میكنند یا بخاطر یه حركت خوب از طرف بت میسازند؟

میگن طرف باهوش ترینه ولی با اولین سوتی به خنگ ترین تنزل پیدا میكنه

میگن طرف نهایت صداقته ولی با یه دروغ كوچولو به خالی بندی بی مایه بدل میشه

میگن هیچوقت تو شوخی كم نمیاره ولی با اولین ناراحتی به یه ترسوی بی جنبه تبدیل میشه

من به اندازه موهای سرم سوتی دادم تو زندگیم كه بعضیهاش
حتی یادآوریش هم هولناكه!!! و البته هزاران برابرش هم خاطره خوش داشتم... نمیدونم ایراد از خودم هست یا دیگران... ولی بهرشكل خیلی حسودیم میشه به جمعهایی كه تو این فیلمها میبینم، هر شب كنار هم تجربیاتشون و زندگیشون و حتی خصوص ترین اسرارشون رو بهم بگن و آخر شب هنوز دوست باقی مونده باشند... هرچند كه یه عده هم پیدا بشند بگن اینا همش اغراق شده و خیالیه ولی خب من دوست دارم این جور دوستیها رو...

خیلی خوب میشد ما هم یاد میگرفتیم اینجور زندگی كردن رو... نمیخوام زیاد بنویسم و بگم... ولی با وجود هزینه هایی كه داره بیاییم یاد بگیریم برای یه مدت كوتاه هم شده صندوق دربسته نباشیم... و البته یاد هم بگیریم روی رفتار آدمها قضاوت نكنیم... هیچكس از درونیات هیچكس دیگه خبر نداره و ریشه خیلی رفتارها باور كنید به پارامترهایی برمیگرده كه حتی فكرش رو هم نمیكنید...

شاد و سربلند باشید




نوع مطلب : نكات جالب، طنز، سینما، 
برچسب ها : How I Met your Mother، دوستی،

ارسال شده در تاریخ : 1388/11/14 :: توسط : مسعود زمانی
درباره وبلاگ
توضیح خاصی ندارم جز اینكه تمام پیش بینی هام بغیر از اونهایی كه غلطه، درست از آب درمیاد

زین پس نوشته های من رو از آدرس www.masoudz.com دنبال کنید
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
پیوندها
برچسبها
آمار وبلاگ
free counters
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو